تبليغاتX
گذری بر اقتصاد

در این پست صرفا به دنبال یافتن معنایی برای واژه post autistic  هستم و نه دعواییبر سر حقانیت اقتصاد نئوکلاسیک یا گزینه جایگزین.

 

واژه       Autistic به معناي به گل نشسته، مثل خر در گل گير کرده، وامانده، بي توجهي به حقايق و خيال پرستي است.همچنين  Autistic به معناي " خودشيفته"- " خودخواه"-" " خودمرکزبين"-" فردگرايانه"-" نفع خودطلب"- "خسيس و دست تنگ"- و حتي " غيرعادلانه" هم هست. البته در برخي لغت نامه هاي فارسي هم آن را به " توهمي" و" وابسته به خيال" هم ترجمه کرده اند.

 

آن چه از Autistic در انگليس و در محافل آکادميک اقتصاد غير جريان اصلي مستفاد مي شود درواقع از يک بيماري راوني مي آيد به نام اوتيزم. يعني کساني که روان شان پريشان است و نمي توانند با انسان هاي ديگر رابطه احساسي برقرار کنند و براي شان مهم هم نيست که برسر ديگران چه مي آيد. بطور کلي کساني که به احساسات انساني بي توجه اند. به همين روال هم است که اقتصاد نئوکلاسیک را  " اقتصاد اوتيستيکي" هم مي خوانند يعني نگرشي که روح و روان انساني را جدي نمي گيرد و يا کاملا از بررسي اش غفلت مي کند.

اما خوب گروهی با عنوان post autictic ظهور کرده اند قصد رفع مشکلات اقتصاد نئوکلاسیک را دارند.

البته برخي اقتصاددانان ايراني هم براي اين واژه post autistic economics واژه "اقتصاد پس از تصور" را به کار مي برند.

خوب امیدوارم که دوستان عزیز از هر کجای دنیا که اینجا را می خوانند بتوانند واژه ای فارسی مناسب post autistic به من بگویند. ترجمه کتاب تمام شده اما هنوز تکلیف کلیدی ترین واژه روشن نشده است؟ البته اگر تا فردا به پاسخی مناسب دست نیابم از همان واژه post autistic به همراه توضیحات فوق استفاده می کنم.

 

 اما یک مطلب مهم در مورد دموکراسی و انتخاب و جنگ انتخابات در امریکا. به گمانم این مطلب یکی از زیبا ترین مطالبی است که این روزها در خصوص انتخابات امریکا و اقتصاد نوشته شده است.

 

Democracy is reasonably good at some things: pushing scoundrels out of office, checking their worst excesses by requiring openness, and simply giving large numbers of people the feeling of having a voice. Democracy is not nearly as good at others: holding politicians accountable for their economic promises or translating the preferences of intellectuals into public policy

 

یا

And if you’re still worrying about how to vote, I have two pieces of advice. First, spend your time studying foreign policy, where the president has more direct power, and the choice of a candidate makes a much bigger difference. Second, stop worrying and get back to work.

یا

On the Democratic side, Senators Hillary Rodham Clinton and Barack Obama arguably represent the best thinking in their party. Yet voters seem to be making their judgment on the basis of image and style, not substance. Mrs. Clinton has won some state primaries by pulling in votes from Latinos, Asians and single women, while Mr. Obama does better among well-educated voters, the young and African-Americans. Former Senator John Edwards, perhaps the biggest “policy wonk” among the original Democratic candidates, never generated much voter support. He was often viewed as the guy with the $400 haircut, rather than as a leading advocate of the redistribution of economic wealth. If we look at opinion polls and actual voting patterns, the Democratic electorate has not been giving very definite economic instructions or making very specific demands.

On the Republican side, the situation is no better. The candidates have generally sought to cloak themselves in the mantle of Ronald Reagan, emphasizing his conservative principles, particularly his disdain for big government. But they might have stressed how President Reagan improved funding for the Social Security system or how he engineered what was then the largest tax increase in American history. In fact, the economic policies of his administration and that of Bill Clinton were marked by more continuity than change — and it is no accident that both administrations were happy to work with Alan Greenspan.

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Mon 18 Feb 2008 و ساعت 0:41 |

داوری مقاله درایران

مقاله ای تحت عنوان "رویکرد اقتصاددانان به مساله فساد" را برای یکی از نشریات اقتصادی ارسال کردم. بر طبق رسم رایج، مقاله برای داوری و تائیدیه یا ردِ چاپ برای نزد داور فرستاده شده است. داور محترم مقاله را خونده است و ایراداتی را به مقاله وارد دانسته است. چند مورد از آنها را ذکر می کنم:

1- داور مدعی شده است که منابع و ماخذ فارسی مقاله غنی نبوده و در مواردی هم علمی نیستند. اما منابع فارسی مقاله عبارت بودند از :  

1-      آکرمن، سوزان رز ؛ "فساد و دولت، علت ها، پيامدها و اصلاح"، ترجمه منوچهر صبوري، شيرازه، 1385، ص 9..

2-             بازرگاني، محمد؛"واقع آزمايي شاخص ادراک فساد: مقدمه اي بر سنجش سلامت و فساد نظام اداري در ايران (1) و (2)" ، موسسه عالي آموزش و پژوهش مديريت و برنامه ريزي، مباحثات اقتصادي، نشست هشتم، خرداد 1384.

3-              مالجو،محمد ؛ "کوچک سازي اندازه دولت در اقتصاد ايران: منطق حقيقت يا خطابه قدرت"، گفتگو، شماره 45، بهمن 1384.

من بیش از هفتاد مقاله معتبر از برترین ژورنالهای اقتصادی یا اقتصاددانان مطرح در حوزه فساد و در مواردی هم دانشمندان علوم سیاسی غیر اقتصادی متخصص فساد را نگاه کرده ام. در نمونه انتخابی من، در تمامی مقالاتی که بعد از سال 2000 در زمینه فساد چاپ شده منبع شماره 1 یعنی کتاب سوزان رز آکرمن به عنوان یکی از منابع 70 مقاله فوق ذکر شده بوده است. علاوه بر این این کتاب در حوزه خود بسیار مطرح می باشد و نگاهی گذار در گوگل می تواند اهمیت این کتاب را اثبات کند. حال آنکه داور مقالهِ اینجانب، مدعی است که این منبع از غنای لازم برخوردار نیست. خداوند بر منوچهر صبوری تحمل عطا کند که کتابی به این بی اهمیتی را ترجمه کرده است و به داد آکرمن بیچاره برسد.

دوم اینکه داور محترم، منبع شماره 3 را مقاله ای غیر علمی خوانده اند. البته در ادامه هم نوشته اند که گفتگو مجله است، روزنامه است یا هفته نامه؟ نمی دانم مبنای علمی بودن یا نبودن یک مقاله از نظر داور چیست؟ اما اینکه وقتی او نمی داند که گفتگو مجله است، هفته نامه است یا روزنامه، یا بقال سر کوچه ما یا شاید هم خاتمی است، و همین نشان می دهد که او مقاله مذکور را هم نخوانده است، چگونه به خود اجازه می دهد که بگوید این مقاله علمی هست یا نیست؟ خدا به داد نویسندگان مجله گفتگو برسد اگر بفهمند در یک مجله آبکی مطلب می نویسند.

 

2- داور مدعی است که چرا یک جمله هم در چکیده ذکر شده است و هم در مقدمه مقاله؟ نمی دانم که او تا به حال چند مقاله مهم و معتبر خوانده است. اما به کرات می توان مقالاتی را دید یک جمله هم در مقدمه ذکر شده باشد هم در چکیده و هم در نتیجه گیری. ایشان معتقدند که این امر از غنای مقاله می کاهد. وای به حال نویسندگانی چون آمارتیاسن و استیگلیتز و دنی رودریک و ....

3-      بخشی از مقاله با عنوان "رویکرد جریان اصلی علم اقتصاد به مساله فساد" بوده است. آنجا به مقاله ای که در ژورنال آو پابلیک اکونومیکس چاپ شده رفرنس داده ام. داور مدعی شده که چون نویسنده این مقاله دانشمند علوم سیاسی است نمی تواند متعلق به جریان اصلی علم اقتصاد باشد؟ البته من به درستی نمی توان تعریف خیلی دقیقی ارائه کنم که چه کسانی متعلق به این جریان هستند چه کسانی نیستند؟ اما به گمانم بیل زدن در یک باغچه می تواند ملاکی برای تعلق خاطر باشد.

