تبليغاتX
گذری بر اقتصاد

چند روزی است که گویی خاک مرده در میان وبلاگهای اقتصادی پاشیده اند. بچه های کلک سینا که تقریبا نزدیک به یک ماهی است که در وبلاگ خود حضور ندارند. راستش کمی نگران شده ام. شنیده ام که رئیس جدید دانشکده اقتصاد دانشگاه علامه طباطبایی به دفتر مطالعات دانشجویان گیر داده و شاید همین امر در روح و روان بچه ها تاثیر منفی گذاشته است. حامد قدوسی هم به تازگی وضعیت نگران کننده ای پیدا کرده است. گویی در اتریش نیز اتفاقی افتاده که ما خبر نداریم. کاتالاکسی هم که چند روزی است فقط مهمان دعوت می کند. احمد سیف هم که به شعر و شاعری روی آورده است. خودم هم که .... چه باید کرد. البته شاید هم به گفته آن عزیز امروز که درآمد نفتی بالاست کالای پست اقتصاد را باید به امان خدا رها کرد و ما خود نیز آگاه از این مساله به آن عمل می کنیم. مسیو ریشارخان هم که گویی فقط می خواسته نامی را در بلاگفا ثبت کند. انتخاب آزاد هم نماد شکست کنش جمعی در این دیار است و به وبلاگ شخص آقای جنان صفت تبدیل شده است. خلاصه نمی دانم چه اتفاقی است که یکباره گریبان همه را چسبیده است؟

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Tue 20 Nov 2007 و ساعت 22:2 |

این روزها مشغول خواندن کتاب جامعه بازار- بازار و نظریه اجتماعی مدرن هستم. به گمانم که این کتاب در زبان فارسی نظیری ندارد. مطلب زیر بخشی از این کتاب است:

هر چند نظریه فایده مندی نهایی مبانی جریان غالب نئوکلاسیک در علم اقتصاد قرن بیستم را شکل داد، اما خود این جریان از سه مکتب متمایز سرچشمه می گرفت: مکتب بریتانیایی مرتبط با جونز و مارشال، مکتب سوییسی مستقر در دانگشاه لوزان و مرتبط با والراس و پارتو و مکتب اتریشی مرتبط با اندیشمندانی چون کارل منگر، لودویک فون میزس و فون هایک. این شاخه آخر ادنیشه اقتصادی دیدگاه هایی را درباراه فرایند بازار مطرح کرد که آن را به گونه ای انتقادی از اصول گرایی روبه گسترش نئوکلاسیک متمایز کرد. هم رهیافت اتریشی و هم رهیافت نئوکلاسیک، بازار را کارآمدترین ابزار تخصیص و هماهنگی اقتصادی می دانند. اما درحالیکه دیدگاه نئوکلاسیک در مفهوم اعلام بازار یا تعادل والراس- یعنی نحوه تاثیر و تاثر متقابل عرضه و تقاضا برای تخصیص بهینه منابع- ریشه دارد، اقتصاددانان مکتب اتریشی بر تاثیرات پویای رقابت نوآوری در بازار تاکید می کنند. بنابراین، برخلاف دیدگاه نئوکلاسیک که متوجه تعادل بازار است ما می توانیم توجه مکتب اتریشی را معطوف به فرآیندهای بازار بدانیم (کرزنر، 1973).

رویکرد اتریشی بازار را دارای تمایل صوری به سوی تعادل نمی داند، بلکه آن را برحسب فرایندهای رقابتی پویا و مشروط تصویر می کند. فرایندهای بازار وابسته به شرایط و اوضاع و احوال و بنابراین غیرقابل پیش بینی اند و –به دلیل ناقص بودن اطلاعات- نامطمئن هستند. هایک معتقد است که علم اقتصاد نباید توجه خود را به مدلهای ایستا معطوف کند بلکه باید به "تبیین فرایندهای اقتصادی در جریان زمان" بپردازد (1941). در مقابل، دیدگاه های نئوکلاسیکی زمان را صرفا یک متغیر نظم و ترتیب دهنده می دانند که مانع از آن می شود تا هر چیزی در جریان بازار بی مقدمه تحقق یابد. بر این اساس مبادلات بازار معاملاتی پولی هستند که ربطی به گذشته یا آینده ندارند. این معاملات در چارچوب وضعیت بازار انجام می شوند و در این چارچوب صرفا کیفیت کنونی چیزهاست که مدخلیت دارد. هر چند فرض این است که هر مبادله ای در بازار بر سایر مبادلات تاثیر می گذارد، اما این امر در چارچوب یک زمان حال بیپایان صورت می گیرد، یعنی حالت ایستایی فرض می شود که لازمه تصور اساسی از تعادل است.

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Tue 20 Nov 2007 و ساعت 12:50 |

چندی است که بنا به دلایلی فرصتی دست داده تا هفته ای یکبار آنهم در اتوبوس با علی دینی ترکمانی هم صحبت باشم که به شخصه برای من فرصت مغتنمی است تا با او در خصوص مسائل مختلف اقتصادی بحث و گفتگو نمایم و در این میان از تجارب گوناگون وی در اقتصاد ایران بیاموزم. آنچه در ادامه می آید مطلبی از ایشان است:  

«توسعه عبارت است از بازسازي كامل يك جامعه به‌ويژه از ديدگاه ايجاد نهادهاي تازه‌اي كه متناسب با بصيرت و انديشه‌هاي مهم جديد باشند. در جريان اين بازسازي و اين نهادسازي جديد، تمدني تازه ايجاد مي‌شود و نتيجه حاصله، جامعه‌اي توسعه‌يافته است.» (حسين عظيمي، ايران امروز در آينده مباحث توسعه، ص 45)  

