تبليغاتX
گذری بر اقتصاد

از گفتار نيک، کردار نيک و پندار نيک ايرانيان باستان و پس از آن، اکنون تنها نامي بيش باقي نمانده است. کارناوال چهارشنبه سوري و مراسمي از اين دست که روزگاري نشان دهنده پايبند بودن ايرانيان به آييني خاص در آستانه سال نو بود و پدران و مادرانمان در چهارشنبه آخر سال اين آيين نو را با ذکر" سرخي من از تو، زردي تو از من" پاس مي داشتند، از دست رفته است. چهارشنبه سوري از آن دست آيين هايي بود که فرا رسيدن آن به مثابه گذراندن ساعاتي خوش در کنار دوستان، همسايگان و حتي کساني بود که آنها را نمي شناختيم. تنها وسايل مورد نياز کمي هيزم بود و يک نخ کبريت. شادي دو صد چندان برابر آتش بود و حضور بزرگترها اين مراسم را چندان لذت بخش مي نمود که تا چند روز با خاطره آن خوش بوديم.

اما جوان اينترنت باز و موبايل بدست امروز ديگر آن چهارشنبه سوري و آن آيين را به دلايل زيادي بر نمي تابد. دلايل اين امر هم مي تواند اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي و سياسي باشد. اکنون چهارشنبه سوري آن روزهاي خوب و خوش را پشت سر گذاشته و به خشم شب تبديل شده است. چهارشنبه سوري تبديل به مراسمي براي امتحان بمب هاي دست ساز و احتراق مواد منفجره شده است. جوانان با هزينه هاي تقريبا زياد اين مواد منفجره را تهيه مي کنند و از دو سوي خيابان به سوي هم، ديگران و اتومبيل ها پرتاب مي کنند. به راستي چه لذتي دارد اين کار؟ چرا شيوه شادي کردن ما به نوعي شبيه جنگ شده است. چرا از عصر روز چهارشنبه سوري همگان مي خواهند زود به خانه خود برسند و مغازه داران سطح بيروني مغازه خود را به طور کامل با کارتن مي پوشانند؟ چرا شادي کردن اينگونه زمخت شده است؟ نکند ما شادي کردن را ز ياد برده ايم؟ شيوه شادي جوانان ما اکنون در پرتاب مواد منفجره اي خلاصه شده که تنها مي توان آن را شادي خشونت آميز ناميد. شادي خشونت آميز نه تنها شادي ناخالص داخلي را افزايش نمي دهد که هم توليد ناخالص داخلي را و هم شادي ناخالص داخلي را کاهش مي دهد. شادي کردني که هيچ دليلي براي حتي لحظه اي شاد بودن نمي توان در آن يافت؟ در اين مراسم خشونت بار که هيچگونه امنيتي براي هيچکس وجود ندارد تنها جوانان گرفتار در معضل بيکاري و دچار فقر فرهنگی حضور دارند.

گروهي از اين جوانان تنها ناشي از بيکاري از فرا رسيدن اين شب شادمان اند. معضل بيکاري معايب زيادي دارد که بدون شک مهمترين آن کاهش سرمايه اجتماعي و شيوع اعمال خشونت آميز است. خشونت به رکن اصلي گفتار، کردار و پندار نيک امروز جامعه تبديل شده است. گروه ديگري که درگير در معضل بيکاري نيستند تنها ناشي از نداشتن فضايي ديگر براي تخليه انرژي خود وارد اين کارزار خشونت بار مي شوند. اگر اين گروه فضاي ديگري براي بروز احساسات و هيجانات خود داشتند شايد اصلا اين شب به اين شکل نمايان نمي شد. اما پاسخ به اين پرش مهم است که چرا از ميان اعمال و رفتار مختلفي که مي توان براي گذراندن اين شب انتخاب کرد، شيوه و رفتاري خشونت آميز انتخاب مي شود؟ چرا خشونت اينگونه فراگير خود را نمايان ساخته است؟ چرا خشنوت به امري نهادينه تبديل شده است که ترس و وحشتي عظيم را در اين شب به همراه مي آورد؟ نهاديه شدن رفتارهاي هاي خشونت آميز در ميان جوانان را مي توان به عناصر مختلفي نسبت داد. برخي معتقدند که سالهاي جنگ تحميلي اين پديده را با خود به همراه آورده است. اما اين جواناني که در خيابانها و کوچه ها در شب چهارشنبه سوري اقدام به آتش بازي هاي مهيب مي کنند، سنشان به آن زمان قد نمي دهد. بنابراين اينجا است که پاي معضلات برنامه ريزي فرهنگي و اقتصادي به ميان مي آيد. فرهنگي که در آن يک آيين متعلق به کردار نيک نياکان به خشونتي غير قابل تحمل تبديل شده و زنان مسن کوچه را به واکنش واداشته است. زنان مسني که مي گويند چرا ساير مردان و زنان به اين خشونت همه گيز اعتراض نمي کنند؟ به راستي چرا مردم فقط سعي مي کنند در اين مهلکه گرفتار نشوند؟ چرا هيچکس به اين شيوه شادي اعتراض نمي کند؟ چرا سعي در تلطيف روحيه اين جوانان نمي کنند؟ چرا همگان فقط فرار مي کنند؟ مگر اين صداهاي مهيب گوششان را نمي آزارد؟

گذشته از هزينه هاي انسانی و هزینه های اقتصادي که اين شيوه شادي کردن به شهر و زيبايي آن وارد مي کند هزينه هاي روحي و رواني آن بسيار زيادتر است. خشونت امري نيست که به سادگي بيايد اما زمانيکه آمد ديگر به اين سادگي ها نمي رود. البته در مواردي ديگر هم ما نشان داده ايم که شادي کردن را از ياد برده ايم؟ براي مثال زمانيکه تيم ملي فوتبال به جام جهاني رفت تنها سوار بر ماشينها بوديم و بوق مي زديم؟ آلودگي صوتي برايمان لذت بخش شده است. از نبود آن در عذابيم. بدون ترافيک نمي توانيم زندگي کنيم. گاه مي شونم که شهرداري يا نيروي انتظامي قصد دارند تا مراسم شب چهارشنبه سوري را کنترل يا سازماندهي کنند؟ اما به نظر مي رسد اين کنترل و سازماندهي نيازمند فرهنگ سازي و ايجاد زيرساختهاي فرهنگي و اجتماعي مهمتري است. شايد در آن بستر فرهنگي ديگر نيازي هم به دخالت شهرداي و ساير سازمانها در شادي کردن نباشد؟   

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Tue 18 Mar 2008 و ساعت 22:6 |
بررسی روانشناختی خودکامگی نوشته مانس اشپربر، ترجمه علی صاحبی. کتابی جالب و خواندنی.

ناصرالدین شاه زن ذلیل! تاریخ به روایت طنز ، نوشته ایرج بقایی.

