تبليغاتX
گذری بر اقتصاد - خلاصه کتاب هواهای نفسانی و منافع

هواهاي نفساني و منافع : استدلالهاي سياسي به طرفداري از سرمايه داري پيش از اوج گيري : نوشته آلبرت هيرشمن و ترجمه محمد مالجو يکي از بهترين کتبي است که در حوزه تاريخ انديشه ديده و خوانده ام.

سوالي که هيرشمن در ابتداي کتاب مطرح مي کند اين است : پيامدهاي رشد اقتصادي - و شايد هم از اين فراتر- يا بيشمار تلازمات سياسي مصيبت زاي رشد اقتصادي چيست؟ گرچه هيرشمن اين براي پاسخ به اين سوال به سراغ متفکرين قرن هيجده و نوزده و قرون وسطي مي رود اما به نظر مي رسد که اين سوال امروز براي کشورهاي در حال توسعه داراي اهميت فراواني است و مباحث مطروحه در اين کتاب شايد بتواند برخي از دلايل عقب ماندگي کشورهاي در حال توسعه را بدست دهد.

هيرشمن چنانکه خود در صفحات پاياني اين کتاب اشاره مي کند معتقد است که "شناسايي آثار مطلوب اما تحقق نيافته تصميمات اجتماعي حتي از شناسايي آن آثاري که ناخواسته بودند اما جمله سراپا واقعي از کار درآمدند نيز ضروري تر است: آثار ناخواسته اما تحقق يافته دست کم پيش چشم است و موجود، حال آنکه آثار مطلوب اما تحقق نيافته را فقط بايد در ابراز اميدهاي نقش آفرينان اجتماعي در برهه بخصوص اما زودگذري از تاريخ يافت". چنانکه مي دانيم آثار ناخواسته ( يا همان نتايج قصد نشده ) و تحقق يافته به کرات در علم اقتصاد مورد توجه قرار گرفته اند که در اينجا تنها به ذکر چند مورد از آنها اشاره مي کنم:

اين به خاطر خيرخواهي قصاب، آبجوساز يا نانوا نيست که ما شام خود را تهيه مي کنيم، بلکه به خاطر توجهي است که آنها به منافع خود دارند. ما امورات خود را نه به خاطر انسانيت آنها بلکه به خاطر عشق به خودمان سر و سامان مي دهيم (آدام اسميت).

چناکه آمارتياسن نيز در فصل يازده کتاب توسعه به مثابه آزادي به اين نکته اشاره مي کند: قصاب به مصرف کننده گوشت مي فروشد نه با قصد اينکه رفاه مصرف کننده را ارتقاء دهدبلکه به خاطر اينکه مي خواهد پول در آورد. به طور مشابه نانوا و آبجو ساز هم به دنبال منافع شخصي خودشان هستند. اما نتيجه کمک به ديگران است. همانطور که آدام اسميت معتقد بود "فرد با يک دست نامرئي هدايت مي شود تا هدفي را ارتقاء بدهد که به هيچ وجه در قصد و نيت او نبود". دفاع از نتايج غير عمدي از اين مقدمات نسبتا ملايم حرکت خود را آغاز مي کند. کارل منگر مدعي شد که اين يک قضيه اساسي در علم اقتصاد است و بعدها هايک نيز اين نظريه را پيشتر برد و آن را به صورت "بصيرتي عميق در کل موضوع نظريه اجتماعي" توصيف کرد. هايم معتقد بود که نتايج مهم اغلب غير عمدي حاصل مي شوند. اين واقعيت به خودي خود تعجب آور نيست چراکه هر عملي اين نتايج را با خود به همراه دارد. آيا تشخيص اينها ذکاوت زيادي مي طلبد؟ آمارتياسن پاسخ مي دهد نه.

آمارتياسن معتقد است که اگر اين تشخيص نه چندان مهم را نمي توان ب عنوان يک انديشه مهم ارزيابي کرد. اگر اين تفکر آنگونه که هايک آن را "بصيرتي ژرف و عميق" مي خواند باشد، پس اشکالي در عميق و ژرف بودن وجود دارد. اين نکنه مهمي نيست که بعضي نتايج غيرعمدي هستند بلکه مهم اين است که تحليل علي مي تواند بعضي از اثرات غيرعمدي را به طور معقولي پيش بيني کند.