با تشكر از دوستان عزيز و ارجمند. در ابتدا چند نكته را مطرح مي‌كنم و بعد به بحث وظايف دولت و مفهوم كارآمدي دولت مي‌پردازم. نكته اول اين است كه فكر مي‌كنم همه ما پارادايم توسعه را مي‌پذيريم؛ يعني توسعه به همان معناي «ترقي» و «پيشرفت»؛ به معنايي كه در ابتداي پيدايش اين مفهوم مدنظر بوده است. اين نكته را از اين جهت عرض مي‌كنم كه طي چند سال اخير، بحث‌هايي در چارچوب سرمشق «پست‌مدرنيسم» در جامعه ما مطرح شده كه به مساله توسعه با ديدي انتقادي و نفي‌گرانه نگاه مي‌كند؛ اين رويكرد، در عرصه نظريه‌پردازي علمي با نقد «فراروايت»، منتقد ديدگاه‌ها يا رويكردهاي كلان در تجزيه و تحليل مسائل هست، در حوزه اقتصادي هم به طور كلي منتقد رويكرد توسعه است. پست‌مدرنيسم معتقد است كه طي 300 سال گذشته، آرمان ترقي و پيشرفت وجه مشترك همه ديدگاه‌ها، چه راديكال و چه غيرراديكال، بوده است؛ دغدغه همه انديشمندان و نظريه‌پردازان اين بوده كه انسان به رفاه و ترقي و پيشرفت دسترسي پيدا كند؛ همه آنها معتقد بودند كه انسان بر مبناي خرد خودبنياد (سوژه يا فاعل خودآگاه) توانايي دسترسي به چنين هدف و آرماني را دارد؛ معتقد بودند كه مي‌شود به توسعه دسترسي پيدا كرد و فقر و موانع پيش روي توسعه را از ميان برداشت؛ اما، تحولات 300 سال گذشته نتايجي داشته كه مغاير با آ‌رمان آن انديشمندان  است؛ اين نتايج را، ما، امروزه به صورت بحران‌هاي حاد زيست‌محيطي، به صورت گسست رابطه انسان با طبيعت و رابطه انسان با انسان مي‌بينيم. بنابراين، پست‌مدرن‌ها اين نتيجه را مي‌گيرند كه انسان از چاله درآمده و در چاه فرو افتاده است؛ و به اين دليل كلا پارادايم توسعه را نقد مي‌كنند. از اين رويكرد، انباشت سرمايه و مصرف به شدت مورد نقد قرار مي‌گيرد؛ اين بحث مطرح مي‌شود كه مصرف‌گرايي بيش از اندازه كه زاييده پارادايم توسعه است، و سوسياليسم و سرمايه‌داري هم نمي‌شناسد، به تسريع انباشت سرمايه، يا استثمار شديد از طبيعت، منجر شده است. انساني به وجود آمده كه نه رابطه درستي با انسان دارد و نه با طبيعت؛  انساني  تك ساحتي كه تنها به مصرف بيشتر و استثمار بي‌محاباي طبيعت مي‌انديشد.

فكر مي‌كنم اين ديدگاه نكات روشنگر و قابل استفاده‌اي دارد. اما كليت آن قابل نقد است. اقتصادهاي در حال توسعه‌اي مانند اقتصاد ايران در شرايط كنوني راهي ندارند جز اينكه به شكل معقول و بهينه‌اي دست به انباشت سرمايه بزنند و براي شهروندانشان حداقلي از رفاه و معيشت را تامين كنند. در وا قع،‌تعميم بحران مصرف بيش از اندازه در دنياي غرب به تمام دنيا، ناقض نقد «فراروايت» است. به جاي طرح رويكرد ضد رشد و توسعه در تمام نقاط جهان، بايد بر تامين عدالت افقي چه در داخل كشورها و چه بين كشورها تاكيد كرد.  اما، به طور مشخص در مورد اقتصاد ايران، چنانچه انباشت سرمايه در حد مطلوبي و به روش مطلوبي (با بهره‌وري بالا) صورت نگيرد، هم در اقتصاد منطقه و هم در اقتصاد جهاني دچار مشكلاتي جدي خواهيم شد و حداقل موقعيت كنوني را نيزا از دست خواهيم داد. بنابراين بحث پارادايم توسعه را مي‌پذيريم. (در اينجا، اجازه مي‌خواهم كه خاطره‌اي را نقل كنم. سال 1378، با چند تن از دوستان به منزل مرحوم دكتر عظيمي رفتيم، بعد از صحبتي كه ايشان درباره مسائل مختلف داشتند، يكي از دوستان پيشنهاد ترجمه كتابي را داد كه با نگاهي پست‌مدرن تاليف شده بود. وي، با ترجمه كتاب مخالف بود و مي‌گفت در شرايط فعلي ايران كه ما هنوز با جا انداختن سرمشق توسعه، مشكلاتي داريم، طرح چنين مباحثي آب به آسياب افرادي مي‌ريزد كه خردستيز و تجدد ستيز هستند. البته، آن كتاب بعدها با عنوان «نگاهي نو به مفاهيم توسعه» ترجمه و منتشر شد. شايد، چنين نگاهي به موضوع قابل نقد باشد، اما، از آنجا كه وي تصور مي كرد باز شدن باب اين مباحث در جامعه اي كه به  لحاظ فكري در شرايطي متفاوت از كشور هاي پيشرفته قرار دارد بيشتر موجب آسيب مي شود تا خدمت، چنين نگراني داشت ).