خاطرات محمد یگانه رئیس کل بانک مرکزی قبل از انقلاب

دگرگونی ساختاری حوزه عمومی: کاوشی در باب جامعه بورژوایی ، نوشته یورگن هابرماس و ترجمه جمال محمدی

از طباطبت تا تجارت، خاطرات یک حاجی بازاری اصفهانی، به کوشش مهدی نفیسی

توجیه فلسفه برای دخترم، پدیدآورنده: روژه پل دروا، ترانه وفایی (مترجم)

سرشت راستین انسان،  اریک فروم، فیروز جاوید (مترجم)

 آخرین شماره مجله real-world economics review هم منتشر شده است.

 

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Mon 17 Mar 2008 و ساعت 9:39 |

این روزها تمامی بانکهای دولتی و خصوصی در ایران دست به دست هم داده اند تا اثبات کنند که وقت، به اندازه پِهِن ارزش ندارد. اولین روزی که به عنوان دانشجوی اقتصاد در کلاس درس حاضر شدم، استاد می کوشید تا به ما بگوید که علم اقتصاد حاصل کمیابی منابع است. در پایان کلاس هم گفت در میان تمامی منابع موجود در جهان هستی، شاید وقت را با ید ارزشمند ترین و کمیابترین چیز دانست. اما امروز وقتی به بانک صادرات رفتم و بعد از دو ساعت در بانک و در صف ایستادن، کارمند اعلام کرد که سپهر قطع شده و بروید و فردا بیایید فهمیدم آن استاد چه احمق بود. البته دیروز هم همین اتفاق برای همسرم افتاده بود و امروز من به جای او رفته بودم. خلاصه اینکه روسالی بانکهای دولتی و خصیوصی ایران همگی با هم می کوشند تا نشان دهند از اون بالا کفتر میایه و وقت ما همانند پِهِن بی ارزش است. البته پِهِن ارزشهایی دارد ولی وقت نه.

در بیرون از شعبه بانک، دستگاه خودپرداز قرار دارد. شبکه شتاب هم یعنی اینکه تمامی بانکها با هم در ارتباطند. اما ای دریغ که بتوان پولی را از یک حساب به حساب دیگر انتقال داد. به مسئول شعبه گفتم: این دستگاه چرا امکان انجام چنین کاری را ندارد؟ گفت: این روزها به جز در میان شعب صادرات نمی توانید پولی را جابجا کنید. یعنی گور پدر شبکه شتاب و وقت شما. گفتم خوب حساب بانکی مرا ببندید و کل پولم را بدهید. اینجا بود که کارمند بانک می گفت آقا حداقل هزار تومان در حساب نگاه دارید و حساب را کامل نبدید. به او گفتم که مرد حسابی. چطور وقتی که ساعتها اینجا بیاستم برایتان هیچ اهمیتی ندارد اما همینکه می خواهم پولم را از بانک خارج کنم، می شوم آقا. خلاصه من حساب بانکیم را بستم و دیگر هم هیچوقت به سراغ نظام بانکی ایران نخواهم رفت. با اتوبوس و هواپیما و به کمک مردم و صرافی پول را فرستادن صد شرف دارد به این نظام فشل بانکی.

دیشب در قطار بودم و از یزد به تهران می آمدم. به دستشویی رفتم. شرکت قطار رجا دیشب در دستشویی نشان داد که حداقل چند قرن از تکنولوژی روز دنیا جلوتر است. به ناگاه از داخل چاه دستشویی قطار آب بیرون  آمد و بنده به ناچار دوش گرفتم و تا صبح همقطارانم را خنداندم. واقعا شما فکر می کنید از اون بالا کفتر نمیایه.

روزنامه ها را که باز می کنم گمان می کنم که روزنامه نگاران در این شهر زندگی نمی کنند. دیروز ویژه نامه اعتماد متشر شده. زن قطبی کجایی است؟ به شما چه که قطبی با استیلی و دایی چکار می کنن. کمی در مورد این مکافاتهایی که ما گرفتارشان هستیم بنویسید. مثل شهریار این شاعر بی خاصیت. در روزگاری که میرزاده عشقی برای این مردم و این ممکلت می میرد، شهریار هم عاشق شده. خوش بحال این فارقان بی درد. دیرست گالیا. نمی دانم چرا از میان این همه شاعر اجتماعی باید فیلم این شاعر بی درد ساخته شود. چرا روزنامه ها پر از اراجیفی است که یک ذره به دنبال دوای درد نیستند.

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Sun 16 Mar 2008 و ساعت 15:21 |

انتخابات نمایندگی مجلس تا چند ساعت دیگر شروع می شود. می خواستم مطلبی در مورد عدم وجود مشوق های گزینشی یا دست چین شده مانکور اولسون بنویسم، اما گفتم همان فردا بهتر است که آن را بنویسم. اما ژورنال انتخاب عمومی به طور آزاد در دسترس همه علاقه مدان قرار دارد. مجله خوب و قابل توجهی است. در این مجله در مورد مساله رای گیری و انتخاب عمومی مقالات خیلی خوبی موجود است. تا مجانی است استفاده کنید.

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Fri 14 Mar 2008 و ساعت 0:3 |

لیگ ضد اقتصاددانان هم از آن سایتهای جالب توجه است. البته اگر اشتباه نکنم، این لیگ، مجله ای هم منتشر می کند در پشت جلد قهوه ای رنگ این مجله نوشته شده است:"به امید حذف اقتصاددان از سیاستگذاری دولت".

Why did God create economists?
Ans: In order to make weather forecasters look good. چرا خداوند اقتصاددانان را آفرید؟ پاسخ: به دلیل اینکه پیش بینی کنندگان آب و هوا را خوش شانس نشان دهد.

There are two kinds of economic forecasters: Those that don't know ... and those who don't know they don't know.

بخش جوک این لیگ هم دیدنی است.

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Mon 10 Mar 2008 و ساعت 23:53 |

امروز از در دانشگاه که بیرون آمدم، یکی از دانشجویانی که ترم قبل با او درس داشتم آمد و گفت:  امروز، گوشی موبایلم را در نمازخانه دزدیدند. خندیدم و گفتم: خوب، تو در نمازحانه چه می کردی. گفت: نماز می خواندم. بعد گفتم: بهتر است سیم کارت را بسوزانی و گوشی دیگری بخری. دانشجوی ساده من می گفت: مگر اینها دانشجو نیستند، اینها که باید فرهنگ داشته باشند، سرمایه اجتماعی که ترم قبل شما گفتید، در این مواقع باید خود را نشان دهد. شرمگین و سرافکنده از مفاهیمی که به او یاد داده بودم، سرم را پایین انداختم و به خانه آمدم.

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Mon 10 Mar 2008 و ساعت 0:13 |

پس از اینکه حامد قدوسی به طور تخمینی تعداد اقتصادخوانان دوره تحصلیلات تکمیلی خارج از کشور را نزدیک به 100 نفر اعلام کرد، متوجه شدم که اغلب این دوستان چندان به فکر اقتصاد داخل نیستند. درست است که انتشار مقاله و کتاب به زبان انگلیسی بسیار لذت بخش است و اعتبار می آورد، اما توصیه من به این دوستان این است که اگر قصد دارند روزی در اقتصاد داخلی ایران فعالیت کنند بهتر است که از هم اکنون شروع به انتشار مقاله، کتاب و روزنامه نگاری اقتصادی کنند تا ضمن شناخت خود، کمکی هم به فضای اقتصاد داخلی نمایند.