4-      در جایی از مقاله اینجانب به حادثه انرون اشاره کرده ام. داور آگاه و مطلع از تمامی موارد فوق متذکر شده اند که باید توضیح دهم که حادثه انرون چیست؟

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Fri 15 Feb 2008 و ساعت 2:36 |

همسرم ندا نیز اقتصاد خوانده است. دیشب خاطره ای تعریف کرد که هم خندیدم و هم غصه ام گرفت. ماجرا از این قرار بود که من مشغول خواندن متنی در مورد توسعه پایدار در ایران بودم و او لحظه ای نگاهی به متن کرد و گفت این واژه (per capita) به چه معنی است؟ گفتم سرانه. گفت استاد ما در درس زبان تخصصی اقتصاد هر وقت که به این واژه می رسیده- می گفته است که این واژه یک ال کم دارد و درست آن per capital است.

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Thu 14 Feb 2008 و ساعت 3:27 |

رابرات اچ فرانک، نیویورک تایمز، ۱۰ فوریه ۲۰۰۸:

مدلهاي سنتي اقتصاد فرض مي کنند که افراد به طور مطلق منفعت طلب هستند. اگر "انسان اقتصادي"- بازيگر عقلايي کليشه اي اين مدلها- يک کيف پول در پياده رو پيدا کند، پولهاي کيف را بر مي دارد. او هرگز در رستوراني که مجددا به آنجا نخواهد آمد انعامي به پيشخدمت ها نخواهد داد. او هرگز در انتخابات رياست جمهوري شرکت نمی کند و راي هم نخواهد داد و کمتر پول يا زماني را به طور ناشناس و گمنام براي مبارزات انتخاباتي رياست جمهوري و دفاع از يک فرد خاص اختصاص خواهد داد. اين وضعيت ناشي از مساله سواري مجاني، يکي از ستونهاي اصلي نظريه انتخاب عقلايي است. مساله همانطور که توسط منکور اولسون در کتاب کلاسيک وي با عنوان "منطق کنش جمعي" نيز توصيف شده، اين است که حتي آنهاييکه در اهداف سياستي ( مبارزه انتخاباتی) يک کانديداي رياست جمهوري سهيم مي شوند هيچگونه مزيت قابل توجهي در نتيجه اختصاص وقت و پولشان به اين امر دريافت نمي کنند. گذشته از اين که  هر فرد با اهداي پول نقدي معادل 2300 دلار که بر اساس قانون مي تواند به کانديداي مورد نظر خود کمک کند، حتی کمک کنندگان به کانديدا که حداکثر کمک را مبذول داشته اند باز هم هيچگونه اميدي ندارند که نتيجه انتخابات را به نفع خود تحت تاثير قرار دهند. هيچيک از هوادران منفرد – حتي آنهاييکه تلاشهايشان منجر به کسب صدها راي براي کانديداي مورد نظرشان مي شود- واقعا به تغيير در نتيجه انتخابات اميدوار نيستند.  

اگر چه ممکن است منطق مساله سواري مجاني متقاعد کننده باشد، اما رفتار مردم ] در زمان نتخابات[به طور قابل توجهي بسياري از پيش بيني هاي مبتني بر تحليل سواري مجانی را بهم مي ريزد. براي مثال در ماه گذشته، سناتور حاضر در مبارزات انتخاباتي رياست جمهوري، باراک اوباما بيش از 32 ميليون دلار از سوي بيش از 250000 فرد کمک کننده و هوادار خود دريافت کرد و تعداد عظيمي از داوطلبان را وارد اين حوزه کرد. ساير مبارزين انتخاباتي نيز به طور مشابه از تمايل حاميان خود براي کنار گذاشتن (رها کردن و بي خيال شدن) منفعت شخصي خود به يک سو بهره مند شدند.  حاميان پر و پا قرص مدلهاي منفعت شخصي گاهي اوقات با درگيري در کارزار مبارزات انتخاباتي با نتيجه عکس مدلهاي خود روبرو مي شوند. هواداران به انواع مختلفي از مزاياي شخصي دست مي يابند. براي مثال آنها اغلب افراد سرشناس را ملاقات مي کنند يا ممکن است در مورد فرصتهاي شغلي جذاب چيزي ياد بگيرند. حاميان اصلي کانديداها پس از اينکه کانديداي مورد نظرشان بازي را برد اغلب از سوي سفارتها يا ديگر موقعيتهاي برتر مورد لطف قرار مي گيرند. 

امتيازات عادلانه بويژه در مورد " کمک کنندکان خاص" - آن دسته از کمک کنندگاني که کمکهاي صدها هزار تن از دوستان و انجمن ها را جمع آوري مي کنند- به کار مي رود و آنها مزد زحمت و طرفداري خود را دريافت مي کنند. اما ميليونها نفر ديگر که کمک هاي نقدي ناچيزي به کانديداي مورد نظر خود مي کنند چطور؟ زن سالمندي که از کاروليناي جنوبي تنها 3.01 دلار براي کانديداي منتخب خود ارسال مي کند مطمئنا انتظار ندارد که در ژانويه آينده به عنوان سفير دادگاه جيمز انتخاب شود و در مورد هواداراني که تلفن بانکها را از خانه جواب مي دهند يا آنهايي که وظايف ديگري دارند و فرصت کمي براي تعامل اجتماعي دارند چطور؟ ( به عبارت ديگر منفعت آنها در نتيجه فعاليت تبليغاتي براي کانديداي مورد نظر خود چيست و چرا در انتخابات شرکت می کنند؟) زمانيکه از چشم مدلهاي سنتي منفعت شخصي به اين موضوع نگاه مي کنيم، چنين رفتارهايي معادل با پديده زمين شناسيِ غير ممکنِ جريانِِ سربالاييِ رفتنِ آبِ رودخانه است. اغلب به نظر مي رسد شرايط لازم براي ديگري، چيزي بيش از حوزه شخصي و ابزارهايي است که محدود به حوزه سياسي است. براي مثال طرفداران تيم هاي ورزشي، اغلب نسبت به تحليل استاندارد هزينه- فايده بي توجه هستند....

محققين در تقاطع اقتصاد، روانشناسي، جامعه شناسي و ساير رشته ها نکات جالب توجهي براي گفتن در مورد ماهيت خلاف قاعده کنش جمعي دارند. آلبرت هيرشمن اقتصاددان موسسه مطالعات پيشرفته پرينستون يکي از نخستين کساني بود که به طور جدي با اين موضوع درگير شد. او در کتاب سال 1982 خود با عنوان "دگرديسي مشغوليتها" تصديق مي کند که نفع شخصي در واقع در برخي ادوار حس غالب بر رفتار انسانها بوده است. اما او معتقد است که در طول زمان، مردم شروع به تجربه نارضياتي هايي از مصرف کالاها مي کنند. زمانيکه استانداردهاي مصرف به طور تدريجي افزايش مي يابد مردم بايد براي ارتقاء جايگاه خود به سختي کار کنند. سطوح استرس زا ظهور مي کنند. در نتيجه اهميت مصرف شخصي، مردم تمايل کمتري پيدا مي کنند تا منابع ] ماليو غير مالي[ خود را به حوزه عمومي اختصاص دهند، که روبه زوال مي رود. در مقابل و در پشت صحنه، مصرف کنندگان سرخورده از مصرف شخصي به طور فزاينده اي آماده پذيرش درخواستهاي مطرح شده از سوي گردانندگان و سازمان دهندگان جنبشهاي اجتماعي هستند. سرانجام، هيرشمن دستاورد خود را پيشنهاد مي کند. تعداد رو به افزايشي از مردم از تعقيب نفع شخصي دست برداشته و انرژي خود را به اهداف جمعي و همگاني اختصاص مي دهند. مساله سواري مجاني با ديدن اين رفتار مردم متوقف مي شود، نه تنها بدليل اينکه مردم ارزش کمتري براي مصرف شخصي قائل هستند بلکه بدليل اينکه رضايت خاطري را در نتیجه کنش مشارکتي براي کسب کالاي عمومي بدست مي آورند. اینجاست که فعاليتهايي که با استفاده از مدلهاي نفع شخصي به مثابه هزينه تلقي مي شدند اکنون به مثابه منافع مشاهده مي شوند.  در محاسبات هيرشمن نيز يک پويايي مشابه بر تعقيب کنش جمعي حاکميت مي کند. اگر چه معمولا جنبشهاي اجتماعي حکم بر سرسپاري اساسي چنيدن ساله مي دهند، اما در برخي موارد تعهد حاميان اين جنبشها شروع به تزلزل و لغزش مي کند. شايد يک دليل اين تزلزل و لغزش در وفاداري به جنبش اجتماعي  اين است که آرماني که ارزشهاي رفتاري قابل تحسين و تمجيد را تعريف مي کند از اساس تغيير مي کند؛ زماني که تعداد فزاينده از مردم به طور فعال خود را به تعقيب فضيلت اجتماعي و مدني ملزم مي کنند، کسب تائيديه اخلاقي براي آن از سوي هواداران دشوار تر مي شود. زمانيکه برخي از هوادارانِِ دلسردو بي انگيزه، جنبش اجتماعي را براي تعقيب نفع شخصي خود رها مي کنند، بقاي پيوندهاي اجتماعي نيز به طور مشابه فشاري شديدي را تحمل مي کنند و در همين لحظه دوباره چرخه تکرار مي شود و مردم به سوی مصرف شخصی خود روی می آورند. هيرشمن بر اساس پژوهش غير رسمي انجام شده در زمينه جنبشهاي اجتماعي امريکايي قرن بيستم، نتيجه گيري مي کند که اين سيکلها ( از حوزه شخصي به حوزه همگاني و بر عکس) عمري نزديک به 20 سال دارند. اما گاهي اوقات نيز بيشتر طول مي کشد تا تکرار شوند.