 حالا اينكه چگونه و به چه طريقي مي‌توان به توسعه دسترسي پيدا كرد بحثي  است كه به آن خواهيم پرداخت. (ادامه مطلب در بخش ادامه مطلب آمده است:

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Fri 16 Nov 2007 و ساعت 21:44 |
این هفته باید برای انجام کاری به بزد بروم و بنابراین نمی توانم وبلاگ نویسی کنم. تا هفته آتی. البته امیدوارم در یزد بتوانیم به اتفاق دوستان یک چایی بخوریم.
+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Mon 12 Nov 2007 و ساعت 18:49 |
ابراهیم رضایی دانشجوی دکتری دانشگاه علامه طباطبایی و دوست عزیز من هم با وبلاگی به نام

اقتصاد در هزاره سوم به جمع وبلاگ نویسان اقتصادی پیوست.

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Sat 10 Nov 2007 و ساعت 11:1 |

همان استاد که جزوه اش گم شده بود را به یاد دارید. در جلسه این هفته کلاس تازه بعد از پنج هفته لیست اسامی دانشجویان را به استاد دادند. استاد در طول کلاس متوجه شد که ظاهرا امروز و در جلسه پنجم چهره جدیدی در میان دانشجویان پیدا شده است. از او پرسید که شما تازه آمده ای؟ دانشجو گفت: بله. استاد پرسید تا به حال کجا بوده ای: گفت که به اشتباه به کلاس دیگری می رفتم. امروز تازه متوجه اشتباهم شده ام. خوب البته با کمی بحث استاد متوجه شد که این دانشجوی ناعزیز در آن کلاس هم یکی دو جلسه بیشتر حضور نداشته است. اما خوب چه باید کرد؟

در پایان کلاس تصمیم گرفت برای اینکه به درستی از وضعیت کلاس آگاه شود و با توجه به اینکه امروز تازه لیست را داده بودند یکبار حضور و غیاب کند. در پایان یکی از دانشجویان که یکی دوبار هم با سوالات خودش حسابی وقت کلاس را گرفته بود و از قضا همان روز به خاطر مشکل او بیش از نیم ساعت از وقت کلاس تلف شد، آمد و گفت: استاد اسم من توی لیست نیست. استاد گفت که برنامه درسی ات را یکبار چک کن ببین درست آمده ای یا نه؟ چک لیست خود را نگاه کرد و تازه بعد از پنج جلسه  

متوجه شد که به اشتباه به این کلاس آمده و باید به کلاس دیگر می رفته است. چه باید کرد؟ حالا او خواهش می کرد که شما برای استاد آن کلاس بنویس که من در این کلاس حضور داشته ام تا او مرا بپذیرد. چه باید کرد؟

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Fri 9 Nov 2007 و ساعت 9:52 |

فرض کنید شما به عنوان مدرس دانشگاه، پس از اینکه نزدیک به 4 هفته از شروع کلاسها گذشته جزوه درسی خود را تهیه می کنید و آن را به انتشارات می دهید تا به تعداد شاگردان کلاس کپی کند. مسئول انتشارات هم می گوید یک هفته طول می کشد و شما هم هرگاه سرکلاس سوالی می پرسید بچه ها می گویند ما جزوه نداریم. اینبار با اعتماد به نفس می گویید این مشکل هفته دیگر حل می شود بعد ببینیم که شما دانشجویان اهل درس و مشق هستید یا خیر.

روز موعد فرا می رسد و یکی از دانشجویان را می فرستید تا جزوه ها را از انتشارات بیاورد. دانشجو با دست خالی بر می گردد و من گمان کردم که او نتوانسته جزوه ها را بیاورد. لحظه ای بعد مسئول انتشارات آمد و گفت: استاد جزوه گم شده است. به راستی شما اگر جای این استاد بودید چه احساسی می داشتید و چه می کردید؟ استاد خنده ای کرد و گفت آقا به سلامت. در این میان باید شادی بچه ها را می دیدید که گویی دنیا را به آنها داده اند. استاد هم که دید در این سیستم هیچکاری نمی توان کرد خنده ای کرد و گفت بچه ها، ظاهرا این بازی همه جوره به نفع شما است. از این به بعد و در این سیستم بهتر است که اصلا درس ندهیم. در میان دانشجویان کلاس دو خانم معلم هم حضور دارند. با خود فکر کردم که شاید حداقل آن دو کمی دلگیر باشند و بدانند در نهایت این دانشجویان هستند که ضرر می کنند. اما باورتان نمی شود که آن دو دانشجو که معلم مدرسه ابتدایی هستند بسیار خوشحال تر از دیگران بودند. نمی توانم شادی شان را توصیف کنم. آن روز دیگر نتوانستم تدریس کنم و کلاس درس را به بیان خاطراتی از روزگار دانشجویی خودم و بچه ها گذراندیم. آخر کلاس می خواستم با معرفی یک کتاب درسی به جای جزوه شادیشان را تباه کنم. اما دلم نیامد. آنقدر شاد بودند که گویی سوار اتوبوس شده اند یا به بانک رفته اند و قبض آب و برق را پرداخت کرده اند. حتما دیده اید که مردم این روزها آنقدر بدبخت شده اند که وقتی می توانند سوار اتوبوس شوند یا یک کار ساده بانکی را انجام می دهند آنقدر خوشحال می شوند که گویی یکی از مهمترین امور زندگی را انجام داده اند. به هر حال استاد بچه ها را روانه خانه کرد و به آنها گفت امیدوارم تا وقتی زنده هستید نفت گران باشد که حداقل یک روز هم نخواهید حسرت بخورید که ای کاش آن جزوه و باقی جزوه ها هر یک به طریقی گم نشده بود و ما هم کمی تلاش کرده بودیم. نکته عجیب این بود که در میان دانشجویان کلاس تنها یکی از دانشجویان که مغازه دار است خیلی عصبانی بود و می گفت حالا چه کنیم. براستی حالا این استاد باید چه کند؟  

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Thu 8 Nov 2007 و ساعت 8:36 |

جان بی تیلور از دانشگاه استنفورد گفتگوی جذابی با میلتون فریدمن انجام داده که اینجا بخشی از آن را نقل می کنم:

تيلور: اجازه مي خواهم تا در مورد کار شما در مورد سرمايه داري و آزادي سوالي مطرح کنم. سرمايه داري و آزادي در 1962 منتشر شد و تمام جهانيان را تحت تاثير قرار داد، اما ويرايش دوم آن را تهيه نکرديد. دليل عدم ارائه ویرایش دوم این کتاب چه بود؟

فريدمن: فکر مي کنم به نوعي کتاب آزادي انتخاب از چشم اندازي متفاوت ويرايشي ديگري از آن کتاب است. اما از آنجا که کار اصلي من علم و اقتصاد بود اين کتاب اساسا جزء فعاليتهاي ثانويه من به شمار مي رفت.