اما هيرشمن راه ديگري را در اين کتاب پيموده و آن حکايتي است پيرامون "آثار مطلوب اما تحقق نيافته تصميمات اجتماعي". بايد ديد چرا اين آثار که در ابتدا هر امري ( مانند کاپيتاليسم و سوسياليسم) مد نظر بوده چرا نتوانسته اند جامه عمل بپوشند و و از پا نهادن به عالم زندگي انسان وا مانده اند؟ چرا اين حقايق مطلوب سرکوب مي شوند کما اينکه در ابتداي امر روي آنها حساب شده بود؟

البته در ابتداي کتاب هيرشمن به يک نکته جالب توجه ديگر نيز اشاره مي کند و آن اين است که در اثر تخصصي شدن رشته هايي مانند اقتصاد و سياست و جدايي ميان آنها باعث فقر فکري شده و امروز ما با آن دست به گريبان هستيم. البته او به وجود همان حد و مرزهاي ميان رشته اي دنياي جديد اشاره مي کند و معتقد است که در اين کتاب بايد اين مرزها را کنار گذاشت تا بتوان به نتايج جديدي دست يافت.البته اين نکته را بايد اشاره کنم که ورود به دنياي اقتصاد ميان رشته اي چندان کار ساده اي نيست و همانند هنرمندي مي ماند که مي خواهد از روي طناب باريکي از يک سوي دره اي به سوي ديگر آن برود. اگر گذشت همگي به تشويق او مي پردازيم اما اگر افتاد به او مي خنديم. البته در اين حوزه شايد بتوان گفت هيرشمن و گالبرايث استادان مسلم اين رشته هستند.

هيرشمن در بخش اول کتاب به دنبال سازوکارهايي است که نشان دهد چگونه برخي از هواهاي نفساني تغيير ماهيت دادند و در قالب منافع ظاهر شدند. او به سراغ فلاسفه مي رود چراکه فلاسفه هموراه به دنبال يافتن راه حلي بوده اند که نشان دهند گونه مي توان هواهاي نفساني انسان را به يک نظم اجتماعي غير مخرب و با ثبات تبديل کرد؟ اما هيرشمن در اين مسير يادي هم از انديشه هاي تاثير گذار ماکوياولي مي کند و اندشه هاي او را با بيان اين جمله به خوبي بيان يم کند که "اسان را بايد بدان گونه که هست" شناخت و به تحليل رفتارهايش پرداخت. که البته در اين راه شناخت دولت و شخص حکمران و شهريار مورد توجه خاص قرار مي گيرد.

هيرشمن در ابتدا به سراغ آگوستين قديس مي رود و نقل مي کند که وي شهوت پول و مال را به همراه شهوت قدرت و شهوت جنسي سه گناه عمده انسان رانده شده از بهشت مي دانست و بدين ترتيب خط مشي بنياديني براي انديشه قرون وسطي فراهم آورده بود. به عبارت ديگر راه حل پيشنهادي آگوستين قديس "سرکوب گري" هواهاي نفساني سرکش آدمي بود. "بر اين مبنا هر نوع نظم اجتماعي و سياسي موجود به صرف وجود خارجي موجه بود و ظلم و جور احتمالي نظام هاي موجود نيز جزاي عادلانه معاصي انسان رانده شده از بهشت تلقي مي شد (ص16). اما خيلي زود نقايص اين ايده مشخص شد. به عبارت ديگر دولت نقش نگاهباني سرکوبگر را بر عهده داشت.

پس از آن ايده مهار هواهاي نفساني مطرح شد به جاي ابتناي صرف به سرکوب آنها مطرح مي شود. اين بار دولت ماموريت مي يابد تا در نقش وسيله تاديب انسان هاي پيرو هواهاي نفساني ظاهر شود.