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Sun 9 Mar 2008 و ساعت 0:37 |

دوست خوبمان حامد قدوسی در مطلب با عنوان "تفاوت هایی از آموزش تحقیق اقتصاد در ایران و خارج نکات جالب توجهی را این خصوص مطرح نموده است. من هم در این نوشته کوتاه کوشیده ام تا تنها برخی از جوانب نوشته او را واکاوی کنم و توضیح واضحات دهم.

تدريس و تحقيق در  اقتصاد

بازار کار: دانشجويان و فارغ التحصيلان دوره تحصيلات تکميلي در ايران عمدتا چندين گزينه براي انتخاب شغل پيش رو دارند. اول، اشتغال در دانشگاه ها و تدريس دروس مختلف اقتصاد. البته معمولا دانشجويان دوره دکتري بر حسب علاقه و همچنين گرايش خود به انتخاب برخي دورس و تدريس آنها مي پردازند. اما اينجا دقيقا همان جايي است که مشکلات بر سرا راه اين افراد ظاهر مي شود. حقوق انحصاري تدریس در اغلب دانشکده هاي اقتصاد ايران براي برخي استادان بوجود آمده- البته اين حقوق در برخي موارد هم ناشي از شهرت و آوزاه و حتی تسلط استاداني مانند سيد حسين ذوالنور در دانشکده اقتصاد شيراز و دکتر مسعود درخشان در دانشکده اقتصاد علامه طباطبايي است- کار را براي اين قبيل از دانشجوياني که سعي در ورود به اين مشاغل دارند دشوار ساخته است.

اين دشواري و سختي تا حد زيادي به اين امر بر مي گردد که شغلي به نام دستيار استاد در دانشکده هاي اقتصاد ايران مرسوم و رايج نيست. يعني دانشجويان دوره کارشناسي ارشد و به خصوص دوره دکتري اغلب به دلايل مختلفي نمي توانند يا نمي خواهند که اين دوره دستياري همان استادان معروف را تجربه و سپري نمايند تا از اين رهگذر اعتباري براي خود جور کنند. البته اين نکته لازم به ذکر است که در مواردي هم که استادان به دنبال يک دستيار خوب مي باشند هيچگونه توان مالي براي جبران کارها و خدمات دانشجو در اختيار ندارند و لاجرم اين گونه روابط به ندرت شکل مي گيرد. اگر هم روزي يک استاد جوان بگويد که من دستيار فلان استاد بوده ام هيچکس در هيچ جايي براي او تره هم خورد نمي کند. بنابراين آنها همواره با مشکلاتي در امر تدريس روبرو هستند و يا به کناره ها رانده مي شوند يا دروسي را تدريس خواهند که چندان آنها را به سوي نوآوري پيش نخواهد برد. اما از سوی دیگر تدريس در دانشکده هاي دولتي اقتصاد که به آساني ميسور نيست و دانشگاه آزاد اسلامي هم حکايت خود را دارد. حال حتي اگر فرض کنيم که فرد به استخدام يکي از اين دو دانشگاه دولتي يا آزاد هم اگر درآيد هيچ انگيزه و اجباري براي توليد مقالات علمي معتبر ندارد که. بايد ديد دليل اين امر چيست؟

به ياد دارم که استاد عزيز و بزرگوار و دوست خوبم دکتر محمد مهدي بهکيش مي گفت: "در دانشکده هاي اقتصاد، استاد اگر مقاله بنويسد يا ننويسد هيچ تغييري در وضعيت او حاصل نمي شود". يعني او ناشي از اينکه در استخدام اين سيستم آموزشي است و حقوق روشن و مشخصي مي گيرد چرا بايد سعي در توليد مقالات علمي داشته باشد. نبود رقابت و عدم لزوم تلاش برای بقا این وضعیت را تشدید می کند. براي نمونه اگر به مقالات منتشر شده در همان مجله تحقيقات اقتصادي دانشکده علامه طباطبايي نگاه کنيد مي بينيد که بخش عمده اي از اعضاي هيات علمي اين دانشکده در طي چندين سال اخير حتي يک مقاله نيز به چاپ نرسانده اند. در ساير موارد نيز اگر دقت شود بخش عمده مقالاتي که به چاپ رسيده صرفا حاصل پايان نامه يک دانشجوي دوره کارشناسي ارشد يا دوره دکتري يا يک تحقيق کلاسي است که نام استاد و دانشجو در کنار هم قرار گرفته است ( در مواردي نيز دانشجو بدون اطلاع استاد نام او را در مقاله ذکر مي کند). حال که انگيزه اي براي توليد مقاله در مجلات داخلي نيست چرا بايد چنين انگيزه اي براي توليد و انتشار مقاله در مجلات خارجي معتبر باشد که معمولا هم يک يا دوسال وقت مي گيرند.   

دومين شغل اين است که اين دانشجويان و فارغ التحصيلان دوره تحصيلات تکميلي به مراکز تحقيقاتي بروند و آنجا مشغول به کار شوند. اين مراکز تحقيقاتي هيچگاه از اين افراد نمي خواهند و در نتيجه آنها نيز خود را ملزم به توليد و ارائه مقاله نمي دانند. بنابراين امر توليد مقاله و انتشار آن در ژورنالهاي معتبر حتي ايراني عمدتا از اين رهگذر نيز صورت نمي گيرد. عمده کارها و پروژه هاي تحقيقاتي اين موسسات شامل مواردي از قبيل مطالعات نظري و همچنين برآورد يک مدل اقتصاد سنجي است که آنهم به دليل عدم وجود داوري درست در اغلب موارد نتيجه مشخصي نخواهد داشت. اما به همين راحتي فرد مي تواند هم منابع پولي بدست بياورد و هم در رزومه خود به اجراي يک طرح تحقيقاتي اشاره کند. در ضمن لازم است به این نکته بسیار مهم نیز اشاره شود که در اغلب این طرح های تحقیقاتی دانشجویان دوره تحصیلات تکمیلی اقتصاد نفر اول قرار نیستند به اصطلاح معروف ساب کانترکتور می باشند.