بسياري از مردم اين پاسخ را با درخواست اوباما براي تعهد مدني با پاسخ به درخواستهاي مشابه جان اف کندي در دهه 1960 مرتبط مي دانند. بنابراين، بسياري از اقتصاددانان نسبت به اين موضوع بدبين هستند. براي مثال ميلتون فريدمن برنده نوبل اقتصاد در آغاز فصل نخستين کتاب "سرمايه داري و آزادي" به نقل قول سخنراني افتتاحيه کندي مي پردازد که در آن کندي گفت " نپرسيد کشورتان چه مي تواند براي شما انجام دهد ، از خود بپرسيد شما مي توانيد براي کشورتان چه کاري انجام دهيد". فريدمن اين جمله را مبهم و غامض ديده و معتقد بود که اين جمله "بيانگر آرمانهاي انسان آزاد در يک جامعه آزاد" نيست.او معتقد بود که اين جمله بايد تغيير کند و آن را اينگونه نوشت که "انسان آزاد نمي پرسد کشورش چه مي تواند براي او انجام دهد و نمي پرسد او چه مي تواند براي کشورش انجام بدهد". 

به نظر مي رسد که برخي از اقتصاددانان به طور مشابه از کثرت سماجتها بر کاندیداتوري اوباما گيج شده اند. اما در حاليکه ممکن است انسان اقتصادي نسبت به صداهايي که خواهان زيرپاگذاشتن و گذشتن (قرباني کردن) از کالاي عمومي (مشترک) هستند بي اعتنا باشد، اما حقيقت واضح اين است که بسياري از مردم چنين صداهايي را مي شنوند. يقينا منفعت شخصي يک انگيزه انساني مهم است، شايد حتي مهمترين انگيزه در بيشتر زمانها. اما نفع شخصی هرگز تنها انگيزه مهم نبوده است و حداقل در برخي فواصل تاريخي مدلهاي محدود منفعت شخصي خط اصلي داستان را به طور کامل از دست داده اند. اکنون نيز ممکن است يکي از آن ادوار تاريخي باشد. 

 

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Tue 12 Feb 2008 و ساعت 11:46 |
کدام یک از گزینه های زیر به طور کامل نمایانگر من است؟ (البته دوستانی می توانند به این سوال پاسخ دهند که پیش از این چهره مرا دیده باشند).

می توانید حدس بزنید که در آزمون زبان دوره دکتری کدام کارت را به من داده بودند؟

 

 به روز: مایلم به اطلاع دوستان برسنام که از طرف دانشکده اقتصاد علامه برای اینجانب کارت صادره نشده بود. بلکه به طور اتفاقی کسی به من گفت که عکس شما روی کارت من است. از سوی دیگر ما مختار بودیم که هر جا خواستیم بنشینیم و من بر روی صندلی نشستم که متعلق به خانم عباس دادجوی توکلی بود. از سوی دیگر در پاسخ نامه ای جواب دادم که هیچ نامی و نشانه ای نداشت. امیدوارم اینها همه دال بر ... نباشند. چه کارتها که عکس نداشتند.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Sun 10 Feb 2008 و ساعت 1:43 |

آقای شریعتی عزیز به تو و شیوه برگزاری آزمون دکتری در دوره مدیریت تو و دانشگاهت که فکر می کنم، تمام اعضا و جوارحم می رود روی ویبره. البته دیروز در همان مکان و زمان دیدم که به جز من هم خیلی ها را روی ویبره برده بودی. ناز شصتت. بابا تو دیگه کی هستی. دسه نجف قلی رو بستی. آزمونی که تو برای دوره دکتری برگزار کردی برگ زرینی است در تاریخ آزمونهای برگزار شده در طول تاریخ. به گمانم که امیرکبیرها باید بیایند و از تو درس بگیرند. تاریخ نگاران باید بیایند و تو را ببینند. نام تو باید در کتاب گینس ثبت شود. تو پرچم دار مدیریت بحرانی. تو نشان دادی که می توانی کاری کنی که که تمامی شرکت کنندگان در آزمون دکتری همه با هم و به یکصدا بگویند از او بالا کفتر میایه. تو و برگزارکنندگان آزمون زبان دوره دکتری، گوهر گرانقدری هستید که اگر دانشگاههای هاروارد و کمبریج و ... از وجود شما نازنینان آگاه شوند، یک لحظه هم شما را رها نمی کنند. ای مدیر. ای آزمون برگزار وکن. ای تو که آزمون دکتری را که قرار بوده ساعت 8.5 صبح برگزار شود ساعت 10 صبح برگزار می کنی. بابا تو دیگه کی هستی. البته نمی دانم که قبول می کنی که ما بیش از سیصد نفر بودیم که کارت نداشتیم و از ساعت 7.5 صبح آمده بودیم تا روی ماهمان را بر یک تکه کاغذ ببینیم. ساعت 9.5 نیم شده بود و هنوز هم ما دستمان به آن برگ زرین نرسیده بود. به ناگاه یکی از همرزمانت آمد و گفت باید به نمازخانه بروید، البته با تفکیکی جنسیتی. ای بنازمت که نشان می دهی تو هم کاری کرده ای که همه با هم نشان می دهند از اون بالا کفتر میایه. اول گفتند قرار است در نمازخانه امتحان بدهید. جالب آن بود که در نمازخانه نزدیک به سیصد نفری بودند و نمایندگان تو هم بیش از 400 کارت در دسشتان بود. اما ای دریغ که یکی از کارتها مال این بینوایان نبود. ای مدیر برجسته کارت صادر وکن. تو چنان در دل ما جای گرفتی که مپرس. دو سه روز پیش روزنامه ها نوشته بودند که شاید عوض شوی. خدا کند که تو بیایی به سایر دانشگاه های کشور و به آنها هم نشان دهی که چگونه باید آزمون برگزار کنند. بعد گفتند بدون کارت بروید و در محل جلسه هر جا توانستید بنشینید. پاسخنامه بدون نام به شما می دهیم و صورت جلسه می کنیم. تو این همه متفکر را از کجا گرد خود جمع کرده ای. راست گفته اند که تا شمع سوزد پروانه ها بیشمارند. این همه پروانه متفکر را از کجا گیر آورده ای. کجا در ممالک متمدنه می توان چنین داوطلبی را دید که در آزمون زبان دوره دکتری پاسخنامه بدون نام و نشان داشته باشد و حتی کارت هم نداشته باشد و او را در جلسه راه دهند. تو با این حرکتت نشان دادی که عدالت محوری را تا آخر انجام می دهی. تو دیروز نشان دادی که فاصله دانشگاه علامه طباطبایی با دانشگاه های بزرگ دنیا تنها دو انگشت است. دوستی داشتم که می گفت من هم با دماغم غذا می خورم. به او گفتم واقعا. او گفت: تنها با دو انگشت پایین تر. تو هم تنها دو انگشت پایین تری. تو در کجای دنیا، از بورکینافاسو بگیر تا نیویورک، از قندهار بگیر تا ژوهانسبورگ، دیده ای که عکس یک داوطلب خانم بر روی کارت یک مرد نا محرم درج شده باشد. تو کجا خانمی با نام عباس دادجو دیده ای. تو کاری کردی که لیبرالهای بزرگ هم نمی توانند بکنند. تو کجایی تا شویم ما چاکرت. من توصیه ای به دوستان دارم که اگر خواستند شما را ارتقاء شغلی دهند حتما شما را در وزارت علوم بگذارند. تو که توانستی آزمون دکتری را اینگونه بگذاری کنی با کنکور دارای بیش از یک میلیون شرکت کننده کاری می کنی که همگان بگویند از اون بالا کفتر میایه. تو لایق این سمت هستی و باید یکبار هم که شده مدیریت این آزمون را به تو بدهند. بیچاره آن کسی که می خواهد در دانشگاه تو دکتری بخواند و اینگونه زبان خوانده بود تا دیروز کاری بکند کارستون. اما تو کاری کردی که به او نشان دادی اعصاب و روان و زمان همه را باید به کناری گذاشت و یک صدا گفت از او بالا کفتر میایه. تو با آن مسئول زیبارویی که برای سایت کامپیوتری دانشگاه علامه طباطبایی گذاشتی، دل همه را بدست آوردی. تو نشان دادی که حتی با اینکه بسیاری از شرکت کنندگان در آزمون مشکل مربوط به کارت و یا مشکلی شبیه به آن داشته باشند می توانی آزمون را برگزار کنی و هرگز نمی توانی آزمون را 10 روز به تعویق بیاندازی و مشکل را حل کنی. خوشا مرغی که یک پا دارد.