او موارد بيشماري در دفاع از اين انديشه ذکر مي کند که شايد جالب توجه ترين آنها نقل قول وي از جيمباستيا ويکو است:

در اثر ددمنشي و مال اندوزي و جاه طلبي، سه رذيلتي که بشريت را به بيراهه مي کشاند، اجتماع به دفاع ملي و تجارت و امور سياسي مي پردازد و از اين رهگذر موجبات توان رزمي و ثروت و حکمت جمهوري ها را فراهم مي آورد؛ در اثر اين سه رذيلت بزرگ که مي بايد هر آينه آدمي را در کره خاکي نيست و نابود سازند، اجتماع موجب ظهور خوشبختي همگاني مي شود. اين اصل دليلي است بر وجود مشيت الهي: در اثر قوانين خردمندانه اش، هواهاي نفس آدميان که يکسر در پي مطلوبيت شخصي خويش اند، به نظم و ترتيبي مدني استحاله مي يابد که حيات آدميان را در جامعه بشري ميسر مي سازد". اما مشخص نبود که اين تبديل کيمياگرانه چگونه بايد صورت مي گرفت.

اما برنارد ماندويل نيز از نظر هيرشمن در سرتاسر افسانه زنبوران از "تدبير حاذقانه دولتمردي چيره دست" استمداد مي جست به منزله شرط و عامل ضروري براي تبديل "رذايل شخصي به "فوايد عمومي".

اما هيرشمن اشاره مي کند که نظر بدين حقيقت که آدمي ناآرام و هواي نفست پرست و سائق زده است، هم راه حل سرکوبگري فاقد قوه اقناع بود هم راه حل مهار سازي.

اينجا بود که راه حل سوم مطرح شد :اصل هواهاي نفساني خنثي کننده. ايجاد جنگ ميان دو هواي نفس به تفکر رايج در سده هجدهم تبديل مي شود. دلباخ مي گويد :

"هواهاي نفساني پارسنگ هاي هواهاي نفساني اند؛ به هيچ روي نبايد نابودشان سازيم بلکه برعکس، بايد هدايتشان کنيم:بگذار هواهاي نفساني زيانمند به حال جامعه را از طريق هواهاي نفساني سودمند توازن بخشيم. عقل هيچ نيست جز تظاهر به گزينش هواهاي نفساني که محض خاطر سعادتمان مي بايد مورد پيروي قرار دهيم".

آنچه در اين دوره اتفاق مي افتد ظهور کلمه "نفع" در غالب آندسته از هواهاي نفساني است که نقش خنثي کننده دارند. هيرشمن به نقل قول هاي فراواني در خصوص اين ايده اشاره مي کند اما از همه جالبتر و جذابتر اين عبارت از هاميلتون است که :

"فرد طماع که شايد بر اريکه قدرت نيز تکيه زده باشد ساعتي را به چشم مي بيند که خواسته يا ناخواسته بايد همه مزاياي مقام خود را واگذار کند؛ براي چنين فردي چه سخت است تاب آوردن در مقابل وسوسه بيشترين استفاده از موقعيتي که فقط تا ساعت موعود برايش است، و شايد ابا نکند از تشبث به مبتذل ترين ترفندها تا بلکه از دولت مستعجل خويش هرچه بيشتر بهره جويد. اما اگر براي انتخاب مجدد جاي اميدواري باشد اي بسا همين فرد به مقتضيات متعارف مقامش اکتفا کند و حتي به خطرات ناشي از عواقب سوءاستفاده از موقعيتش رغبتي نيز نشان ندهد. طمع او به انتخاب مجدد مي تواند زندانبان طمع او به سوءاستفاده از موقعيتش باشد. اي بسا او ميل به سوءاستفاده را در پاي ميل به مزاياي حاصل از انتخاب مجدد ذبح کند. اما اگر کوره اميدي نيز به انتخاب مجدد نداشته باشد طمع او به احتمال زياد بر احتياط کاري و خودپسندي و جاه طلبي اش مي چربد". بنابراين چنانکه هيرشمن نيز مدعي است اصل هواي نفس خنثي کننده شالوده دولت نوين است". آدمي اينجا متوجه مي شود که بنيان حکومتهاي جديد اصل هواي نفس خنثي کننده بوده است نه اصل بازرسي و همسنگ سازي (ص33).

چنانکه مي بينيم در اين دوره نفع و منافع در نقش رام کنندگان هواهاي نفساني ظاهر شدند. در اين دوره نفع را حکمرتن حکمرانان خواندند. البته به نظر مي رسد صيغه نفع ملي يا منافع ملي هم در همين دوران زاده شده باشد. در اين ميان به عبارت پر مغزي از رهان اشاره مي کند که :"فقط نفع است که هيچوقت غايب نيست". هيرشمن به هيوم اشاره مي کند که به همين وجه اصطلاحات "هواي نفس نفع" و "عاطفه نفع- بنياد" را مترادف با "حرص کسب مال و منال" يا "حب سود" به کار مي بندد.