سومين جايگاه اشتغال براي اين گروه، مراکز دولتي و سياستگذاري است. براي مثال سازمان مديريت و برنامه ريزي سابق، بانک مرکزي و ساير وزارتخانه هاي و .... اغلب دانشجويان يا فارغ التحصيلان اقتصاد که سر از اين قبيل سازمانهاي سياستگذار در مي آورند را مي توان در چند گروه دسته بندي کرد. 1- آنهايي که در بخشهاي اجرايي قرار مي گيرند. لاجرم شايد هيچگاه به فکر توليد و انتشار مقاله که نباشند هيچ، بلکه حتي پس از يکي دو سال کليه آموخته هاي دانشگاهي خود را نيز به دست فراموشي بسپارند. دسته دوم کساني هستند که مانند بخش عمده اي از بچه هاي بانک مرکزي در بخش هاي مطالعاتي اين سازمانها قرار مي يگرند که آنها هم شايد در ابتدا انگيزه اي براي توليد و انتشار مقاله داشته باشند اما بعد از گذشت مدتي چند متوجه مي شوند که اين قبيل کارها نه تنها منافعي ندارد بلکه تنها سبب سرخوردگي و عقب ماندن از اطرافيان مي شود. براي مثال فردي که در اين گونه مشاغل سالانه يک يا دو مقاله توليد و منتشر نمايد هيچگونه حق الزحمه اي براي اينکار دريافت نمي کند و تغييري هم در شرايطش ايجاد نمي شود. حتي مسائل ديگري هم نيز در اين حوزه وجود دارد: براي مثال اصلا تفاوتي در محيط هاي کاري ايران وجود ندارد که فرد از کدام دانشکده اقتصاد فارغ التحصيل شده، موضوع پايان نامه اش چه بوده، نمره پايان نامه اش چند بوده يا مواردي از اين قبيل.

چهارمين شغل روزنامه نگاري اقتصادي است. تقريبا در ميان اقتصاددانان ايراني فردي را نمي بينيم که براي مثال همانند پل کروگمن به طور مرتب و پيوسته به روزنامه نگاري اقتصادي روي بياورد و ارتقاء سطح دانش اقتصادي جامعه از اين طريق را وظيفه خود بداند. در نتيجه از دل اين محيط و فرهنگ آموزشي که دانشجوي دوره تحصيلات تکميلي در آن رشد مي کند روزنامه نگار اقتصادي کمتر بيرون مي آيد. حتي در مواردي هم ديده مي شود که روزنامه نگاري اقتصادي را نکوهش مي کنند. البته در پايان لازم است به اين نکته نيز اشاره کنم که ساير مشاغل ديگر تقريبا هيچ انگيزه و دليلي براي اين قبيل توليدات و انتشارات علمي ندارند.  

فرهنگ مقاله خواني و مقاله نويسي: در دوره تحصيلات تکميلي اغلب دانشگاه هاي ايران به ندرت اتفاق مي افتد که استادان اقدام به تدريس تعدادي مقاله در طول ترم تحصيلي نمايند. البته موارد استثنايي وجود دارد و اينجا صرفا از متوسط اين جامعه اقتصادي صحبت مي کنيم. تنها ممکن است استادان ترجمه يک مقاله را از دانشجو بخواهند. بنابراين اين دانشجويان هرگز با مقالات معتبر آشنا نمي شوند و از آخرين شيوه هاي تدوين مقاله و حتي همينطور روشهاي مورد استفاده در دانش خود بي خبرند. يکي از ادعاهايي که مطرح مي شود اين است که کلاس درس اقتصاد بايد تکثرگرا باشد. اما در جايي که نه دانشجو تواني براي خواندن حداقل هفته اي دو يا سه مقاله پيشرفته را دارد ( از ضعف زبان گرفته تا ضعف در تخصص مقاله مورد نظر) و نه خود استادان چنين انرژي براي کلاس صرف مي کنند ديگر نمي توان توقع داشت که مقاله خواني و مقاله نويسي جا بيافتد. شخصا معتقدم دانشکده های اقتصاد ایران در نقطه تعادل پایداری قرار دارند که هیچ نیرویی توان آنکه این تعادل را بر هم زند ندارد. در این نقطه تعادل نه عرضه کنندگان مطالب اقتصادی انگیزه ای برای افزایش عرضه یا بهبود کیفیت کالای خود را دارند و نه تقاضاکنندگان متقاضی ارائه کالای بهتر هستند. حتی در مواردی که دانشجویان در ابتدای ترم خواهان حضور یک استاد مطرح در کلاس درس هستند می بینیم که در پایان ترم دیگر همه کلافه شده اند.  

از سوي ديگر معمولا استادان به دانشجويان مي گويند که فرد بايد در پايان ترم مقاله اي تدوين نمايد. اما استادان نه اين مقاله را مي خوانند، نه به بحث و جدل با دانشجو مي پردازند، نه آن را براي بازبيني پس مي فرستند، نه وقتي دارند تا در اين مورد به دانشجو کمک کنند. خوب مشخص است که در نتيجه تمامي اين اتفاقات دانشجو نه خواندن و نه نگارش مقاله را ياد نمي گيرد. در مواردي بسيار استثنايي که من شخصا با يکي از آنها درگير بودم و استاد مربوطه هم به شدت بر مقاله نويسي تاکيد داشت، دانشجويان تحصيلات تکميلي توان انجام اين کار را نداشتند. دانشجويي که در فضايي تحصيل کرده که ياد گرفته همانند طوطي همه چيز را بشنود و تکرار کند، اصلا ياراي تحمل روشهايي اينچنيني را ندارد. چه بسيارند دانشجوياني در اين مقطع که حتي توان نوشتن يک چکيده درست و حسابي براي مقاله خود را ندارند. ضعف ادبيات، ضعف نگارش، ضعف در شيوه نوشتن منابع و مآخذ، بي توجهي به دروسي مانند روش تحقيق در دانشکده هاي اقتصاد و ... همگي دست به دست هم مي دهند اين طوطيان را پرورش مي دهند.

اگر به پایان نامه های دانشجویی در مقطع تحصیلات تکمیلی نگاه کنید می بینیم که وجود غلطهای املایی در پایان نامه ها بیداد می کند. همین امر گویای نبود خوانش دقیق آن پایان نامه از طرف استاد راهنما و مشاور و داور است. چه بسیار جلسات دفاعی که استادان داور هیچ حرفی برای گفتن در مورد پایان نامه ندارند. استاد راهنما صرفا به دلیل وجود اعتبارش در جلسه حاضر می شود و مشاور اصلا وظیفه ای بر دوش خود احساس نخواهد کرد. شخصا نمی دانم وظیفه استاد راهنما در سایر کشورهای جهان چیست. اما آنچه که در ایران مرسوم است این است که استاد راهنما زمانیکه راهنمایی یک پایان نامه را بر عهده می گیرد گویی یک درس 6 یا 7 واحدی دارد و باید همانند آن درس برای این پایان نامه انرژی صرف کند و دانشجو را در رفع مسائل و مشکلات و هرچه بهتر کردن پایان نامه کمک کند. اما ای دریغ که حتی می بینیم استادان راهنما در جلسه دفع از پایان نامه نه تنها از دانشجو دفاع نمی کنند بلکه ایراداتی از او می گیرند که هیچ داوری هم اینکار را نمی کند.  