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Fri 8 Feb 2008 و ساعت 11:55 |

پزشکان از فرصتي براي تحريک تقاضاي القايي (تقاضایی که پزشک می تواند ناشی از وجود اطلاعات نامتقارن آن را تحریک کند) برخوردارند- همانند ساير بازارها براي کالاهايي مانند تعمير خودرو يا امنيت خانه مسکوني- بدليل اينکه عدم تقارن هاي اطلاعاتي[1] معناداري در بازار پزشکي وجود دارد. معمولا پزشکان در مورد بيماري و تشخيص و درمان آن، نسبت به بيماران اطلاعات بيشتري دارند. در این میان دندانپزشکان و متخصصین بیماری هایی مانند قلب و کلیه از انگیزه بیشتری برای ایجاد تقاضای القایی در بیماران برخوردار هستند. نکته جالب توجه این است که یکی از عواملی که می تواند پزشکان را برای ایجاد چنین تقاضایی برای خدمات پزشکیشان توسط بیماران تحریک کند- تراکم پزشکان در یک منطقه یا شهر است. زمانیکه تراکم پزشکان در یک منطقه افزایش می یابد، گویی منحنی عرضه پزشکان به سمت پایین منتقل می شود و همین امر باعث کاهش قیمت در بازار خدمات پزشکی می شود. با این فرض که پزشکان نیز نمی خواهند و در برخی نظامهای سلامت هم نمی توانند، دستمزد خود را کاهش داده و تقضا برای خدمات پزشکی خود را افزایش دهند، ایجاد تقاضای القایی یکی از راه های افزایش درآمد برای پزشکان است. در این شرایط، بیمار و پزشک به اطلاعات یکسانی دسترسی ندارند و معمولا پزشک هر گونه که بخواهد می تواند با بیمار رفتار کند. حال در جامعه ای مانند ایران که تراکم پزشکان در برخی شهرهای کوچک یا یا برخی مناطق شهرهای بزرگ مانند تهران بالا است، پزشکان انگیزه زیادی برای ایجاد تقاضای القایی دارند. البته پزشکانی که در یک نظام بیمه ای خاص فعالیت می کنند، مانند تامین اجتماعی یا خدمات درمانی، از ایجاد تقاضای القایی مطلوبیتی خوبی کسب می کنند. اما این گروه از ایجاد تقاضای القایی در میان بیمارانی که تحت پوشش هیچگونه بیمه ای نیستند بیشتر لذت می برند و درآمدشان هم بیشتر افزایش می ییابد، چرا که معمولا حق الزحمه پزشکان در یک نظام بیمه سلامت مانند تامین اجتماعی ثابت است اما معمولا حق الزحمه برای بیمارانی که تحت پوشش بیمه نیستند دو برابر مورد پیشین است. اما اگر انجمن پزشکان و به قولی همان کارتر پزشکان نیز از ایجاد چنین تقاضایی حمایت کنند، تقاضای القایی بیشتر تحریک می شود. البته، در اغلب موارد چنین توافقی نانوشته شده است، اما به گمانم در بیشتر اوقات وجود دارد. برای مثال به جراحی های زیبایی توجه کنید. در این موارد اطلاعات موجود در نزد پزشکان خیلی بیشتر از بیماررانی است که می خواهند تغییری در اندام خود ایجاد کنند. این صنف از انگیزه بالاتری در میان پزشکان برای ایجاد تقاضای القایی برخوردار است. اما نکته مهم اين است که هيچ نظام سلامت و خدمات درماني از وجود تقاضاي القايي ايجادشده توسط پزشکان مستثني نيست. اما پرسش مهمي که اينجا مطرح مي شود اين است که آيا پديده ايجاد تقاضاي القايي از سوي پزشکان آنقدر گسترده و معنادار است که نيازمند دخالت دولت و سياستگذاري و برنامه ريزي در اين عرصه باشد؟



[1] . Information Asymmetries

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Thu 7 Feb 2008 و ساعت 0:48 |

در ادبیات بخش مسکن "شاخص دسترسي به مسکن از تقسيم متوسط قيمت يك متر واحد مسكوني بردرآمد خانوار" به دست مي‌آيد. اگر حاصل این کسر در مساحت مسکن فرد ضرب شود- عددی که بدست می آید گویای این است که با فرض ثابت بودن قیمت مسکن- فرد با جمع نمودن چند سال از درآمد خود می تواند صاحب مسکن شود. معمولا این شاخص را بین ۱ تا ۱۰ طبقه بندی می کنند. من این شاخص را برای دهک های دهگانه درآمدی محاسبه کردم و تقریبا آنجا هم می توان همین روند را مشاهده کرد. شاخص زمانی نشان دهنده وضعیت فاجعه آمیز یا مصیبت بار یا کاتاستروفیک است که نزدیک به ۱۰ باشد. این شاخص را برای خودم که در یک مسکن ۷۰ متری اجاره نشینم - محاسبه کردم. شاخص برای من در سال ۱۳۸۶ برابر با ۹.۷ است. به عبارت دیگر با فرض ثبات قیمت مسکن- اگر من ۹.۷ سال- کل درآمدم را جمع کنم- می توانم ۹.۷ سال بعد صاحب یک مسکن هفتاد متری شوم. چه دنیای غم انگیز و مسخره ای- زهی خیال باطل که قیمت مسکن ثابت بماند و من هم بتوانم ۹.۷ سال کل درآمدم را پس انداز کنم.

دیروز صبح به دیدن دکتر بهکیش رفته بودم. مطلب جالبی در مورد آزادی نوشته بودند که می توانید آن را در ادامه بخوانید.

 ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Wed 6 Feb 2008 و ساعت 0:23 |
امروز خیلی گرفتارم و دسترسی ام به اینترنت هم خیلی محدود شده است. لاجرم تا فردآ.

نمی دانم اهل حافظ خوانی هستید یا نه اما این مطلب زیبای منتشر شده در سایت محمد قائد عزیز را از دست ندهید.