تيلور: شما مي گوئيد که سرمايه د اري و آزادي کار دست دوم شما بود؟

فريدمن: بله، مطمئنا. اين کتاب مجموعه اي از سخنرانيهايي بود که من در سال 1956 در کالج واباش[1] در يک کنفرانس تابستاني براي دستياران اساتيد ارائه نمودم. برگزار کننده کنفرانس مرا خواست و در مورد بازارهاي آزاد گفتگو کرد و سخنراني هاي آنها در مورد سرمايه داري و آزادي بود. اين کتابي نبود که از ابتدا همانند يک کتاب تاليف شده باشد.

تيلور: آيا شما وقت زيادي صرف نوشتن آنها کرديد؟

فريدمن: مجبور بودم زماني براي آماده کردن آنها صرف نمايم و وقت زيادي هم صرف ويرايش آنها کردم. اما يک مشغوليتی جزئي بود نه يک شغل کامل. همسرم بخش اعظم آن را انجام داد و آنها را به نثرهاي قابل نشر تبديل کرد.



[1] . Wabash College

 

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Tue 6 Nov 2007 و ساعت 22:39 |

نزدیک به دو هفته است که من سازمان تامین اجتماعی را ترک کرده ام و در منزل به سر می برم. به عبارتی جزء نیروی کار بیکار در جستجوی کار می باشم. به دو سه جایی هم سر زده ام که از خوب یا بد حادثه با کارفرمایان به تفاهم نرسیده ایم. اما در این میان یک مورد جالب بود. به یک شرکت مشاوره ساختمان و معماری رفتم و پس از یک و نیم ساعت گفتگو مدیریت آنجا گفت که ما ماهانه ۴۰۰ هزارتومان حقوق می دهیم. من هم گفتم که با این رقم نمی توانم با شما کار کنم. امروز یعنی سه روز بعد از آن ماجرا زنگ زد و گفت که ۶۰۰ هزارتومان. اما بازهم نپذیرفتم.

به هر حال یکی دو گزینه دیگر هم وجود دارد که نمی دانم در ادامه مذاکرات من با طرفین چه اتفاقی خواهد افتاد. به هر حال روزهای بیکاری پس از سالها کار مداوم بسیار لذت بخش است اما چه کنم که صاحبخانه نمی گذارد این عیش به طول بینجامد و باید دوباره به سر کار بازگردم. اما خوب هنوز شغلی دلچسب پیدا نکرده ام. نمی دانم شاید هم برای همیشه خانه نشین شوم و مشغول امور منزل شوم. اما یکی دیگر از گزینه های پیش رویم که به شدت هم ذهنم را به خود مشغول نموده این است که یک تاکسی بخرم و با آن کار کنم. به گمانم این بهترین گزینه است. اما از بد حادثه هنوز این گزینه قابلیت اجرا ندارد اما می کوشم تا آن را عملیاتی کنم. به هر حال من بیکار جویای کارم...  

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Sat 3 Nov 2007 و ساعت 17:46 |

در سال ۲۰۰۰  ویراستاران مجله کوارترلی ژورنال آو اکونومیکس سفارش سه مقاله داد که بیان نقاط ضعف اقتصاد کلان می پردازند:

۱- ما اکنون در مورد اقتصاد کلان چه می دانیم که فیشر و ویکسل نمی دانستند؟  نوشته الیور بلنچارد

۲- بازنگری در اقتصاد والرسیساموئل بولز و هربرت جینتیس 

۳- مشارکتهای اقتصاد اطلاعات در اقتصاد قرن بیستم. جوزف استیگلیتز

خواندن این سه مقاله در کنار هم می تواند بسیار جالب و جذاب باشد.

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Thu 1 Nov 2007 و ساعت 10:55 |

تاثیر میلتون فریدمن بر سیاستهای پولی مقاله ای است تفصیلی از آنا شوارتز و ادوارد نلسون. دوستداران فریدمن حتما از خواندن آن لذت می برند.

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Wed 31 Oct 2007 و ساعت 0:24 |
دیشب حدود ساعت ۱۰ بود که به خانه آمدم. وقتی در را باز کردم دیدم در صندوق پستی بسته ایست که روی آن نوشته dani rodrik,jf school, jfk street,cambridge,ma,00188,u.s.A و اسم و آدرس من هم زیر آن نوشته شده بود. بسته را باز کردم و دیدم کتاب جدید دنی رودریک با عنوان:

 One Economics, Many Recipes: Globalization, Institutions, and Economic Growth است. ماجرا از این قرار بود که روزی که دیدم رودریک مطلبی با عنوان Why I wrote a book نوشته است در کامنتی که برای او گذاشتم :

hello
i read introduction your book. good, very good. but we live in developing country and can not buy it by this price.
i hope one day i can buy your book

و او هم در جواب نوشت که:

mohammad --

please write to my assistant, dana_brudowsky@ksg.harvard.edu , with your address, and we will make sure you get a copy of the book.
من هم یکی دو روز بعد به دستیار او ایمیل زدم و آدرس خانه ام را دادم. اینگونه بود که دیشب آن کتاب گران قیمت به دستم رسید. جدا که دنی رودریک با مرام است و با معرفت.