گذشته از اين دسترسي به مقالات هم يکي ديگر از دردهاي دانشکده هاي اقتصاد ايران است. تا همين چند سال قبل تقريبا هيچ يک از دانشکده هاي اقتصاد ايران به هيچ يک از پايگاههاي اطلاعاتي دسترسي نداشتند و بنابراين دانشجويان به مقالات پيشرفته و مجلات برتر دسترسي نداشتند. چه سفرها که از شیراز و سایر کلان شهر های کشور به تهران صورت می گرفت تا فلان مجله پیدا شود. البته الان شرايط کمي بهتر شده است اما باز هم دسترسي کامل ميسر نيست.

نکته دیگر این است که براي مثال مقالات شماره 2008 مجله آمريکن اکونوميک ريويو يا اکونومتريکا با توجه به زمان ارسال مقاله و زمان انتشار آن تنها گوياي دانش يک يا دو سال پيش هستند و بنابراين شايد دانشجويان و استادان بايد به مقالات چاپ نشده رجوع کنند. در اينجا مي بينيم که فضا و ساختار حاکم بر دانشکده هاي اقتصاد هم در فرهنگ مقاله نويسي و مقاله خواني تاثير گذار بوده و هستند و اثر منفي دارند.

تفاوت در ترکيب دانشجويان

اگر چه تا سالهاي 1380 تنوع دانشجويان وارد شده به دوره تحصيلات تکميلي اقتصاد کم بود اما پس از سال 1381 و تاکنون اين روند بهشدت تغيير کرده و حضور دانشجويان فيزيک، رياضي و مهندسي در رشته اقتصاد بسيار هم زياد شده است. اما حضور اين دوستان نه تنها کمي به بهوبد وضعيت علم اقتصاد نکده بلکه موجب دلزدگي نيز شده است. معمولا دوستاني که از ساير رشته ها به رشته اقتصاد مي آيند داراي يک احساس خود برتر بيني و خود بالاتر بيني هستند و به صرف داشتن رياضياتي کمي بهتر خود را متعلق به اين فضا نمي دانند. عمدتا هم از روي علاقه به رشته اقتصاد نيامده اند بلکه بيشتر به دليل راحتي قبول شدن براي خودشان یا رهگذری برای ورود به دانشکده های خارج از شکور به اقتصاد هجوم آورده اند. درست است که داشتن دانش رياضي لازم است اما کافي نيست و اين دوستان کمتر اين مساله را مي پذيرند.

اما رياضيات: مساله رياضيات در دانشکده هاي اقتصاد ايران تا حد زيادي با هم متفاوت است. در جايي مانند دانشکده اقتصاد شيراز، رياضيات اهميت فراواني دارد و بچه هاي اقتصاد تمامي دروس رياضي خود را در دانشکده رياضيات و به همراه بچه هاي رشته مهندسي مکانيک، برق و رياضيات محض مي گذرانند. دروسي مانند اقتصاد رياضي، برنامه ريزي خطي و ... از اهمين چشمگيري در اين دانشکده برخورداند. اما دانشکده اقتصاد کرمان که تا همين يکي دوسال پيش حتي اقتصاد سنجي هم آنجا تدريس نمي شد.

اما علت توجه کمتر استادان اقتصاد ايران به رياضيات نه ناشي از ضعف استادان است و نه ناشي از ضعف دانشجويان در يادگيري: به استادان ايراني که به خارج از کشور براي ادامه تحصيل رفته و بازگشته اند نگاه کنيد. اغلب اين دوستان در رشته هاي رياضي يا اقتصاد سنجي مدرک گرفته اند. به دليل اينکه براي مثال گرفته مدرک دکتراي اقتصاد در روش شناسي اقتصاد نيازمند تسلط بيش از اندازه اي بر زبان انگليسي است. اما ياديگري رياضيات اينچنين لازمه اي ندارد. بارها از استادان برتر سنجي ايران شنيدم که براي ياديگري بخشهاي رياضي هيچگونه مشکلي نداشتند و بنابراين امروز نيز براي انتقال آن نبايد مشکل چنداني داشته باشند. کساني هم که امروز در خارج از کشور به تحصيل اقتصاد مشغولند در اين اين زمينه راحت تر هستند.

مشکل کم توجهی به ریاضیات در دوران تحصیلات تکمیلی از يک سو در اين است که دروس رياضيات در سر فصلهاي تعيين شده براي دوره تحصلات تکميلي جايگاه و اهميت ويژه ای ندارند. در اين زمينه بدون شک مقصر برنامه ريزان و تعيين کنندگان سر فصلهاي دروس مربوطه هستند. از سوي ديگر دانشجويان و فارغ التحصيلان دوره تحصيلات تکميلي مي بينند که بدون تسلط بر رياضيات هم مي توان مدرک دکتري اقتصاد گرفت. حتي در مواردي مشاهده مي شود که استاداني که مريدان زيادي هم دارند مي گويند ما در امتحان دکتري فقط به سوالات مربوط به اقتصاد  ايران جواب مي دهيم نه خرد و کلان و سنجي. خوب وقتي اين قبيل استادان در دانشگاه مي مانند و هيچگونه مشکلي هم پيدا نمي کنند چرا بقيه اين روش را در پيش نگيرند.

البته در اين راستا مي توان به موارد ديگري هم اشاره کرد: براي مثال برخي از استادان اقتصاد ايران که در شته اقتصاد سنجي مدرک دکتري گرفته اند الان سالهاست که ديگر سنجي تدريس نمی کنند و وقتي به سراغشان مي رويد مي گويند ما ديگر اين چيزها را فراموش کرده ايم.

اقتصاد سنجي کابردي

نگاهي به تمامي مجلات اقتصادي ايران نشان مي دهد که مقالات اقتصاد سنجي کاربردي جايگاه غالب را در ميان مقالات منتشر شده در اين مجلات دارند. شايد در ابتدا اين فکر به ذهن برسد که پس حداقل از نظر اقتصاد سنجي ما همگام با دانشکده هاي اقتصاد معتبر جهاني به پيش مي رويم. اما مساله اينجا است که اغلب، وقتي براي ساختن اين الگوهاي اقتصاد سنجي صرف نشده است. معمولا روال کار بر اين است که نويسندگان مقالات ايراني، مدلي را که بر اي مثال براي اقتصاد انگلستان، امريکا يا امريکاي لاتين ساخته و برآورد شده، را اخذ کرده و داده هاي اقتصاد ايران را در آن مي گذارند و مدل را برآورد مي کنند. و کافي است که نتايج بر خلاف نتايج مقاله اصلي باشد. سريعا همه تلاشهاي ممکن صورت مي گيرد تا نتيجه درست مشابه نسخه اصلي مقاله شود. از اين رو مي توان گفت که جزء مدلسازي اصلا در اين فرايند وجود ندارد و هيچگونه تلاشي براي ساخت مدلي متناسب با شرايط اقتصاد ايران و سپس آزمون آن با داده هاي اقتصاد ايران انجام نمي شود. نکته دردآور هم اين است که بررسي هاي اوليه حاکي از آن است که حداقل بيش از يک چهارم مقالات تاليف و منتشر شده با تکنينک هاي اقتصاد سنجي کاربردي در اين مجلات به علت عدم دستيابي به نتايجي مشابه با اصل خود، دستکاري شده اند و به جواب رسيده اند. در اين ميان بايد به نقش داوران مقاله مجلات نيز توجه کرد. تقريبا تا کنون هيچگاه هيچ داوري در ايران، داده هاي مورد استفاده در مقاله را براي آزمون مجد مدل توسط خود نخواسته است. البته يکي از دلايل اين امر دستمزدهاي بسيار پايين داوري مقالات در مقايسه با ساير مشاغلي است که داوران دارند.  