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Tue 5 Feb 2008 و ساعت 2:15 |

پنجاهمین شماره مجله گفتگو منتشر شده است. این شماره با عنوان ایران و افغانستان حاوی مقالاتی است که شناخت نسبتا خوبی از افغانستان به خواننده می دهد. اولین نکته ای که پس از دیدن این شماره از مجله گفتگو به ذهنم خطور کرد این بود که گویا بالاخزه مرکز چاپ و ناشر این نشریه عوض شده و کیفیت آن از لحاظ امور فنی چاپ بسیار پیشرفت کرده است. اما برای یک مجله خصوصی که تنها به همت چند فرد عاشق اداره می شود همان هم غنیمت است. البته اینکه می گویم عاشق از دیدگاه شخصی خودم است. چرا که از مجله بر نمی آید که از جایی حمایت شود. افغانستان و بازار جهانی تریاک نیز یکی دیگر از مقالات جالب توجه این شماره است. حضور مهاجرین افغانی در صنعت فرش دستباف کاشان نوشته دوست خوبم دکتر زهرا کریمی است. یادش به خیر چند ماه پیش با ایشان زاهدان بودیم. اقتصادخوانده ای است سرحال و  سر زنده که همیشه به دانشجویان روحیه می دهد.  هر کجا هست خدایا به سلامت دارش.

پانزدهمین شماره مجله اقتصاد سیاسی  با سردبیری دکتر محمود عبدالله زاده نیز منتشر شده است. در این شماره مطلب با عنوان گفت و گو با ميلتون فريدمن چاپ شده است. این گفتگو توسط جان بی تیلور از دانشگاه استنفورد انجام شده و در Macroeconomic Dynamics (2001), 5: 101-131 Cambridge University Press چاپ شده است. این مصاحبه را مدتها پیش ترجمه کرده بودم که آقای عبدالله زاده لطف کردند و ایرادات آن را رفع نموده و در این شماره چاپ کردند. می توانم بگویم بهترین و کاملترین مصاحبه ای است که تا به حال از فریدمن چاپ شده است. چرا که یک اقتصاددان برجسته این گفتگو را انجام داده و به خوبی به تاریخ زندگی فریدمن و تاریخ وقایع اقتصاد کلان مسلط بوده است. نکات اقتصاد سیاسی که فریدمن در این گفتگو به آنها شااره می کند بسیار جالب و خواندنی است. از آن مهم تر شیوه تحصیل او در رشته اقتصاد و کارهای تجربی او و نظر او در مورد کتاب سرمایه داری و آزادی است.

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Sun 3 Feb 2008 و ساعت 0:27 |
مشغول خواندن کتاب خاطرات عبدالمجید مجیدی رئیس سازمان برنامه و بودجه از سال ۱۳۵۱ تا ۱۳۵۶ هستم. بخشی از کتاب با عنوان تضاد بین خواست های مردم و منافع مملکت است که جالب و خواندنی است:

مسئله این است که در ایران آن زمان، به نظر من، کار سیاسی خیلی مشکل می توانست انجام بشود. برای اینکه شما اگر واقعا می خواستید روی توده های مردم، روی اجتماعات بزرگ تکیه بکنید، باید مطابق میل آنها حرف می زدید و احتیاجات آنها را برآورده می کردید. احتیاجات آنها و انتظاراتشان و خواست هایشان هم کاملا در تضاد خیلی فاحشی بود با خطوط اصلی توسعه اقتصادی و اجتماعی و لزوم ساختن زیربنای مملکت. یعنی شما اگر می خواستید بروید به طرف اینکه آرای عمومی را بیشتر به طرف خود بکشید و رای بیشتری از مردم بیاورید، می بایست مقدرا زیادی از جاه طلبی های اقتصادی و تغییرات مادی که می بایست در مملکت داده بشود، صرفنظر می کردید. مسئله مهم تر، اینکه شما اگر به طرف خواست های مردم می رفتید، از نظر تربیت نیروی انسانی لازم برای ایران مدرن و پیشرفته، به اشکالات عظیم بر می خورید. لذا اگر به آنچه تنگناهای اقتصادی و اجتماعی مملکت بود، توجه می کردید، طبعا یک مقداری می بایست آن تقاضاهای عمومی و آن خواست های توده ها را ندیده می گرفتید. در نتیجه، اگر می خواستید اولویت به ساختن زیربنای اقتصادی بدهید، دموکراسی یک دموکراسی نیم بندی می شد که نتیجه هم همین بود که بین دولت و انتظارات مردم تفاوت فاحشی پیدا شد.

یعنی ما مشکلات سیاسی مان برای این بود که نماد و ظاهر این ساختمان قابل قبول و قابل پسند باشد و در داخلش آنچه برای مملکت مفید است انجام بدهیم. این در مملکت پیشرفته ای که مردم می فهمند احتیاجات بلند مدتشان چیست، قابل دریک یا قابل عمل است. ولی در جامعه ای که اکثریت دنبال چیزهای دیگری است، شما مرتب با تمایلات مردم برخورد و اصطکاک پیدا می کنید، به خصوص که مردم همه چیز را از دولت می خواستند.

به عنوان مثال برایتان می گویم. من به خصوص در سالهایی که رد سازمان برنامه بودم، خیلی تو مردم می رفتم و خیلی سعی می کردم در شهرهای موچک، حتی مناطق روستایی، ببینم تقاضای مردم چیست. به طرف این تقاضاها بیشتر برویم و جواب اینها را بدهیم. اینها بیشتر تقاضایشان در حد ساخت و ایجاد یک قبرستان، ایجاد یک درمانگاه بود ....

در نتیجه این طرف یک عده مشغول ساختن بناهایی بودند که برای آینده ممکلت مفید بود و آن طرف گروه کثیری بود که نتیجه فوری و روزمره و درآمد نفتش را می خواست.

 

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Fri 1 Feb 2008 و ساعت 22:46 |

دیروز با دوستان کنار زاینده رود بودیم. هوا خوش بود و پرندگان در کنار سی و سه پل و بر روی آب دلربایی می کردند. بارانی زیبا می بارید و صدای شجریان به گوش می رسید. با شجریان- آنجا برای ما چیز دیگری بود و بدون شک- بدون او مطلوبیت ما پایین تر بود. حافظیه هم که می روم با شجریان و بی شجریان- تفاوتهای اساسی برای من دارد. چه خوشبخت است شجریان که با و بدون او- اینقدر برای جمع ما متفاوت است.

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Thu 31 Jan 2008 و ساعت 13:44 |

دیشب با عنایت کلایی- سارا- ندا- علی کاظمیان و سعید سادات برای دیدن تئاتر ملاقات بانوی سالخورده به سالن تئاتر شهر رفتیم. موضوع اصلی تئاتر بسیار جالب توجه است. فقر و فروش عدالت. مردم شهری کوچک در فقر به سر می برند و زنی ثروتمند به ناگاه به شهر می آید. زن می گوید که من صد میلیارد دلار به شما می دهم و در عوض عدالت را می خواهم. جالب است که مردم شهر ابتدا همه با هم و به یکصدا می گویند که فروشنده- عدالت نیستند و به زن می گویند که ما قرن ها برای رسیدن به تمدن ناب بشری زحمت کشیده ایم و فروشنده عدالت نیستیم- حتی اگر از گشنگی بمیریم. در این میان معلم شهر که خود را معلم اخلاق و شاگرد افلاطون می داند -نیز سردمدار رای مردم برای فروش عدالت است. زن در ازای خرید عدالت- مجازات مردی را می خواهد که او نیز روزی عدالت را خریده است.  مردم در نهایت عدالت را می فروشند به پول. حتی شاگرد افلاطون نیز عدالت را می فروشد. راستی- عنایت و سارا از کوبی و لوبی خیلی لذت برده اند و من از شکست معلم اخلاق در عجبم. علی کاظمیان هم این.

بلاهای جهان بیشمارند. .... اما فقر چیز دیگری است. زن می گفت دنیا مرا بدنام (فاحشه) کرد و من نیز دنیا را ( بدنام)فاحشه کردم.  

دیشب به همراه عنایت و سارا و ندا به اصفهان آمدیم. هوا خوب است و پس از یک ماهی آسمان صاف و آفتاب را می بینم و برف نمی بینم.

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Mon 28 Jan 2008 و ساعت 22:47 |
فریدریک‌هایک می‌گوید: وظیفه اصلی علم اقتصاد این است، که به انسان‌ها نشان دهد آنچه را که آنها تصور می‌کنند- می‌توانندُ-طراحی کنند واقعا خیلی کوچک است.