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Mon 29 Oct 2007 و ساعت 18:42 |

جفري هاجسون[1]

من به شدت ابتکار عمل اخير صورت گرفته با عنوان حرکت اقتصاد پس از به گل نشستگي در فرانسه و صدور بيانيه اصلاحات  از سوي دانشجويان دوره دکتري اقتصاد در دانشگاه کمبريج [2]را تحسين مي کنم. اين ابتکارات همچون دو پرتو بزرگ اميد در عرصه فکري به شدت مختل فعلي هستند. بايد اميدوار بود که اين ابتکارات، محدود سازي[3] و فرماليسم[4] بيش از حد علم اقتصاد که  در نيمه دوم قرن بيستم به سرعت فراگير شده را معکوس سازند.  

آلفرد مارشال[5] در 1903 يکي از اولين مدارج علم اقتصاد را در دانشگاه کمبريج بريتانيا تاسيس کرد. در آن زمان برنامه آموزشي دانشکده اقتصاد گسترده تر از برنامه آموزشي علم اقتصاد در سال 2001 بود. اگر مارشال هنوز زنده بود، آيا در دانشگاه کمبريج يا هر دانشکده اقتصاد مطرح ديگري در جهان امروز صاحب کار مي شد؟ احتمالا خير. بدليل اينکه: اولا، رياضيات در نوشته هاي مارشال به صورت محدود وجود دارد و او رياضيات را چيزي بيش از يک ابزار کمکي نمي دانست.  

مارشال در نامه هايش توضيح  مي دهد که او "توجه کمي به تئوري خالص[6]" داشته است. او اظهار مي دارد :"به نظر من بسياري از تئوري هاي خالص اسباب بازي هستند". مارشال همراه با بسياري جملات مشابه در سال 1902 به فرانسيس اجورث[7] چنين مي نويسد:"  به نظر من "تئوري" خيلي مهم است... اما هيچ مفهومي را مصيبت بارتر از اين نمي دانم که اقتصاد انتزاعي (مجرد)، عمومي يا "تئوريک" به اقتصاد "تمام عيار" تبديل شود (وايتاکر، 1996)[8].

احساساتي از اين دست اجازه نمي دهد که مارشال امروزه در يک دپارتمان مطرح اقتصادي صاحب يک شغل شود. پلوراليسم علم اقتصاد و تحمل آن در طي 100 سال گذشته به بدترين شکل ممکن تغيير يافته است. امروزه علم اقتصاد کمتر با تاريخ اقتصاد، تاريخ عقايد، مطالعه نهادهاي اجتماعي متناسب و واقعي و کاربردهاي جزئي فرمول سازي و اجراي سياست ارتباط دارد.

علم اقتصاد چگونه دچار اين وضعيت شده است؟ قطبي سازي[9] ايدئولوژيک دوره جنگ سرد به تنهايي نمي تواند توضيح دهد که چرا اقتصاد چرخشي اشتباه داشته است. اين مورد شايد تاحدي بتواند توضيح دهد که علم اقتصاد غربي از 1948 تا 1991 به طور فزاينده اي تحت سيطره ايدئولوژي بازار قرار گرفته، اما نمي تواند ميزان محدود شدن و تحليل رفتن[10] برنامه آموزشي علم اقتصاد در 50 سال گذشته را توضيح دهد.

گروهي از اقتصاددانان معتقدند که گسترش رياضيات در علم اقتصاد، نيروي محرک ماوراء محدودسازي علم اقتصاد از 1950 به بعد بوده است. فرماليسم از خود تغذيه مي کند. اين امر يک فرايند تقويت کننده اثباتي به زيبايي دم طاووس ايجاد مي کند که در آن همه چيز مي تواند به زبان رياضي بيان شود: ساير اجزاء يا مارجينالايز مي شوند يا کنار گذاشته مي شوند. بنابراين برنامه آموزشي محدود مي شود. در اين شرايط، معيار فريبنده و نوآورانه فرماليسم براي انتخاب ژورنالهاي پيشرو و فرايندهاي انتصاب شغلي ظهور مي کند. در مراحل چرخ دنده اي، حرفه اقتصاد به طور فزاينده اي تحت سيطره فرماليستها قرار گرفت و اقتصاد در مارپيچ گريزناپذير محدود سازي- تسريع کردن[11] افتاد.

بازخوردهاي اثباتي به همراه فرماليسم براي توضيح اينکه چرا اقتصاد دچار چنين وضعيتي شده است مورد استفاده قرار مي گيرد. اما فکر نمي کنم داستان به همينجا ختم شود. فرماليسم يک توضيح کامل از مشقتهاي علوم اجتماعي ارائه نمي دهد، بويژه زمانيکه از بيرون و به طور اجمالي به علم اقتصاد نگاه مي کنيم.

به جامعه شناسي نگاه کنيد که گرفتار يک دردسر بزرگ شده است. پروژه اصلي تئوريک جامعه شناسي مرتبط با رابطه کارگزار و ساختار اجتماعي در يک آشوب واقعي است. گفتمان اين رشته با مد روز و عمدا با هو و جنجال هايي که هرگز نبايد آنها را جدي بگيرد، در هم آميخته است. علاوه بر اينکه بسياري از جامعه شناسان پيش فرض هاي تئوريک پيشين خود را رها نموده اند، اکنون نيز نسخه اي از "انسان اقتصادي" حداکثر کننده مطلوبيت را در آغوش گرفته و آن را به عنوان "جامعه شناسي جديد" مطرح کرده اند، در حاليکه اين شاخه جديد به سختي مي تواند خود را از اقتصاد نئوکلاسيک گري بکري[12] متمايز نمايد. در چنين وضعيتي جامعه شناسي هيچگونه توانايي مشخصي براي تعريف هويت خود ندارد.