در خصوص اقتصاد سنجي بايد بگويم که يک بررسي که چهار سال قبل صورت گرفته و به مقايسه ميان سرفصل دروس اقتصاد سنجي دوره هاي تحصيلات تکميلي در ايران و چند دانشگاه معتبر خارجی پرداخته بود نشان مي داد که شايد بتوان گفت که تنها نيمي از سرفصل هاي دانشکده هاي اقتصاد معتبر جهان در دروس سنجي ايراني پوشش داده مي شود. حال بايد ديد در نتيجه اين امر که شما که تنها نيمي از سرفصل هاي معتبر را تشريح مي کنيد چگونه است که بيشترين انتشارات را در اين حوزه داريد. شايد دستکاري داده ها تنها جواب قابل قبول باشد. 

 

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Thu 6 Mar 2008 و ساعت 22:48 |
زیباترین جمله ای که امروز خواندم:

آزادی هزار افسون در آستین دارد که آنان که بندگی را گردن نهاده اند، هرگز نخواهند دانست. توسعه، میعاد دسیابی به امکانات نهفته در آزادی است. (ویلیام کاوپر) 

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Thu 6 Mar 2008 و ساعت 10:13 |

هیولاهای جهان بسیارند ... اما هیچک مانند هیولای فقر نیست که ردیف می کند روزهای خراب را در پشت روزای خراب. دیشب برای بار دوم به دیدن تئاتر ملاقات بانوی سالخورده رفتم. جمله ابتدایی و انتهایی نمایش که در مورد فقر بود ذهنم را حسابی درگیر کرده است. بعد از اینکه برنامه دو قدم مانده به صبح با اجرای محمد رحمانیان و حضور حمید سمندریان اجرا شد مجددا تصمیم گرفتم برای دیدن تئاتر بانوی سالخورده بروم. این بار عالی بود. عالی. بازی میرطاهر مظلومی، پیام دهکری و احمد ساعتچیان عالی بود. موضوع تئاتر هم بی نظیر بود. عدالت و خرید و فروش آن. عدالت هموار مفهومی فروختنی است و تکیه بر آن تکیه بر بنیاد فنا است.

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Tue 4 Mar 2008 و ساعت 14:12 |

سایت ایران لیبرالیسم ظاهرا به تازگی راه اندازی شده است. اولین نکته جالب این است که مرتضی مردیها و موسی غنی نژاد کنار هم قرار گرفته. یادم هست که تازه صفحات تحلیل روزنامه دنیای اقتصاد راه افتاده بود که پویا جبل عاملی مطلب تندی نوشت در مورد فردی که در دانشگاه تهران حرفهای مفتی در مورد لیبرالیسم زده بود. حتی یادم هست که در آنجا پویا به موسی غنی نژاد هم بسیار تکیه کرده بود. آن فردی که پویا به او تازیده بود کسی نبود جز مرتضی مردیها.

نکته دیگر این است که بعضی ایرانیها خود را لیبرال می دانند. لیبرال بودن و علاقه مند بودن به لیبرالیسم و لیبرالی رفتار کردن، با هم تفاوت دارند. اینکه این دوستان ایرانی خود را لیبرال می دانند برایم خنده دار است. مگر می توان در این جامعه به دنیا آمد و بزرگ شد و لیبرال بود. مگر می شود که در ایران و در دانشکده های ایران تحصیل کرد، اینجا به مدرسه رفت و لیبرال شد. کمی و بیش از کمی طنز است. اما می توان دوستدار لیبرالیسم بود از آن دفا کرد و به سوی آن حرکت کرد. اما یکشبه لیبرال شدن کمی خنده دار است. به امید نهادینه شدن لیبرالیسم.

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Mon 3 Mar 2008 و ساعت 23:41 |

دروغ در این مملت به اوج رسیده است. هفته گذشته برنامه نود را می دیدم. در تماس تلفنی دایی: می گفت که هر کس لابی پر زورتری داشته باشد مربی تیم ملی خواهد شد. من هم اصلا برنامه ای به فدراسیون نداده ام. من اصلا به این موضوعات فکر نمی کنم. من با تیم سایپا قرارداد دارم. من با مربی داخلی مخالفم.

بالاخره، دایی هم فهمید که دروغگویی راز پیشرفت است. دایی خوب دروغ بگو تا عمری بمانی. تو از بشکه های نفت می توانی چندتایی را آتش بزنی. مبارکت باشد دروغگوی بزرگ نا محبوب.

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Mon 3 Mar 2008 و ساعت 14:5 |

امشب رئیس جمهور محبوبمان، محمود احمدی نژاد، در برنامه تلویزیونی خود از تمامی رفتارهای اقتصادی دولت دفاع جانانه ای کرد. با خودم می گفتم ای کاش خاتمی هم کمی از این دل و جرات بویی برده بود. احمدی نژاد برای تمامی مسائل بودجه دفاعیاتی آورد که روی تمامی مجلسیان کم شد. او معتقد بود که در طی دو سال اخیر حجم دولت بزرگ که نشده بلکه کوچک شده است.

به یاد داستانی افتادم: "مردم روستایی در قحطی به سر می بردند و خشکسالی روزگارشان را سیاه کرده بود. هر روز دعای باران می خواندند و منتظر روزی بودند که باران بیاید و آنها را نجات دهد. اما به ناگاه سیل آمد. اما اینبار آنها آرزوی همان خشکسالی را داشتند چرا که تلفات این سیل خیلی بیش از خشکسالی بود. خانه و زندگیشان در سیل بر باد رفت. با خود گفتند مثل اینکه زیادی دعا کردیم. با خودم می گفتم نکند سیل پول نفت بیاید و خانه ما را ویران کند. مواظب باشیم. 

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Sat 1 Mar 2008 و ساعت 23:44 |

امروز به شدت گرفتارم. تدریس اقتصاد سنجی خیلی دشوار است. البته آماده نمودن مطالب برای ارائه در کلاس درس هم بسیار وقت گیر است. ابتدا تصور می کردم این درس باید نسبت به درسی همانند توسعه اقتصادی یا تاریخ اندیشه اقتصادی راحت تر باشد اما ظاهرا اینگونه نیست. تهیه چندین گزارش از جمله طرح جامع مسکن استانهای یزد، مازندران و قزوین و همچنین گزارشهایی برای شهرداری تهران خیلی انرژی می برد. به خصوص که پایان سال است و هیچکس هم وقت ندارد. تا فردا.