فرض کنید که در یک روز زمستانی در خانه خود نشسته‌اید و احساس می‌کنید که هوای خانه شما برای یک روز سرد زمستانی خیلی گرم است. احتمالا شما به سراغ بخاری و یا سایر وسایل گرمایشی خانه خود می‌روید و درجه آن را کم می‌کنید. در این قبیل موارد اغلب فرد می‌داند که می‌خواهد چه بکند. پس از اینکه دمای اتاق را به صورت دلخواه و مطلوب تنظیم کردید در اتاق خانه‌تان می‌نشینید و از زندگی خود لذت می‌برید. در این مورد چنانکه مشخص است گرمای اتاق زاییده رفتار انسان و طراحی او است.
حال فرض کنید که شما صبح از خواب بیدار می‌شوید و می‌خواهید منزل را به قصد رفتن به سر کارتان یا خرید ترک کنید. وقتی شما در را باز می‌کنید می‌بینید که هوا بارانی یا شاید هم برفی است. در این مورد دیگر شما نمی‌توانید به دلخواه خود میزان ریزش باران یا برف را تنظیم نموده یا تغییر دهید. احتمالا شما به خانه باز می‌گردید و بارونی خود را می‌پوشید یا چتری با خود به همراه می‌برید. یا شاید هم از رفتن خود منصرف شوید. در این مورد چنانکه مشخص است بارش باران یا برف زاییده رفتار یا طراحی انسان نیست. به قولی گویی ابر و باد و مه و خورشید فلک در کارند و انسان هیچگونه اختیاری ندارد.
اما نوع سومی‌ هم از حوادث و تجارب وجود دارد که محصول کنش انسانی می‌باشند اما زاییده طراحی انسان نیستند. زبان یکی از این پدیده‌ها است. هیچکس زبان فارسی یا انگلیسی را طراحی یا کنترل نمی‌کند. گر چه زبان شناسانی وجود دارند و در مواردی هم واژگانی را ارائه می‌دهند اما آنها در دنیای واقعی قادر به کنترل زبان نیستند. برای مثال زمانی که یک ایرانی برخی از واژگان انگلیسی یا فرانسوی را به کار می‌برد دیگر زبانشناسان نمی‌توانند کاری بکنند. به عبارت دیگر این امر طرحی نیست که توسط زبانشناسان در انداخته شده باشد. دولت ایران هم نمی‌تواند ایرانیان را از استعمال واژگان انگلیسی باز دارد. کلماتی از این قبیل کم نیستند و هر روزه می‌توانیم تعداد زیادی از آنها را بشنویم و کسی هم نمی‌تواند مانع کاربرد آنها شود.
کلماتی مانند گوگل یا یاهو را چه کسی اختراع نموده است، چه کسی تصمیم می‌گیرد که ما آنها را به کا ببریم؟ چنانکه می‌بینیم همه کاربران اینترنتی جهان این کلمات را به کار می‌برند و گر چه این کلمات توسط انسان تولید شده‌اند اما انسان قادر به طراحی روشی برای استفاده از آنها نیست؟ چه کلماتی زنده می‌مانند یا چه کلماتی می‌میرند، براستی چه کسی در این مورد تصمیم می‌گیرد. واژگان زیادی در زبان فارسی در طی چند دهه اخیر به دست فراموشی سپرده شده اند و دولت هم نمی‌تواند کاری بکند. اما یادمان باشد که کلمات همچون باران نمی‌بارند. برخی کلمات در ذهن می‌مانند و برخی کلمات به دست فراموشی سپرده می‌شوند و ذهن هم به آنها توجهی نمی‌کند. مردن و زنده ماندن کلمات حاصل انتخاب‌های انسانی است چرا که ممکن است برای وی مفید باشند. اما یک فرد به تنهایی این تصمیم را برای کلمه‌ای خاص نمی‌گیرد. به عبارتی باید در این خصوص یک کنش جمعی صورت بگیرد.
در این موارد چنانکه می‌دانید کمیته‌ای از کارشناسان تصمیم‌گیری نمی‌کنند. چنانکه می‌دانیم برای مثال کلمه کامپیوتر از سوی کمیته کارشناسی زبان شناسی رایانه نامیده شده است. اما هنگامی‌که شما به بازار می‌روید می‌بینید که تصمیم این دوستان در عمل چه نتیجه‌ای در بر داشته است. همانطور که مشخص است این قبیل پدیده‌ها در اختیار گروه معدودی قرار ندارند بلکه نیازمند پذیرش از سوی تعدا زیادی از مردم هستند.
بنابراین پدیده‌ها به سه گروه تقسیم می‌شوند: 1- پدیده‌هایی که محصول کنش انسان و طراحی او هستند. 2- پدیده‌هایی که محصول کنش انسان و طراحی او نیستند. 3- پدیده‌هایی که محصول کنش انسان هستند اما زاییده طراحی انسان نیستند.
شاید با استفاده از مثال دیگری بتوان این پدیده گروه سوم را بهتر توضیح داد. وسایل نقلیه محصول کار و تلاش انسان هستند و جهت رفاه حال انسان تولید می‌شوند. اما زمانی که ترافیک ایجاد می‌شود متوجه می‌شویم که انسان ترافیک را طراحی نکرده و قصد ایجاد آن را هم نداشته است. به عبارت دیگر ترافیک محصول فعالیت انسان است اما محصول طراحی او نیست. انسان نقشه ایجاد ترافیک را در سر نداشته است. واقعیت این است که زمان مورد نیاز برای فردی که می‌خواهد از مکانی به مکانی دیگر برود تنها توسط وی تعیین نمی‌شود بلکه این زمان توسط تمامی ‌کسانی تعیین می‌شود که مشغول رانندگی کردن هستند و ترافیک را ایجاد کرده‌اند. گویی در این موارد فرد توانایی ندارد تا نتیجه مطلوب و مورد نظر خود را بدست بیاورد. هیچکس خواهان وجود ترافیک نیست اما چنانکه می‌بینید کسی هم یارای گریز از آن را ندارد. در شهرهای بزرگ ترافیک بیشتر از شهرهای کوچک است و در ساعات شلوغ روز هم ترافیک بیشتر. یا برای مثال الان که نزدیک عید نوروز هستیم ترافیک بسیار شدید و می‌تواند نظم زندگی ما را به هم بریزد.
البته این به معنای آن نیست که ما نمی‌توانیم زمان انجام کارهای خودمان را به دقت تنظیم کنیم. تراکم ترافیک شبیه به باران نیست. به همین دلیل هم راه‌حل‌هایی شبیه به عریض و طویل کردن خیابان‌ها یا افزایش تعداد وسایل نقلیه عمومی‌در کاهش ترافیک چندان موثر نیستند. بماند که برخی از این راه‌حل‌ها نیز در برخی موارد اصلا امکان‌پذیر نمی‌باشند.البته اگر در زمان ترافیک از مردم سوال کنیم که علت ترافیک چیست بدون شک کمتر کسانی هستند که بگویند من رانندگی می‌کنم و بنابراین باید ساعات بیشتری را در مسیر رفت و آمد خود بگذرانم یا بهتر بگوییم تلف کنم. حتی اگر هم فرد چنین پاسخی دهد اما باز هم خواهد گفت که من قصد ایجاد ترافیک ندارم و تنها می‌خواهم سفر درون شهری خودم را انجام دهم. به عبارت دیگر تمامی ‌رانندگان در یک کنش جمعی که هیچکدام هم قصد و طرحی برای ایجاد ترافیک ندارند ترافیک ایجاد می‌کنند.