از اين حقيقت غافل نمي شوم که کارهاي خوبي در جامعه شناسي و ساير رشته ها انجام شده است، با اين حال به طور طنز آميزي بسياري از بهترين کارهاي جامعه شناسي در بيست سال گذشته، موضوعات و پديده هاي را شناسايي کرده اند که بايد در قلمرو کار يک اقتصاددان قرار مي گرفتند.  

برخلاف اقتصاد، فرماليسم نقش مهمي در ايجاد پريشاني موجود در جامعه شناسي ايفا ننموده است. بررسي علوم اجتماعي به عنوان يک کل نشان مي دهد که در عمل چيزي بيش از فرماليسم رخ داده است. معتقدم که در عمل حتي چيزي وحشتناک تر و نگران کننده تر در فضاي آکادميک مدرن اتفاق افتاده است. نيروهاي جهاني اي در کار هستند که کمال فکري تمامي رشته هاي آکادميک را تهديد مي کنند و در اين ميان دو علم پيشرو علوم اجتماعي اولين تلفات را داده اند.

توضيح مقدماتي من از اين پيشرفتهاي جهاني مبتني بر موضوع اصلي بخش سوم کتابم با عنوان علم اقتصاد و اتوپيا[13] (هاجسون، 1999) است: سناريوي افزايش پيچيدگي، جدي شدن دانش و تخصص در شرايط سرمايه داري. در يک فرايند رقابتي، سرمايه داري هميشه توليدات، تکنولوژي ها و خواسته هاي بيشتري را بوجود مي آورد. اگرچه برخي بخشها هيچگونه نيازي به مهارت خاصي ندارند اما سرمايه داري مدرن مبتني بر يک تنوع در حال گسترش در زمينه متخصصين ماهر و زبردست است. نيروي کار جهاني به دو گروه ماهر و غير ماهر تقسيم بندي شده است. در شرايط نهادي خاص، سطح مهارت مورد نياز در ميان جمعيت ماهر از طريق گسترش مرزهاي علم و تکنولوژي و همچنين افزايش بار مديريتي پيچيدگي سازماني و اجتماعي در حال رشد رو به گسترش است.

مشخصا، اين سناريو، نتايج متعددي براي دانشگاه هاي مدرن به همراه خواهد داشت. اول، رشد تقاضاي منسجم براي نيروي کار داراي تخصص بالا که نيازها و نگراني هاي جهان شرکتي را به مرکز محيط آکادميک منتقل کرده است. اقتصاد مبتني بر دانش ذخيره سوداگري درون دژ مستحکم دانش را گسترش داده است. درحاليکه اغلب يک رفتار خوب سرد و گرم چشيده در برج هاي عاج بي روح مي تواند قدرت خوبي ايجاد کند، اما همچنين مي تواند فاسد و تخريب شود. خطر آن اين است که دانشگاه ها جنبه مستقل پژوهشي خود را از دست مي دهند. بازارمّنشي يادگيري و پژوهش مي تواند کارکرد نهادي ديرينه دانشگاهها را به عنوان مراکز پژوهشي نسبتا مستقل تهديد نمايد.     

يکي از اثرات اخير اين بازارمّنشي در حوزه علوم اجتماعي کاهش نسبي نام نويسي دانشجويان در علم اقتصاد و جامعه شناسي و گرايش آنان به سوي مدارس تجارت بوده است. علم اقتصاد هم به منظور حفظ موقعيت و پرستيژ خود نسبت به اين شرايط واکنش نشان داده است آنهم با پوشيدن قباي فرماليسم. همانگونه که پيشتر نيز بيان شد اين امر فرايند رياضي سازي را تسريع مي کند که منطق نهادي مستقل خود را دارد، در حاليکه جامعه شناسي همانند يک مجلس ميگساري و عياشي از عدم اعتماد به نفس ترکيده است. برخي از دپارتمان هاي جامعه شناسي رخت بر بسته اند و گاهي اوقات به سمت انجام مطالعات موردي در مدارس تجاري رفته اند، اما هسته تئوريک جامعه شناسي به يک ميدان جنگ بدون جنگجو تبديل و به حال خود رها شده است.

اين تنها بخشي از داستان است. فرايند تسريع تخصص و رشد دانش- همانطور که در کتاب اقتصاد و اتوپيا توصيف شده است- اثرات مشابهي نيز بر زندگي آکادميک گذاشته است. تعداد ژورنال هاي علمي و ساير انتشارات به شدت افزايش يافته است. در همين حال خود علم نيز مرتبا و به طور بي پاياني به زيرشاخه هاي کوچکتري تقسيم مي شود. در نتيجه دشواري به روز نگه داشتن هر يک از اين زير شاخه ها مدام در حال افزايش است. در يک موضوع کلي به حال خود رهايشان کنيد. نتيجه مهم اين امر آن است که دامنه گسترده بازتاب انتقادي و گفتگوهاي ميان رشته اي به شدت تخريب مي شود. هميشه اتخاذ يک بينش عمومي و  تاثيرگذاري در ميان رشته هاي مختلف دشوارتر است. براي عمومي گرايان علاقه مند به مارکس، ميل، مارشال، دورکيم، وبر يا شومپيتر دسترسي به جاي ثابت در دانشگاه مدرن دشوار شده است. امروزه همانطورکه کسب بينش عالي دشوار شده، طرح سوالات بزرگ نيز از دور خارج شده است. رشته ها به اصطلاحات فني کوچک محدود شده اند. متاسفانه آن  دورنماي باشکوه از دست رفته است.

