تبليغاتX
گذری بر اقتصاد - استفاده ها و سوء استفاده ها از جوزف استيگليتز

 استفاده ها و سوء استفاده ها از جوزف استيگليتز

در پي انتشار مطلبي در موسسه فون ميزس که توسط آقاي خيرخواهان نيز به فارسي ترجمه و در روزنامه دنياي اقتصاد چاپ شد به نظر مي رسد دوستان حاضر در اين روزنامه علاوه بر استفاده از اين موضوع سوء استفاده هايي نيز از شخص استيگليتز کرده باشند. چنانکه در ابتدا مطلب مذکور چنين آمده است: جوزف استيگليتز» اقتصادداني است كه در محافل اقتصادي ايران طرفداران پروپا قرصي دارد. البته اين هم از طنزهاي روزگار است كه در ايران معمولا متفكراني محبوب مي‌شوند كه به طور مكرر نظرات و اصول خود را تغيير مي‌دهند و در عين‌حال از اين روش خود با سفسطه‌هاي مختلف دفاع مي‌كنند. چنانکه از اين عبارت بر مي آيد اين دوستان مدعي هستند که اقتصاددانان ايراني ( البته اي کاش به طور دقيق اشاره مي کردند که کدام گروه از اقتصاددانان ايراني) به دليل اينکه جوزف استيگليتز به طور پيوسته نظرات خود را تغيير مي دهد و در پس سفسطه هاي خويش پنهان شده و اقتصاددانان ايراني نيز از درک اين موضوعات ناتوانند مورد اقبال و توجه خاص قرار گرفته است.

شومپيتر مي گويد که "اکثر اقتصاددانان بين اين دو حد افراطي قرار مي گيرند: آنها به قدر کافي آماده قبول تعصبات ايدولوژيک هستند ولي برخي از آنها از جمله مارکس اين تعصب را تنها در ديگران مي يابند و نه در خودشان". از عبارتي که به نقل از روزنامه دنياي اقتصاد نيز نقل شد چيزي جز اين بر نمي آيد که گويي آنها خود را همچون مارکس مي پندارند.

شومپيتر ادامه مي دهد که " در عين حال اقتصاددانان قبول ندارند که اين تعصب يک بلاي گريز ناپذير است و عامل تباهي اقتصاد مي باشد. اگرچه که روزنامه دنياي اقتصاد انگشت تهام خود را به همين صورت به سوي استيگليتز نشانه رفته به نظر مي رسد که خود نيز در دام اين نوع قضاوت گرفتار شده باشد. و باز شومپيتر مي گويد "ايدولوژي ها اکاذيب محض نيستند آنها گزاره هايي آميخته با واقعيت هستند. هر گروه اجتماعي يک ايدوئولوژي حمايتي را بسط مي دهد که اگر اراده اي بر آن حاکم نباشد، چيزي نيست". هيچ يک از اقتصاددانان نمي توانند از تاثيرات ايدئولوژيک فرار کنند. شومپيتر معتقد است آنچه که در بينش هاي آدام اسميت، مارکس و کينز جذاب است ايدئولوژي آنها است نه صرفا تدوين کتبي تحليلي در خصوص سرمايه داري و بحران هاي آن. 

البته درست که در ايران هر اقتصادداني مشهوري پس از وقوع يک پديده يا به طور اتفاقي ظهور مي کند و پس از مدتي نيز فراموش مي شود بدون اينکه به درستي مورد شناسايي قرار گيرد و افراد علاقه مند به آن اقتصاددان نيز استفاده ها و سوء استفاده هاي خود را از آن شخص مي کنند. هايک، آمارتياسن از اين گروه از اقتصاددانان هستند. براي مثال مي بينيم که دو طيف متضاد در اقتصاد ايران هر يک به فراخور سليقه خود اقدام به ترجمه مطالب متفاوتي از هايک نموده اند. استيگليتز هم از اين امر مستثني نيست. شايد بتوان به نقل از يکي از مقالاتي که چند سال قبل در مورد اين اقتصاددان چاپ شده استيگليتز را اقتصادداني دوچهره دانست. اما اين دوچهرگي به معناي رياکاري نيست.

 استيگليتز از آن همان روزي که در سال 1986 مقاله خود با نام "پيامدهاي خارجي در اقتصادهاي با اطلاعات و بازارهاي ناقص" را منتشر نمود و افسانه سهمگين بازار رقابت آزاد را - که تنها مي توان اين افسانه را در پارکي در ميدان اوکلاهاما ديد-  براي کساني که اين الگو را آغاز و پايان علم اقتصاد مي دانند به زير سوال برد، به عنوان يکي از خدمت گذاران اصلي جريان غالب علم اقتصاد شناخته شد. البته در اين راه دو تن ديگر از نوبليستهاي علم اقتصاد نيز با او همراه بودند: جورج آکرلوف و ميشل اسپنس که هر سه در سال 2001 نوبل اقتصاد را دريافت نمودند. اما از بد حادثه همزمان با دريافت اين جايزه توسط استيگليتز که صرفا به دليل شناسايي مساله اطلاعات نامتقارن و ناقص در علم اقتصاد بود، اين حادثه با انتشار کتاب استيگليتز به نام جهاني سازي و مخالفان آن در ايران همراه بود و بدون شک عده زيادي تصور مي کردند که استيگليتز به دليل نوشت اين کتاب مورد لطف و عنايت کميته نوبل قرار گرفته است.