به طور مشابه اگر شما از خیابانی در محله‌های میانی شهر تهران به سوی شمال شهر بروید می‌بینید که قیمت یک خانه مشابه در شمال شهر بسیار گران‌تر از محلات میانی شهر است. اما زمانی که ما خانه‌ای را در شمال شهر می‌خریم از دست فروشنده خانه به دلیل مطالبه قیمت بالای آن خانه شاکی نیستیم. بدون شک او مقصر وجود این تفاوت قیمت نیست. برای مثال شاید قیمت خانه‌ای در شمال تهران امروز ده‌ها یا صدها برابر قیمت آن در زمان ساخت خانه باشد. بیشتر مردم درک می‌کنند که قیمت خانه صرفا توسط فرد خریدار یا فروشنده یا یک کنش جمعی توسط گروهی از خریداران یا فروشندگان تعیین نمی‌شود. هیچکس نمی‌خواهد که قیمت خانه به یک باره به مقدار زیادی افزایش یابد یا قیمت یک خانه بالای شهر چندین برابر خانه مشابهی در سایر نقاط شهر باشد.
اقتصاد مطالعه چنین پدیده‌های نوظهوری است، بویژه زمانی که بحث قیمت‌ها، پول یا غیر پول در میان است. اقتصاددانان این‌ها را پدیده بازار می‌نامند. بازار در اختیار شخص خاصی نیست و کسی کنترلی بر آن ندارد. بیشتر مطالبی که اقتصاددانان در ارتباط با بازار مورد مطالعه قرار می‌دهند رفتارهای متقابل سازماندهی نشده و غیرمتمرکز میان خریداران و فروشندگان است. اما اگر چه بازارهای متمرکزی هم وجود دارد. این واکنش‌های سازماندهی نشده غیرمتمرکز می‌توانند خود را در قیمت مسکن که پدیده ای پولی است یا در ترافیک که پدیدهای غیرپولی است نمایان سازد و نشان می‌دهد که این پدیده‌ها توسط شخص خاصی برنامه‌ریزی نمی‌شوند. این پدیده‌ها نظم خاصی را بر زندگی انسان تحمیل می‌کنند که توسط یک فرد خاص یا گروهی مشخصی طراحی نشده‌اند. این نظم در زندگی شخصی ما به ندرت مورد توجه قرار می‌گیرد. نظم قیمت‌ها و در نتیجه در صورت نبود کمبودها اجازه می‌دهد تا دانش از طریق تخصص به طور گسترده در میان مردم توزیع شود. سطح تخصص همراه با قیمت‌ها ظهور می‌یابد اما این قیمت‌ها هستند که انجام آن را امکان‌پذیر می‌سازند. برای مثال شرکتی که محصولات خود را با استفاده از کالاهای واسطه‌ای تولید شده توسط دیگر کارخانه‌ها تولید می‌کند هرگز نگران نخواهد بود و از انباشت دانش برای تولید این کالاهای واسطه در کارخانه خود جلوگیری می‌کند. در این شرایط دیگر هیچکس نگران تولید یک کالای خاص یا گرانی آن نخواهد بود. اگر به مقاله «استفاده از دانش در جامعه»‌هایک نگاه کنیم می‌توانیم این نکته را ببینیم. البته سال‌ها قبل از وی نیز آدام اسمیت تقسیم کار یا همان تخصص را مدنظر قرار داده است.
درک پدیده‌های نوظهور توسط اقتصاددانان بازار را به عنوان اساس شیوه تفکر اقتصادی برای آنها مطرح می‌کند. البته بماند که مغز انسان بیشتر با روش تفکر مهندسی خو گرفته است، یعنی همان جایی که کنش و طراحی انسانی با هم کار می‌کنند. برای مثال شما تصمیم می‌گیرد تا شکل آشپزخانه خود را تغییر دهید. به هر دلیلی برای مثال ممکن است همسرتان آن را دوست نداشته باشد. بنابراین شما نقشه را در سر می‌پرورانید و بعد هم می‌توانید اندازه و شکل آشپزخانه خود را تغییر دهید. یا زمانی که برگ درختان می‌ریزد شما نمی‌توانید انتظار داشته باشید که خودشان از کنار خیابان محو شوند.
اما این روش تفکر مهندسی در خصوص پدیده‌های نوظهور جواب نمی‌دهد. تلاش برای تغییر نتایج پدیده‌های نوظهور ذاتا دشوارتر از تلاش برای ساختن یک بزرگراه یا فرستادن انسان به کره ماه است. براستی چرا انسان می‌تواند یک شبه بر روی کره ماه قرار بگیرد اما نمی‌تواند فقر را از زندگی بشریت حذف نماید. قراردادن انسان بر روی کره ماه یک مساله مهندسی است و با در اختیار داشتن وسایل کافی می‌توان به آن دست یافت. اما حذف فقر یک مساله اقتصادی است ( منظورم از اقتصادی به معنای مالی یا پولی نیست)، فقر چالشی است که با پدیده‌های نوظهور درگیر است و خود را از این طریق نمایان می‌سازد. در مورد فقر مقادیر زیاد پول به تنهایی و در صورتی که نسبت به بازار و انگیزه‌های کار بی توجه باشد نمی‌تواند کمک چندانی نماید.
حقیقت این است که انتخاب واقعیت اختیاری نیست. ما می‌خواهیم واقعیت همانطوری که ما می‌خواهیم باشد. ما می‌خواهیم نتایج مطلوب را آنگونه خودمان دوست داریم تغییر دهیم اما به‌واقع همانند بخاری داخل خانه مان اختیار انجام این کار را نداریم. ما می‌خواهیم درآمدمان را افزایش دهیم و قیمت‌ها را کاهش دهیم. به آسانی صاحب خانه شویم. ما به دنبال این هستیم که در زندگی روزمره وقتی با ترافیک یا هر مساله ای دیگری مانند افزایش قیمت مسکن مواجه می‌شویم مقصر را پیدا کنیم و او را مجازات کنیم. اما در این میان پیچیدگی زندگی واقعی را فراموش می‌کنیم.
زمانی که می‌بینیم دستمزد کارگران شرکتی پایین است اعتراض می‌کنیم. اما نمی‌دانیم که شاید این حداقل دستمزد هم می‌تواند این کارخانه را به ادامه تولید وا دارد و هم از بروز بیکاری در عرصه اقتصاد جلوگیری نماید. یا مشاهده می‌کنیم که هر گاه سعی در کنترل قیمت‌ها داریم و سیاستمداران در راستای انجام آن قدم بر می‌دارند چندان موفق نیستیم و در مواردی هم حتی نتایجی عکس حادث می‌شود. بنابراین این پدیده‌های نوظهور اقتصادی همانند رفتن انسان به کره ماه نیست بلکه این پدیده‌های اقتصاد ساختارهای مربوط به خود را دارند و را حل آنها هم بدون شک یک راه حل گوشه‌ای نیست.
زمانی که قیمت مسکن یا گوجه فرنگی افزایش می‌یابد می‌فهمیم که طرح ما برای تاثیرگذاری بر آن قیمت‌ها شاید در مورد گوجه‌فرنگی جواب دهد آنهم برای مثال با واردات اما در برابر افزایش قیمت مسکن کاری از ما ساخته نیست. ما هرگز نباید ماهیت نوظهور قیمت‌ها را فراموش کنیم.
این مطلب را اسفند ماه سال گذشته نوشته بودم. اما دیروز صبح که از خواب بیدار شدم و دیدم خیابان ژر برف است- من باید به خانه برگردم- تصمیم گرفتم آن را دوباره در وبلاگ بگذارم.