من معتقدم که علل بيماريهاي علم اقتصاد صرفا به علم اقتصاد محدود نمي شود. بر همين اساس بازگرداندن سلامتي آن نيز خيلي دشوارتر خواهد بود. ممکن است دانشگاه در شکل مدرن آن نيازمند يک اصلاحات هامبولدتين[14] مانند آنچه در قرن نوزدهم در دانشگاه هاي آلمان رخ داد و  مورد غبطه جهان بود، باشد. يک ويژگي کليدي اين انقلاب آکادميک اين بود که فلسفه در نقطه اوج همه تحقيقات جايگزين دين شد، تعقيب حقيقت به عنوان هدف دانشگاه باقي ماند و همه دانشجويان نيازمند آگاهي از مسائل فلسفي حقيقت و تشريح آن بودند. استادان فلسفه با ساير استادان کاملا برابر بودند. ما اکنون همان شيوه را اينگونه به کار مي گيريم که هر دانشمند بايد تاحدي در رياضيات و آمار آموزش ديده باشد، اما امروزه آموزش در فلسفه از قاعده به استثنا تبديل شده است.

فلسفه بايد هم در علوم اجتماعي و هم در علوم طبيعي از يک موقعيت عمومي و معتبر برخوردار شود. فلسفه مهارتي است که قابل انتقال به رشته هاي مختلف پژوهشي بوده و بنابراين مي تواند ميان رشته ها ارتباط برقرار نمايد. فلسفه يک چارچوب انتقادي در ذهن ايجاد مي کند و مي تواند به طرح سوالات بزرگ و کلي کمک نمايد. توسعه علمي با دانش فلسفه مشترک در مورد مسائل حقيقت، معنا، آزمون، مدلسازي، تشريح، پيش بيني، غير تخيلي و پيشرفت تسهيل مي شود.

علاوه بر اين پيشنهاد مي کنم که هر دانشجوي علمي بايد حداقل در مورد تاريخ رشته خود نيز آموزش ببيند و به منظور آشنايي با نوآوري هاي موفق يا شکست خورده در علم بايد دانش گسترده اي در مورد تاريخ گذشته داشته باشد. توسعه اخير علم مي تواند از دانش تاريخي خود الهام بگيرد و راهنمايي شود.

در مجموع اکنون همانطور که ضرورت رياضيات جهانشمول شده است فلسفه و بخش هاي مرتبط با تاريخ عقايد نيز بايد تاحدي جهانشمول شوند. اين هر سه بايد به هسته اجباري برنامه آموزشي هر علمي تبديل شوند. من نمي دانم اين انقلاب دوم هامبولدتيني مي تواند واقع شود يا خير؟. شايد  حداقل پيش از اين در پاريس و کمبريج شروع شده است.   

            



[1] . Geoffrey M. Hodgson   (University of Hertfordshire, UK)

[2] . University of Cambridge

[3] . . narrowing

[4] . . formalisation

[5] .  Alfred Marshall

[6] . pure theory

[7] . Francis Edgeworth

[8] . (The Correspondence of Alfred Marshall, ed. John K. Whitaker, Cambridge University Press, 1996, vol. 2, pp. 256, 280, 393).

 

 

[9] . polarisation

[10] . impoverishment

[11] . accelerating

[12] . Gary Becker-type

[13] .   Economics and Utopia (Routledge, 1999)

[14] . Humboldtian

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Sat 27 Oct 2007 و ساعت 15:46 |

مطلب پیشین را که نوشتم از سوی حامد قدوسی با این واکنش روبرو شدم که "ببین محمدرضا قطعا نقد اقتصاد نئوکلاسیک کار خوبیه ولی توسط کسی که می فهمه چی داره می گه. اگر رابن اشتاین و استیگلیتز حرفی بزنند من حرفشون را جدی می گیرم چون قبلا نشون دادند که موضوع نقد را خوب می شناسند ولی متاسفانه خیلی از این منتقدین حرفه ای داخلی و خارجی ظاهرا خودشون دستشون به گوشت نرسیده و دارند نقدهای بی ربط می کنند. تقریبا هر مقاله ای از این جنس منتقدین را می زاری آدم می بینه که طرف خطاهای فاحشی در تصورش از علم اقتصاد داره.

روزبه بحث را روشن کرد و من تکرار نمی کنم. اقتصاددان نئوکلاسیک اگر قوانین جهان شمول و مفاهیم پایه داشته باشه در حد چیزهایی مثل قانون تقاضا و ترجیحات آشکار شده و مفاهیم تعادل و الخ است. بحث حداقل دستمزد یک "مدل سازی" از مساله بر اساس قوانین علم اقتصاد است و نه قانون علم اقتصاد. مثالش شبیه اینه که بگن چون مهندسان یک کشور بی سوادند و پل هایی که طراحی می کنند می ریزه پس قوانین علم فیزیک نقض شد! مشکل این منتقدین (خصوصا منتقدین ایرانی) هم خیلی وقت ها اینه که چون اطلاعات خودشان از مقدمات فراتر نمی ره کارهای پیشرفته را اصلا نمی شناسند و تصور می کنند هر اقتصاددان نئوکلاسیکی مساله را همان طور تحلیل می کنه که خودشون".

و از سوی روزبه حسینی هم با این واکنش روبرو شدم که دیوید کار با حداقل سوادی که دارد باید این نکته مقاله خود را می فهمید و اینگونه هم که قصه را بازگو می کنیم نیست. البته برداشت من این بود که به قول این دو دوست گرامی ما هیچ از این نقدها نمی فهمیم و اینها بی پایه و اساس اند. اما بشنویم از زبان دیوید کارد و کریستوفر هایس.