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Sat 1 Mar 2008 و ساعت 1:26 |

دیروز در جلسه ای بودم که یکی از مشاورین محترم حوزه برنامه ریزی آن سازمان که ظاهرا هم مدرک دکترای معتبری داشت، می گفت هیچ لزومی ندارد که شاخص های آماری مختلف را در گزارش عملکرد خودمان منعکس کنیم. برای مثال ایشان معتقد بود که اعلام نرخ بیکاری در جامعه چه اهمیتی دارد؟ یا اعلام اینکه نرخ تورم 10 یا 20 درصد چه فایده ای برای مردم خواهد داشت؟ از سوی دیگر ایشان می گفت که ارائه برخی شاخصهای آماری مربوط به عملکرد یک سازمان نیز هیچ ضرورتی نخواهد داشت. برای مثال اینکه شهرداری بگوید فلان تن آسفالت در شهر مورد استفاده قرار گرفته است نه تنها خوب نیست بلکه می تواند دردسر ساز باشد. چرا که ممکن است اگر خواننده گزارش کمی تیزبین و تیزهوش باشد متوجه بشود که برخی از آمار و اطلاعات ارائه شده در گزارش سازمان ما نمی تواند درست باشد. به یاد وزیر رفاه افتادم که می گفت :فرضا اعلام کنیم خط فقر فلان ریال است. چه فایده ای دارد. چه فایده ای دارد که فردی بداند فقیر است یا روی خط فقر است یا زیر خط فقر. به همین مثال شهرداری توجه نگاه کنیم: نمی دانم آسفالت کردن یک کوچه توسط شهرداری مهمتر است یا ارائه گزارش عملکرد شهرداری؟ به گمان من هر یک از این امور نقش و کارکرد مخصوص به خود را دارند. این دوستانی که با انتشار آمار و ارقام مخالفند نمی دانند که آمار و ارقام و اطلاعات صحیح نه تنها همانند یک چراغ فانونس دریایی در شب تاریک اقیانوس عمل می کند بلکه نشان دهنده پاسخگویی مدیران یک نظام و سازمان و همچنین شفافیت در عملکرد آنها می باشد. ارائه آمار و اطلاعات صحیح به ذی نفعان یک سازمان یا کسانی که از آنها مالیات گرفته می شود یا بیمه شدگان سازمانی مانند تامین اجتماعی می تواند اعتماد آنها به مدیران را جلب کند. پاسخگویی و شفافیت از عناصر اصلی همان چیزی است که امروزه حکمرانی خوب نامیده می شود اما این دوستان شفیق عزیز نمی دانم چرا با این گونه رفتارهای صحیحی مخالفند؟

برای نمونه اکثر بیمه شدگان سازمان تامین اجتماعی از عملکرد این سازمان ناراضی هستند؟ بدون شک یکی از علل این نارضایتی این است که آنها نمی دانند با حق بیمه ای که از آنها گرفته می شود چه کارهایی انجام شده است؟ این پول در کجا سرمایه گذاری شده است؟ بازدهی آن چقدر است؟ آیا این بازدهی معقول است یا خیر؟ یا برای مثال در شهرداری: آنچه را که مردم به عنوان عوارض های مختلف به شهرداری می دهند در چه اموری هزینه می شود؟ گزارشی دیدم از شهردار لندن که در آن نوشته شده بود از هر یک پوندی که مردم به ما مالیات داده اند چند سنت آن برای حمل و نقل، چند سنت برای فضای سبز و ... هزینه شده است. به گمانم از دیدگاه این دوستان عزیز ارائه شاخصهای آماری، گزارش عملکرد و نشان دادن روند وضعیت بهبود یا بدتر شدن شرایط هیچ فایده ای که ندارد بلکه تنها باعث بدتر شدن شرایط می شود. پس نمی دانم چرا در سایر جاهای دنیا اینگونه نیست؟ به یاد ارتفاع پست حاتمی کیا می افتم که "وقتی به ابوالفضل ساده لوح گفتند به جایی می رویم که هشت ساعت کار، هشت ساعت استراحت و هشت ساعت با زن و فرزندانت خواهی بود، گفت مگر آنها دیوانه اند یا مغز خر خورده اند".

این پایان نامه های دکتری کجایند؟

چند وقتی است که در هر جلسه ای که می نشینم یکی می گوید که من در پایان نامه دکتریم این موضوع را به خوبی شکافته ام. من دوسال بر روی این موضوع کار کرده ام. آنجا من جدولی را آورده ام که همه این موراد (موضوع جلسه) را در بر می گیرد. از آن جالبتر کسانی هستند که روزی داشتند از دانشگاه اخراج می شدند و دوستانی چند پایان نامه اشان را نوشتند. هر جا که می نشینی و می شنوی گویی پایان نامه او توضیح المثائلی است در علم اقتصاد. خوب البته ممکن است در پایان این دوستان چیزهای خوبی هم نوشته شده باشد اما چرا تاکنون ایشان حتی یک قدم هم برای تجلی آن در واقعیت بر نداشته اند و تنها حرافی می کنند. با خودم می گویم اگر حتی نصف ادعای این دوستان درست بود بدون شک ما در تمامی امور وضعیت بهتری می داشتیم. به یاد اصل بقای پایان نامه می افتم: پایان نامه در دانشکده های ایرانی از حالتی به حالت دیگر تغییر می کند اما اصل آن بر سر جای خود باقی است".   

 

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Thu 28 Feb 2008 و ساعت 15:17 |
بالاخره بعد از کلی بحث و مجادله و تلفن زدن به دوستان نزدیک و ناآشنا و گشت و گذار در اینترنت و ایمیل های مختلف، به جای واژه post autistic واژه اقتصاد پسا متعارف را انتخاب کردم.
+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Tue 26 Feb 2008 و ساعت 14:25 |

چند روزی هست که سی دی فیلم سنتوری در بازار البته به صورت غیر قانونی عرضه می شود. غیر قانونی از این بابت که فیلمی که در بازار در حال خرید و فروش است هنوز مجوز پخش از سوی وزارت فرهنگ و ارشاد ندارد. البته ذکر این نکته هم لازم است که اگر هم مجوز پخش داشت باز هم نباید سی دی آن در بازار به فروش می رفت بلکه با داشتن مجوز پخش، فیلم در سینماها اکران می شد. اما اینجا یک سوال مهم وجود دارد و آن اینکه آیا باید سی دی قاچاق فیلم سنتوری را خرید یا نه؟ البته این سوال می تواندبرای هر فیلم دیگری که حتی ممکن است روی پرده سینما در حال اکران باشد نیز مطرح شود؟ اما وضعیت سنتوری با حالت دوم متفاوت است.