براستي سخنراني جايزه نوبل اقتصاد استيگليتز در خصوص اقتصاد اطلاعات همانند يک کتاب درسي مفيد است و مي تواند همواره مورد توجه حاميان افسانه بازار آزاد باشد. اما چنانکه مشخص است و همانگونه که مي دانيم و مي بينيم شايد ديگر تمامي اقتصاددانان وجود پديده اطلاعات نامتقارن در علم اقتصاد را قبول دارند و بحثي هم بر سر آن نيست. اما در همين حال مي بينيم که سياستمداران جهاني با ايدئولوژي هاي خاص گروههاي ذي نفع خود هرگز بر اين مساله صحه نگذاشته اند و همچنان اسب بازار افسار گسيخته را مي تازند. بدون شک رابطه ميان علم و ايدئولوژي همواره مورد توجه اقتصاددانان بوده و هيچ يک از اقتصاددانان نيز از اين امر مستثني نبوده اند که بتوانند صرفا بر اساس توانايي علمي خود با يک موضوع برخورد نموده و براي حل آن راه حلي را ارائه دهند.

 جوزف شومپيتر در مقاله اي با عنوان " علم و ايدئولوژي" در سال 1949 به بيان نسبت ميان اين دو مي پردازد. شوميپتر مي گويد که " توانايي هاي تحليلي ما همگام با اندوخته واقعيات ما رشد کرده است." به نظر نمي رسد که استيگليتز هم از اين امر مستثني باشد. شومپيتر مي نويسد که " براي ما منبع ديگري از سردرگمي و محدوديت ديگري براي پيشرفت وجود دارد: اغلب ماها (که از کار علمي خود راضي نيستيم) در برابر دعوت به يک تکليف عمومي و تمايل به خدمت به کشور و عصر خود تسليم مي شويم و با اين کار تمامي ارزشهاي فردي و تمام سياستها و شگردهاي سياسي (شخصيت اخلاقي تا اميال معنوي) را وارد کار و زار مي کنيم. لازم است تاکيد کنم که کارکرد علمي في نفسه مستلزم اين نيست که ما خود را از قضاوتهاي ارزشي محروم کنيم و يا طرفداري از منفعت مشخصي را انکار کنيم. بررسي واقعيتها يا توسعه ابزارهاي چنين کاري يک چيز است و ارزيابي آنها از نقطه نظر اخلاقي يا فرهنگي منطقا چيز ديگري است و اين دو لازم نيست تظاد داشته باشند. طرفداري از يک چيز هر قدر هم واضح باشد مستلزم دروغگويي نيست." باز هم بايد گفت که استيگليتز نيز از اين قاعده شومپيتري مستثني نيست. به عبارت ديگر استيگليتز نيز به هر حال از يک ايدئولوژي دفاع و پيروي مي کند. برو کتابي دارد با نام " در اقتصاد هيچ چيز مقدس نيست" پس همانگونه که استيگليتز مقدس نيست آيا نمي توان گفت حداقل دستمزد نيز براي استيگليتز مقدس نيست؟

 

جرالد هوسمن در مقاله اي که در سال 2006 در ژورنال چلنج به چاپ رسانده مي نويسد که از آنجا که استيگليتز را به خوبي مي شناختم و همچنين با نماينده ايالتي که در آن زندگي مي کردم دوست بودم با ايميل نکاتي را در خصوص استيگليتز به او گفتم. براي من عجيب بود که اين سياستمدار استيگليتز را مي شناخت. او گفت که متاسفانه او و ساير سياستمداران تصميم گرفته اند که استيگليتز را بدست فراموشي بسپارند. البته نه بدليل مساله دستمزدها بلکه بدليل آنچه که به خوبي نسبت به آن آگاهي دارند و آن مساله چيزي نيست جز نقص بازار.

احتمالا همه دوستاني که اين مقاله منتشره در نقد استيگليتز را چنين عظيم جلوه مي دهند مي دانند که برگشتن از حرف خود و تسحيح بينش خود مطابق با واقعيات در ميان جوامع علمي کاري بس رايج است. براي مثال آلبرت هيرشمن شايد شاخص ترين فرد در اين حوزه باشد که بيش از شصت هفتاد درصد از مقالات و نوشته هاي او در نقد و تصحيح نوشته هاي پيشين خودش مي باشد.

به نظر مي رسد اين دوستان که اقتصاددانان ایرانی را متهم مي کنند بهتر است دليلي البته به زعم خود علمي و فارغ از بينش هاي ايدئولوژيک ارائه نمايند تا ببينيم چرا چنين است و استيگليتز تا اين حد محبوب مي باشد. آيا صرفا به دليل اينکه او به خوبي سفسطه بازي ميکند؟

 

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Wed 20 Dec 2006 و ساعت 12:51 |