این آقای هایس در مقاله ای با Hip Heterodoxy که در تاریخ ۱۱ ژوئن ۲۰۰۷ در مجله نیشن نوشت تا آنجا که من می دانم برای اولین بار واژه مافیای نئوکلاسیک را به کار برد (این مقاله در دست ترجمه است). اما بخشی از این مقاله:

"احتمالا واژه مافیا کمی اغراق آمیز است، اما بدون شک چیزی مانند یک نظام نامه سوگند خورده بدان در این رشته (منظور حوزه اقتصاد نئوکلاسیک است) وجود دارد. همانطورکه با آلن بلایندر و دیوید کارد رفتار شد. دیوید کارد یک اقتصاددان بسیار مشهور از دانشگاه برکلی کالیفرنیا است (به گمانم این برای یکی از انتقادات حامد کفایت کند که می گوید ناقد باید اعتبار داشته باشد) او به دلیل ارتداد خود در مورد حداقل دستمزد با انتقادات شدیدی روبرو شده است. در سال 1994 او مطالعه ای را انجام داد تا بررسی نماید که آیا افزایش حداقل دستمزد در نیوجرسی اثر منفی پیش بینی شده توسط نظریه نئوکلاسیک بر اشتغال را دارد. مطالعه کارد این رابطه نئوکلاسیک را تائید نکرد. در حقیقت تحلیل رگرسیونی او نشان داد که با فرض کنترل نمودن سایر عوامل، مشاغل فست فود نیوجرسی بعد از افزایش در حداقل دستمزدهایشان در مقایسه با پنسیلوانیایی ها که دستمزدشان افزایش نیافته است سود برده اند (اشتغال افزایش یافته است). این مقاله کارد، توجهات بسیاری را جلب کرد و با انتقادات شدیدی روبرو شد و کارد کار بر روی حداقل دستمزد را کنار گذاشت. در سال 2006 وی در یک گفتگو توضیح داد که چرا این موضوع تحقیقاتی را رها نموده است:

"من به چند دلیل مطالعات حداقل دستمزد را کنار گذاشته ام. اول، هزینه انجام آن مطالعه این بود که چند تن از دوستانم را از دست دادم. دوستانی که من سالها آنها را می شناختم، برخی از آنها را که برای اولین بار در محل کارم در شیکاگو ملاقات کرده بودم به شدت عصبانی یا ناپدید شدند. آنها فکر می کردند که ما با انتشار نتایج مقاله مان به علیت علم اقتصاد به عنوان یک کل خیانت کرده ایم".

این هم بخش زیبایی از مقاله هایس:

So extreme is the marginalization of heterodox economists, most people don't even know they exist. Despite the fact that as many as one in five professional economists belongs to a professional association that might be described as heterodox, the phrase "heterodox economics" has appeared exactly once in the New York Times since 1981. During that same period "intelligent design," a theory endorsed by not a single published, peer-reviewed piece of scholarship, has appeared 367 times.

It doesn't take much to call forth an impressive amount of bile from heterodox economists toward their mainstream brethren. John Tiemstra, president of the Association for Social Economics and a professor at Calvin College, summed up his feelings this way: "I go to the cocktail parties for my old schools, MIT and Oberlin, and people are all excited about Freakonomics. I kind of wince and go off to another corner or have another drink." After the EPI gathering, Peter Dorman, an economist at Evergreen State College with a gentle, bearded air, related an e-mail exchange he once had with Hal Varian, a well-respected Berkeley economist who's moderately liberal but firmly committed to the neoclassical approach. Varian wrote to Dorman that there was no point in presenting "both sides" of the debate about trade, because one side--the view that benefits from unfettered trade are absolute--was like astronomy, while any other view was like astrology. "So I told him I didn't buy the traditional trade theory," Dorman said. "'Was I an astrologer?' And he said yes!"

اگر کارد راستگو بوده و رفتار دوستان او با وی اینگونه بوده باشد و این مقاله کریستوفر هایس هم معتبر و مصاحبه کارد هم واقعا از سوی خود او انجام شده باشد و حداقل می توان گفت که گه گاه هم می توان موضوع را از زاویه دیگری دید و آن هم مربوط به حوزه درونی علم اقتصاد است.

اما باید بگویم که بیان این مطالبی از این دست نه به معنای کج فهمی ما از اقتصاد نئوکلاسیک است نه به معنای نفهمی. من هم می دانم که قوانین سرانگشتی علم اقتصاد مانند علم قانون حداقل دستمزد می تواند برای سیاست گذاری بسیار مفید باشد و نظرم در این مورد کاملا شبیه دنی رودریک  است:

Hayes makes a number of good points about how ideology permeates a lot of thinking by orthodox economists. Anybody who strays from conventional wisdom is in danger of being ostracized. Some years ago, when I first presented an empirical paper questioning some of the conventional views on trade to a high profile economics conference, a member of the audience (a very prominent economist and a former co-author of mine) shocked me with the question "why are you doing this?" 

On the other hand I have never found neoclassical methodology too constraining when it comes to thinking about the real world in novel and unconventional ways. See the Carlos Diaz-Alejandro rule here. To me it represents nothing other than a methodological predilection for deriving aggregate social phenomena from individual behavior--and as such it is a very useful discipline for any social science. You say people have some preferences, they face certain constraints, take others' actions into account, and go from there. Neoclassical economics teaches you how to think, not what to think.

So it has always been a bit difficult for me to understand the critique that neoclassical economics is necessarily driven by ideology or leads to foregone conclusions. Just as it puzzles me why so many neoclassical economists are ready to jettison what they teach in the classroom and espouse simplistic rules of thumb on policy

البته بگویم که در مواردی زیادی هم هم برخلاف رودریک معتقدم که تورش ایدئولوژیک نیز علم اقتصاد را می آزارد (البته به زودی در اینباره خواهم نوشت) به هر حال بهتر است که کمی هم در مورد نقدهایمان منصف باشیم و سریعا صغری و کبری نکنیم.

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Tue 23 Oct 2007 و ساعت 21:50 |