تبليغاتX
گذری بر اقتصاد - فروتني در علم اقتصاد

فروتني در علم اقتصاد[1]

آندري اورلئان[2]

آيا اقتصاد يک علم است ؟ آيا دراقتصاد نيز همانند فيزيک قوانين خاصي وجود دارد؟ پاسخ به اين سوالات که اقتصاددانان را همانند معرفت شناسان تقسيم بندي مي کند نه تنها نتايج مهمي براي علم اقتصاد به همراه دارد بلکه آثار مهمي هم بر نقش اقتصاددانان در جامعه خواهد داشت. مثال زير را در نظر بگيريد: آيا درست است که  بگوييم " افزايش حداقل دستمزد الزاما منجر به ميزان اشتغال کمتر براي کارگران داراي حداقل تواناييها  مي شود"؟ پاسخ سرراست است: خير.

اين به اصطلاح " قانون حداقل دستمزد" يک نقطه شروع بسيار خوب است. نه تنها به دليل اينکه اين قانون در مرکز بحث اخير ] فرانسه[  پيرامون دستمزد هاي پايين قرار داشته، بلکه بدليل اينکه اين قانون يکي از معدود پيشنهاداتي است که مي تواند به طور کاملا موجه و منطقي ادعا کند که يک "قانون اقتصادي" است. بر اساس يک پژوهش، 90 درصد از اقتصاددانان به اين قانون اعتقاد دارند. گذشته از اينها، آيا کافي نيست براي بيان اين موضوع که اگر قيمت يک کالاي معين افزايش يابد، تقاضا براي آن کاهش خواهد يافت؟ هيچکس نمي تواند يک حقيقت اقتصادي مقدماتي تر از اين گزاره پيدا کند. متاسفانه ديويد کارد[3] و آلن کراگر[4] از طريق تجارب آمريکاي شمالي مشاهده کرده اند، که همراه با افزايش در حداقل دستمزد، سطح اشتغال نيروي کار با حداقل توانايي در همان سطح قبلي، ثابت مانده يا افزايش يافته است. آنها اثر منفي پيش بيني شده توسط قانون حداقل دستمزد را مشاهده نکردند. در کنار اين موضوع، افرادي که کمي حافظه دارند، به خوبي مي دانند که در اوايل دهه 1970، مالينود[5] يک ساختار کلان اقتصادي پيشنهاد نموده و آن را "بيکاري کينزي" ناميده بود که در آن "با افزايش دستمزدها ، اشتغال نيز افزايش مي يافت". اين امر چگونه ممکن است؟ دليل آن اين است که اقتصاد يک بافت پيچيده از وابستگي هاي متقابل است که به ما اجازه نمي دهد، نتيجه نهايي تغيير در متغير منفرد را پيش بيني کنيم. ممکن است يک افزايش در نرخهاي بهره به خوبي منجر به افزايش درارزش پول ملي بشود، اما خلاف آن هم ممکن است. هيچ قانون جهانشمولي در اقتصاد وجود ندارد. در عوض، تنها مجموعه اي از مکانيزم هاي گوناگون وجود دارد، به گونه اي که در تحليل يک موقعيت خاص، لازم است که ما شرايط اقتصادي، نهادها و ويژگي هاي تاريخي را نيز لحاظ کنيم. يک نفر مي تواند بگويد "خوب". "آيا ما نمي توانيم به سادگي و با دقت بيشتر نسبت به شرايط اوليه به پيش بيني نتيجه نهايي بپردازيم؟

اينجا ما با مانع دوم روبرو مي شويم، حتي بدتر از مانع اول. در ميان شرايطي که نوسانات اقتصادي را تحت تاثير قرار مي دهند، يکي هم ممکن است شامل دانش افراد، اعتقادات آنها و روشي که آنها محيط اطراف خود را درک و کنشهاي خود را تعديل مي کنند، باشد. همچنانکه اين اتفاق مي افتد، اين اعتقادات، توضيحات و تفاسير به دليل ماهيت اجتماعي خود مدام در حال تکامل بوده و مرتبا خود را تغيير مي دهند و به همين دليل انسانها به طور پيوسته ياد مي گيرند و نوآوري مي کنند- آينده هيچگاه تکرار گذشته نيست. در جهان انساني، آنچه ديروز اتفاق افتاده، به ما نمي گويد که فردا چه اتفاقي خواهد افتاد. کدام مدلسازي از انتخابات آمريکا مي توانست پيش بيني کند که ناتواني برخي ماشينها در ايجاد سوراخهاي کوچک در برگه راي؛ مناسب خواهد بود؟ به طور مشابه، رقابت اقتصادي نيز مدام موقعيتهاي جديد و غيرقابل پيش بيني اي بوجود مي آورد.

خوب، اين امر چه نتيجه اي براي اقتصاددانان به دنبال خواهد داشت؟ فروتني. فروتني در تدريس، پلوراليسم ناميده مي شود، رويارويي با حقايق و ديگر علوم اجتماعي و شناخت سه تقاضايي که در قطعه جذاب نوشته شده توسط دانشجويان اقتصاد پيدا مي کنيد. به زبان مفاهيم  سياسي، اين موضوع بدين معني است که هيچ بحثي از سوي قدرت غالب، موجه نخواهد بود. اين مسئله بيان نمي کند که اقتصاددانان مي بايست خارج از بحث هاي عمومي باقي بماند . اين امر به سادگي به اين مفهوم است، که اقتصاددانان بايد به عنوان يک شهروند با اعتقادات راسخ در مورد خير عمومي و روشهاي برخورد با آن، خود را درگير مباحثات کنند، نه اينکه به عنوان دارنده يک حقيقت جهانشمول و به منظور تحميل آن بر انسانها ، آن حقيقت را جايگزين هر بحثي بنمايند.  

     



[1] Humility in Economics

[2] André Orléan

[3] David Card

[4] Alan Krueger

[5] Malinvaud

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Fri 19 Oct 2007 و ساعت 20:42 |