تبليغاتX
گذری بر اقتصاد - وقت یا پِهِن (به کسر اول و دوم)

این روزها تمامی بانکهای دولتی و خصوصی در ایران دست به دست هم داده اند تا اثبات کنند که وقت، به اندازه پِهِن ارزش ندارد. اولین روزی که به عنوان دانشجوی اقتصاد در کلاس درس حاضر شدم، استاد می کوشید تا به ما بگوید که علم اقتصاد حاصل کمیابی منابع است. در پایان کلاس هم گفت در میان تمامی منابع موجود در جهان هستی، شاید وقت را با ید ارزشمند ترین و کمیابترین چیز دانست. اما امروز وقتی به بانک صادرات رفتم و بعد از دو ساعت در بانک و در صف ایستادن، کارمند اعلام کرد که سپهر قطع شده و بروید و فردا بیایید فهمیدم آن استاد چه احمق بود. البته دیروز هم همین اتفاق برای همسرم افتاده بود و امروز من به جای او رفته بودم. خلاصه اینکه روسالی بانکهای دولتی و خصیوصی ایران همگی با هم می کوشند تا نشان دهند از اون بالا کفتر میایه و وقت ما همانند پِهِن بی ارزش است. البته پِهِن ارزشهایی دارد ولی وقت نه.

در بیرون از شعبه بانک، دستگاه خودپرداز قرار دارد. شبکه شتاب هم یعنی اینکه تمامی بانکها با هم در ارتباطند. اما ای دریغ که بتوان پولی را از یک حساب به حساب دیگر انتقال داد. به مسئول شعبه گفتم: این دستگاه چرا امکان انجام چنین کاری را ندارد؟ گفت: این روزها به جز در میان شعب صادرات نمی توانید پولی را جابجا کنید. یعنی گور پدر شبکه شتاب و وقت شما. گفتم خوب حساب بانکی مرا ببندید و کل پولم را بدهید. اینجا بود که کارمند بانک می گفت آقا حداقل هزار تومان در حساب نگاه دارید و حساب را کامل نبدید. به او گفتم که مرد حسابی. چطور وقتی که ساعتها اینجا بیاستم برایتان هیچ اهمیتی ندارد اما همینکه می خواهم پولم را از بانک خارج کنم، می شوم آقا. خلاصه من حساب بانکیم را بستم و دیگر هم هیچوقت به سراغ نظام بانکی ایران نخواهم رفت. با اتوبوس و هواپیما و به کمک مردم و صرافی پول را فرستادن صد شرف دارد به این نظام فشل بانکی.

دیشب در قطار بودم و از یزد به تهران می آمدم. به دستشویی رفتم. شرکت قطار رجا دیشب در دستشویی نشان داد که حداقل چند قرن از تکنولوژی روز دنیا جلوتر است. به ناگاه از داخل چاه دستشویی قطار آب بیرون  آمد و بنده به ناچار دوش گرفتم و تا صبح همقطارانم را خنداندم. واقعا شما فکر می کنید از اون بالا کفتر نمیایه.

روزنامه ها را که باز می کنم گمان می کنم که روزنامه نگاران در این شهر زندگی نمی کنند. دیروز ویژه نامه اعتماد متشر شده. زن قطبی کجایی است؟ به شما چه که قطبی با استیلی و دایی چکار می کنن. کمی در مورد این مکافاتهایی که ما گرفتارشان هستیم بنویسید. مثل شهریار این شاعر بی خاصیت. در روزگاری که میرزاده عشقی برای این مردم و این ممکلت می میرد، شهریار هم عاشق شده. خوش بحال این فارقان بی درد. دیرست گالیا. نمی دانم چرا از میان این همه شاعر اجتماعی باید فیلم این شاعر بی درد ساخته شود. چرا روزنامه ها پر از اراجیفی است که یک ذره به دنبال دوای درد نیستند.

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Sun 16 Mar 2008 و ساعت 15:21 |