 همه آنچه را که در اين دوره زماني اتفاق مي افتد هيرشمن به بهترين شکل چنين بيان مي کند: "آن دسته از هواهاي نفساني را که تاکنون به صورت هاي گوناگون به طمع و مال اندوزي يا حب ماديات شهره بوده اند، مي توان سودمندانه براي مقابله و کنترل کردن ساير هواهاي نفساني چون جاه طلبي و شهوت قدرت و شهوت جنسي به کار گرفت".

البته هيرشمن به ترديدهايي  نيز که در مورد "عالم تحت فرمان نفع" وجود داشت اشاره مي کند اما دو موهبت بسيار مهم را براي عالم تحت فرمان نفع بر مي شمرد: الف- پيش بيني پذيري: چراکه به نقل از يک رساله : به منظور گمانه زني در باب اعمال توده مردم بايد جز منافع شان ساير باورها در امور انساني را يکسره ناديده گرفت. ب- ثبات: ثبات در واقع اساسي ترين شکل پيش بيني پذيري است و همين ويژگي است که احتمالا مهم ترين دليل استقبال از عالم تحت فرمان نفع بود.  

پول در آوردن و تجارت به منزله کاري بي زيان و نرم خويانه تلقي شد و به نقل از دکتر جانسون : براي به کار گماردن آدمي کمتر راهي است که از پول در آوردن بي ضررتر باشد (ص65).

در اين زمانه اعتقاد راسخ اين بود که فعاليت هاي اقتصادي در هيچ ساحتي از جد و جهد انسان به هيچ وجه نمي تواند توان چنداني داشته باشد و در مقياس وسيع مسبب خير يا شر شود. و تمايل به فعاليتهاي تجاري نشان دهنده کناره جويي از فجايع بزرگ بود. اين "بي ضرري"  در پول در آوردن کم کم به تمامي حيطه هاي اقتصادي و به خصوص تجارت وارد شد و اين اعتقاد به وجود آمد که تجارت نرم خو است و متنفذترين حامي آموزه تجارت نرم خويانه کسي نبود جز منتسکيو.

منسکيو معتقد بود: تقريبا قاعده اي عام است که هرجا آدمي نرم خوست تجارت بر قرار است و هرجا تجارت برقرار است آدمي نرم خوست (ص68).

اما در اين ميان هيرشمن به سراغ منتسکيو، سر جيمز استورات و جان ميلار مي رود و با استفاده از نوشته هاي آنان نشان مي دهد که آثار مطلوب اما تحقق نيافته " تز منافع در مقابل هواهاي نفساني" چه ها بوده اند و يا اينکه اين سه متفکر چه در ذهن خود مي پرورانده اند.

منتسکيو: "خوشبخت آدميان که در وضعي سر مي کنند که گرچه هواهاي نفساني وا مي داردشان شرير باشند، به حکم نفع چنين نيستند". يعني اينکه تجارت از اعمال شرارت آميز ممانعت خواهد کرد. هيرشمن چنين مي آورد که منتسکيو معتقد بود که تنها سوداي سود سيري ناپذير است که مي تواند سائق قدرت و سوءاستفاده از قدرت حاکمان را محدود نمايد. به عبارتي او به اثرات سياسي حاصل از تجارت را در ذهن داشت چراکه در "تجارت هيچ چيز نمي ديد جز نرم خويي". شايد اين عبارت از منتسکيو بتواند به خوبي تز او را نشان دهد: روح کشورگشايي و روح تجارت در يک ملت مانع الجمع هستند".  