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Mon 28 Jan 2008 و ساعت 1:1 |

کره جنوبی در دهه ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ دارای درآمد سرانه ای نزدیک به ۱۰۰ دلار بوده است. این کشور برای اینکه درآمد سرانه خود را افزایش دهد چه مشقتها که نکشیده و چه زحمتها که متحمل نشده است. کشوری مانند مالزی هم همینطور. اما ما مردمان کشورهای نفتی. یک روز صبح که از خواب بیدار می شویم می بینیم که بر اثر حمله قلبی به یک رئیس جمهور یا حتی دستشویی رفتن یک فرد درآمد سرانه کشورمان افزایش یافته است. ما چگونه می توانیم درک کنیم که کره ای ها چه ها کشیدند تا درآمد سرانه شان تنها ۵۰ دلار افزایش یابد؟

به یاد دارم که در یکی از جلسات مباحثات اقتصاد ایران که به همت دکتر مسعود درخشان عزیز و بزرگوار در دانشکده اقتصاد علامه طباطبایی برگزار می شد- و اتفاقا آقای دانش جعفری - در سمت نماینده مجلس هم حضور داشت- بحث بر سر انتظارات عقلایی بود. دکتر درخشان خاطره ای تعریف کرد: ایشان می گفت در یکی از جلسات اوپک- شایعه شده بود که نماینده عربستان با نماینده ونزوئلا تفاهم ندارند و همین امر باعث افزایش قیمت نفت خواهد شد. فردا در زمان برگزاری جلسه اعضای کمیته اوپکُ-به ناگاه نماینده عربستان جلسه مذاکرده را ترک می کند و می رود. خبرنگاران هم که به سوی او می آیندُ نماینده عربستان شتابان می رود. در همین لحظه قیمت نفت چند دلاری تغییر می کند ( انتظارات عقلایی). اما دقایقی بعد می بینند که نماینده عربستان بر می گردد و می گوید: ببخشید- ظاهرا غذا با معده من نساخته و وضعیت مزاجی من به هم ریخته است. اینجا بود که حمید ناظمان گفت: رستوران مجلس سالم است و کسی حالش بد نمی شود ( در زمان طرح تثبیت قیمتها). همین اتفاق ساده می تواند درآمد ملی و در نتیجه در آمد سرانه ما را افزایش دهد. بنابراین می بینیم که ما بدون هیچ کار و تلاشی می توانیم صاحب پول شویم. هر چند برای این حرفم دلایل کافی ندارم: اما به نظر میر سد نفت ما را تنبل کرده است. ای کاش ما هم مثل نروژ بودیم. نروژ اول صنعتی شد بعد نفتی. اما ما اول نفتی شده ایم و حال می خواهیم صنعتی شویم.... اما دریغ که صنعتی شدن- حاصل کار و تلاش سخت است که نفت اجازه آن را نمی دهد.

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Sun 27 Jan 2008 و ساعت 0:38 |

موسسه مطالعات پژوهشهای بازرگانی به همت دوست عزیزم علی دینی ترکمانی سلسله مباحثی را با حضور اقتصاددانان مشهور ایرانی در مورد مساله مصیبت منابع و اولویت های سرمایه گذاری درآمد ارزی و همچنین نحوه برخورد با این درآمدها برگزار می کند. این جلسات روزهای سه شنبه در این موسسه برگزار می شود. در جلسه امروز آقایان دکتر نیلی از دانشکده اقتصاد شریف، موسی غنی نژاد از دانشگاه صنعت نفت و آقای دکتر مدنی ( نمی دانم از بهشی بود یا تهران) حضور داشتند. آقای غنی نژاد معتقد بود که نفت به خودی خود، نه خوب است نه بد. بلکه مساله با ساختار دولت و دولت مدار بودن اقتصاد ایران بر می گردد. او معتقد بود که ایران در سه دوره تصمیم گرفته است تا از شر اقتصاد دولتی رها شود اما هر سه بار بنابر دلایل بیشماری نتوانسته است. دور اول، سالهای 1368 یعنی زمان اجرای سیاستهای تعدیل بوده است. ایشان معتقد بود که این سیاستها باید ادامه می یافت و دولت نباید از آن پا پس می کشید. دور دوم، برنامه سوم توسعه بوده است که باز هم به نتیجه نرسید. و دور سوم هم، ابلاغ سیاستهای کلی اصل 44 قانون اساسی است که هنوز به جواب نرسیده است. او معتقد بود که سیاستهای ابلاغی اصل 44 در صورت اجرایی شدن می تواند ساختار اقتصاد ایران را به نفع بخش خصوصی تغییر دهد. اما ایشان در مورد چگونگی انجام این کار هیچ صحبتی نکرد.

آقای دکتر نیلی به موضوع جالبی پرداخت: ایشان می گفت در گزارشی که بانک جهانی منتشر کرده و به مقایسه شیوه برخورد کشورهای صادر کننده نفت با درآمدهای نفتی در شوک اول نفتی و شوک دوره فعلی پرداخته است. این گزارش نشان می دهد که به جز سه کشور ایران، ونزوئلا و نیجریه ( شک دارم)، سایر کشورها برخورد معقولانه ای با درآمدهای ارزی داشته اند. اما نکته ظریفی اینجا وجود دارد و آن این است که کشورهایی که انتخابات در آنها برگزار نمی شود، شیوه برخوردشان با درآمدهای ارزی عاقلانه تر بوده است. به عبارت دیگر انتخابات و نام نیک ساختن با درآمدهای نفتیريال در اصل مصیبتی است که این سه کشور با آن دست به گریبان اند.

نیلی اشتباه تاریخی اقتصاد ایران را مربوط به سال 1353 می دانست. سالی که انبساط شدید بودجه دولت، باعث رشد نقدینگی 53 درصدی شد و تورم هم که دیر خود را نمایان می سازد در سال 54 به 1/10 درصد رسید.

اما آقای دکتر مدنی قصه جالبی از کشور چاد تعریف کرد.  ظاهرا این ماجرا را اکونومیست چاپ کرده است: در کشور چاد زمانیکه یکی از شرکتهای نفتی لوله های نفت را از زمینهای محلی عبود می داده است، این کار باعث می شود تا به درختان برخی از خانوارها آسیب هایی وارد شود یا برخی درختان قطع شوند. شرکت نفتی در ازای هر درخت، 1000 دلار به صاحبان آنها می دهد؟ فکر می کنید آنها با پول خود چه می کنند؟ 1- عده ای از آنها پول خود را صرف خرید ویسکی می کنند. 2- عده ای کلبه های خود را برای چند روزی ترک می کنند و به هتل های چند ستاره شهر می روند تا چند روزی خوش باشند. 3-  از همه جالبتر اینکه عده ای هم به تعداد زنان خود می افزایند. بنابراین می بینیم که اگر هم پولی از قبل نفت مستقیما به دست مردم برسد با آن چه می کنند.

در دور دوم سخنرانان در مورد این موضوع صحبت کردند که با پول نفت چه باید کرد؟ غنی نژاد دو راه حل داشت: 1- راه حل برنامه سوم یعنی همان صندوق ذخیره ارزی. 2- توزیع مستقیم پول صندوق ذخیره ارزی در میان مردم و حذف این صندوق. (ایشان موافق حذف سهم دولت نبود). ایشان راه حل 50 هزار تومانی آقای کروبی را که مردم آن را جدی گرفته اما اقتصاددانان و روشنفکران جدی نگرفته بودند، در همین راستا می دانست. در عین حال معتقد بود که در دور ریاست جمهوری آینده این موضوع می تواند بسیار کلیدی باشد.

نیلی معتقد بود که پولی برای توزیع مستقیم میان مردم وجود ندارد و این پول در سالهای آتی و حتی همین امسال به زور کفاف بودجه دولت را خواهد داد. اما موضوع جالبی که نیلی اشاره کرد این بود که اول بر سر این موضوع توافق کنیم که با پول نفت چه نباید کرد و اگر بتوانیم این موضوع را روشن کنیم، آنگاه می توانیم، بگوئیم که با پول نفت چه باید کرد. ایشان معتقد بود که با پول نفت 3 کار نباید کرد: 1- نقش و اندازه دولت افزایش نیابد. 2- حجم نقدینگی ناشی از درآمدهای ارزی در حداقل باشد. 3- این درآمدها، تعهد بلند مدتی برای دولت ایجاد نکند. تعهداتی مانند پروژه های فیل سفید یا دستمزد کارکنان. حال که این سه کار را کردیم، می توانیم در مورد باقی قضایا و تصمیم گیری در مورد پول نفت و روشهای سرمایه گذرای آن بحث کنیم. البته ایشان صحبتهایی هم در مورد دو صندوق تثبیت نفتی و صندوق سرمایه گذرای نفتی کردند که اینجا به آن می پردازم.

مدنی معتقد بود که اگر ما به شعار کروبی و ایده هایی از این دست بپردازیم، بدون شک همان اتفاقی برای مردم و پول نفت می افتد که در چاد افتاد. مردم ما هم با پول نفت همان کاری می کنند که مردم چاد با پولشان کردند. اما او معتقد بود که همه بدبختی های ما ناشی از نفت است. حتی مدیران ضعیف ما هم زائیده نفت هستند. به عبارتی این سیستم نفتی اجازه پرورش مدیرانی توانمند را نمی دهد. و به جمله ای از وزیر نفت سابق یکی از کشورهای اوپک اشاره کرد: "نفت مدفوع شیطان است".  

به روز: صادق الحسینی مطلبی در همین راستا نوشته است.

ابراهیم رضایی هم مطالب جالبی در مورد نفت نوشته است.

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Tue 22 Jan 2008 و ساعت 23:23 |