در بوشهر، گناوه و اغلب شهرهای جنوب کشور، همیشه بازارهایی وجود دارد که عمده اجناسی که در این بازارها مبادله می شوند، قاچاق هستند. قاچاقچیان چون می دانند که مردم متقاضی خرید چنین اجناسی هستند بنابراین بر روی ورود کالا به صورت قاچاق سرمایه گذاری می کنند. البته این احتمال هم وجود دارد که در زمان ورود بار به صورت قاچاق به کشور، دسگتگیر شوند. وقتی با فروشندگان این بازارها صحبت می کردم، می گفتند که اگر در دریا با گشت دریایی برخورد کنیم تمام اجناس را به داخل دریا می ریزیم. اما اگر از هر دو سه بار موفق شویم یکبار هم اجناس را به ایران برسانیم تلافی چند بار ضرر در می آید. خوب پس علت اصلی قاچاق از سوی اینها، وجود تقاضا برای کالاهایی است که می توانند به صورت قاچاق وارد کشور کنند.

اما برگردیم به فیلم سنتوری: فیلم سنتوری در جشنواره فیلم فجر نمایش داده شده، برنده بسیمرغ بهترین بازیگر مرد شده، جایزه دیگری هم گرفته بود که خاطرم نیست. بنابراین همین چند حادثه باعث می شوند تا جامعه و سینمادوستان همگی تشنه دیدن این فیلم باشند. اما زمانیکه فیلم به صورت قانونی منتشر و از سینما پخش نشود، عده ای(قاچاقچیان) هم از وجود تقاضا برای دیدن این فیلم آگاه هستند بنابراین بر روی دزدیدن این فیلم و عرضه قاچاق آن سرمایه گذاری می کنند. در صورت اینکه موفق شوند بدون شک سود کلانی خواهند برد. بنابراین این سرمایه گذاری گر چه در شرایط عدم اطمینان صورت می گیرد اما امید به بازدهی آن بسیار بالا است. هزینه این قبیل سرمایه گذرای ها هم معمولا در جامعه ما پایین است. اما پس از اینکه قاچاقچیان موفق به دزدیدن این فیلم و قاچاق آن به صورت غیر قانونی به بازار می شوند حالا آیا مردم باید این سی دی را بخرند یا نه؟ مردم بدون شک هزینه یکبار رفتن به سینما را با هزینه خرید قاچاق این فیلم که خیلی کم است مقایسه می کنند. فروش سی دی در طی چند روز اخیر هم نشان می دهد که ظاهر هزینه خرید سی دی خیلی پایین است و صد البته که در شرایطی که فیلم در سینماها پخش نمی شود خرید سی دی کاملا به صرفه است. چرا که فرض کنید فرد این سی دی را نخرد. چه می شود. فیلم اکران عمومی می شود. خیر. این راه حل هایی هم که می گویند به شماره حساب فلان پول بریزید هم مال کسانی است که مساله سواری مجانی را خوب بلد نیستند. فرد اگر بتواند سواری مجانی کند بنابراین هرگز پولی برای سواری نخواهد پرداخت. پس برای نجات سنوتری یا هر فیلم دیگری باید به مسائل قانونی رایت سی دی، ممیزی در ارشاد، نحوه اکران و امثال اینها نگاه کرد. ارائه راه حل های اخلاقی در این مورد چندان به نظر نمی رسد که دردی از این حوادث دوا کند. اینکه قسم می دهند نخرید دیگر بی معنی است. اینکه التماس می کنند نخرید بی معنی است. فرد تحلیل هزینه فایده بسیار ساده می کند و سی دی را می خرد و نگاه می کند و قانون هم فکر می کند که در کار خود موفق بوده است و قاچاقچی هم سود خود را می برد. بنابراین دوستان بازیگر بهتر است که به جای پیام های اخلاقی که در این شرایط تحلیل هیچگونه محلی از اعراب ندارند به فکر تغییرات نهادهای قانونگذار باشند.   

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Mon 25 Feb 2008 و ساعت 2:13 |

مرد فال فروش می گفت: تا دیروز برای کسب درآمد و تهیه نان شب زن و فرزندانم، دستمال کاغذی می فروختم. اما شهرداری آمد و گفت دستفروشی ممنوع است. دستمالها را از من گرفتند و من الان مجبورم فال حافظ بفروشم.

مرد فال فروش باز گفت: "اگر فال نمی خواهید، پس از روی رحم و دلسوزی به من پول ندهید، من گدا نیستم".

نمی دانم اگر بخواهیم گزارش عملکرد شهرداری را بنویسیم این قبیل خدمات شهرداری که تنها باعث بی نان شدن چند انسان می شود را باید در کدام دسته از فعالیتهای شهرداری طبقه بندی کنیم؟ حتما وظیفه خدمات شهری.

البته شهرداری وظیفه دیگری هم دارد: "جمع آوری کودکان خیابانی". نمی دانم تفاوتی هم میان انسان و زباله هست که برای هر دو واژه جمع آوری به کار می رود؟ حداقل بهتر است بگویند ساماندهی یا .... علی کاظمیان عزیز نیز مطلب جالبی نوشته است.

 

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Sun 24 Feb 2008 و ساعت 0:21 |

به نظر شما ارزش زندگی انسان چند دلار است؟ نزدیک به ۱۶ سال پیش کيپ ويسکوسي[1] تمامي مطالعات منتشر شده در مورد ارزش پولي زندگي را مورد بررسي قرار داد، بسياري از آن مطالعات نيز توسط خود او يا همکارانش انجام شده بود، و براساس محاسبه او که با نرخ تورم نيز تعديل شده بود او به طور متوسط به 6.1 ميليون دلار در سال 1999 براي ارزش زندگي انسان رسيد .



1.       Kip Viscusi

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Sat 23 Feb 2008 و ساعت 12:35 |
سالروز میلتون فریدمن
+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Thu 21 Feb 2008 و ساعت 21:23 |

شماره جدید فصلنامه دین و اقتصاد از سوی موسسه دین و اقتصاد منتشر شده است. سخن نیست این شماره "نیاز اقتصاد به ارزش های اخلاقی" از آمارتیاسن و ترجمه احمد امیدری است. "علم اقتصاد به عنوان مذهب" نوشته مکس ال استاک هاوس با ترجمه افشین خاکباز نیز اواین مقاله است. قسمت دوم مقاله "برابری چیست؟" اثر رونالد دورکینُ اخلاقُ سیاست و اقتصادُ بررسی رابطه مذهب و توسعه اقتصادی" از دیگر مقالات این شماره هستند.

این روزها گرفتارم. آدم بی شغلی مثل من، گاه گداری مجبور است به اندازه چند ماهی کار کند تا در بقیه طول سال بتواند از پس انداز چند ماه کار سخت ارتزاق کند. روزها و شبهای سختی است که هر روز باید بین  ۱۰ تا ۱۵ ساعت کار کنیم. گاه با خودم می گویم کارمند سازمان تامین اجتماعی بودی. نونت نبود، آبت نبود. شب عید که می شد به هر حال پاداشی می گرفتیم و حقوقی و کارانه ای و .... اما الان دیگر از هیچکدام از اینها خبری نیست. باید سخت کار کنم تا جبران همه سهمم از پول نفت بشود. کسانی مثل من که در سیستم دولتی کار نمی کنند سهمی از پول نفت ندارند.

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Thu 21 Feb 2008 و ساعت 13:40 |