سرجيمز استوارت هم همانند منتسکيو معتقد بود که " نظام پيچيده اقتصاد مدرن منافع بر زمامداري خودسرانه، بر سفاهت حکومت استبدادي و در يک کلام بر هواهاي نفساني زمامداران غلبه مي کند". هم البته بايد بگويم که شيوه استدلال هاي منتسکيو و جان ميلار کاملا متفاوت بود. منسکيو از وضعيت هايي اين نتيجه را مي گيرد که حکومت در اثر ظهور نهادهاي مالي جديد از قدرت سنتي اش در مصادره دلبخواهي دارايي و تنزل ارزش پول رايج زيادي محروم مي شود. اما به زعم استوارت عمدتا پيچيدگي و آسيب پذيري کلي نظام هاي اقتصادي مدرن است که تصميم گيري ها و مداخله هاي خودسرانه را نا ممکن يا به عبارت ديگر بيش از حد زيانبار و مخرب مي سازد(ص100).  به هر حال رويکرد اين دو متفکر بيشتر بر اعمال محدوديت و تحريم در خصوص شهريار متکي است تا به ترغيب او براي پيشبرد رفاه ملت. از جان ميلار هم به اينکته اشاره کنم که او معتقد بود: نداي نفع تجار هرگز در جلب توجه دولت ناکام نمي ماند و اگر قاطع و يکپارچه باشند حتي قادر است مذاکرات شوراهاي ملي را نيز کنترل و هدايت نمايند (ص104). تقريبا مي توان گفت نکته مورد نظر ميلار همان چيزي است که در جوامع امروزي ما مشاهده مي شود و آن منافع است که تجار براي خود در حکومت ايجاد مي کنند و از اين طريق تصميم گيري هاي دولت را تحت تاثير قرار مي دهند.

اما هيرشمن معتقد است که اگر تز منافع در مقابل هواهاي نفساني يکسره ناشناخته است تاحدي از آن روست که با انتشار کتاب تاريخي ثروت ملل به سال 1776 از دور خارج و محو شده است. آدام اسميت آنگاه که به طرفداري از آزادگذاردن سودجويي شخي دليل اقامه مي کرد از تمايز ميان منافع و هواهاي نفساني صرف نظرکرد؛ او تصميم گرفت بر مزاياي اقتصادي اي که اين سودجويي به بار مي آورد انگشت تاکيد بنهد تا بر مخاطرات و بلاياي سياسي اي که پيشگيري مي کند. (ص79). بنابر دلايل متنوعي که هيرشمن به آنها اشاره مي کند ثروت ملل بر نظر ورزي ها درباره تاثيرات نفع خواهي روي کردار هواي نفس پرستانه نقطه پاياني گذاشت. براي مثال هيرشمن مي گويد که اصطلاح منافع و هواهاي نفساني که بارها و بارها متضاد هم به کار رفته بودند اما در ثروت ملل دوبار پاپي مترادف هم به کار رفتند (ص127). اسميت اين ايده را به پشيزي نگرفت که هواي نفس را مي توان به جان هواي نفس انداخت يا منافع را مي توان به جان هواهاي نفساني روانه ساخت.  

به هر حال آراي خوشبينانه منتسکيو و استوارت به دست فراموشي سپرده شد. شايد يکي از زيباترين نکاتي را که هيرشمن بدان اشاره مي کند تريد فرگوسن و توکويل در باب آموزه منتسکيو و استورات بود که آن را در قالب دو نکته خلاصه مي کند: اولا، به قراري که فرگوسن و توکويل نشان دادند، اين بينش که وابستگي هاي متقابل و پيچيده و رشد نظام اقتصادي مدرن دستگاهي چنان ظريف تعبيه مي کند که اعمال ضربتب و خود سرانه حکومت استبدادي محال مي شود، جنبه ديگري نيز دارد. اگذ تمکين از نظام اقتصادي درست باشد پس نه فقط دليلي است بر اعمال محدوديت بر فعاليت هاي نسنجيده شهريار بلکه همچنين توجيهي است بر ممانعت از فعاليتهاي مردم و تحديد مشارکت ايشان.

ثانيا فرگوسن و توکويل آشکارا از سنت فکري قديمي تر ايراد مي گرفتند که چرا نفع مادي را جايگزيني خوشايند براي تلاش هواي نفس پرستانه جهت کسب افتخار و قدرت محسوب کرده بود. آن دو معتقد بودند : حالا که اکثر مردم سرگرم آن بودند تا سهم بيشتري از بازي بيزيان پول درآوردن نصيب خود کنند اندک کساني که بر آنند تا سهم بيشتري از قدرت را قبضه کنند حالا به مراتب آزادانه تر جاه طلبي شان را پي مي گيرند. (ص142). هيرشمن معتقد است شناسي اين آثار مطلوب اما بدست نيامده بسيار ضروري است.

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Tue 6 Feb 2007 و ساعت 18:26 |