تبليغاتX
گذری بر اقتصاد

موسسه دین و اقتصاد شماره دوم مجله تحول همه جانبه اقتصاد سیاسی را منتشر نموده است. شماره دوم این مجله نیز شامل چندین مقاله از بزرگانی در حوزه اقتصاد است. البته نگاهی به مترجمین این مقالات و همینطور سایر مجلات اقتصادی کشور در شرایط فعلی نشان می دهد که اکثر استادان اقتصاد خوشبختانه کار تحقیقاتی (پول در بیار و مطالعه نکن) در دست ندارند و همگی به مطالعه روی آورده اند. شاید در چند سال آتی بتوانیم نتیجه این مطالعات را ببینیم.  فهرست این مقالات به صورت زیر است.

ساختار نهادی تولید متن سخنرانی رونالد کوز است که توسط دکتر محمود کاظمیان ترجمه شده است. این آقای کاظمیان ژیش از این مشاور مدیر عامل سازمان تامین اجتماعی بود که در دولت جدید برکنار شد. به نظر می رسد ایشان هم بعد از بیکاری شروع به ترجمه این مقالات کرده اند.

مقاله جالب توجه دیگر مقاله ای است از اسکار لانگه با ترجمه فرشاد مومنی با نام عملکرد سیستم قیمتها: مقایسه نظام سرمایه داری با سوسیالیسم.

اما جای خوشبختی است که بالاخره در ایم مملکت یکی هم به یاد فرانک نایت افتاد و مقاله علم اقتصاد و عمل انسانی او را که به شدت مورد علاقه داگلاس نورث می باشد را ترجمه کرد. داگلاس نورث در عموم کارهای خود به فرانک نایت ارجاع می دهد. یکی دیگر از مقالات متعلق به پل استریتن است که توسط آقای محمد قلی یوسفی ترجمه شده است. عنوان این مقاله مشکل رشته اقتصاد معاصر در چیست؟ البته آقای یوسفی سلیقه خاصی در ترجمه دارد و برای مثال عنوان همین مقاله را شاید بهتر بود که چنین می نوشت : مشکل علم اقتصاد معاصر چیست؟ این مقاله برای کسانی که به مباحث اقتصاد میان رشته ای علاقه مند هستند می تواند جالب توجه باشد. البته لازم است در اینجا نکته ای را بگویم که این آقای یوسفی مرا در دوره کارشناسی ارشد نجات داد و باعث شد تا من از شر ناظمان راحت شوم. نظر شخصی من این است که این مقاله بسیار جالب است. البته چند مقاله دیگر هم در این نشریه می باشد که من چندان به آنها علاقه ندارم اما خوانندگان می توانند آنها را مطالعه کنند که باید بگویم در نوع خود مقالات جالبی هستند. راستی داشت یادم می رفت مقاله ای هم هست با عنوان توسعه نهادی از منظر تاریخی که توسط جعفر خیرخواهان ترجمه شده است مقاله زیبایی است به خصوص برای دوستان علاقه مند به مباحث نهادگرایی که تعداد آنها کم هم نیست. موسسه دین و اقتصاد شماره دوم نشریه دین و اقتصاد را نیز منتشر نموده است.

 

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Mon 19 Feb 2007 و ساعت 11:57 |

چند روز قبل یکی از دوستان عهد شباب که در دانشگاه شیراز با هم همکلاس بودیم و اکنون وارد کارزار بخش خصوصی شده است به لطف و یاری پدر وارد بازار برنج شده با من تماس گرفت و گفت  تو می دانی چرا دیدگاه مردم جامعه ما تا حدی نسبت به فردی که در حوزه بخش خصوص کار می کند و لازمه کار  او این است که سر و وضع مرتبی داشته باشد و بر حسب توانایی که دارد می تواند خانه و ماشین سواری خوبی داشته باشد بد است. همه چنان به او نگاه می کنند که گویی دزد است یا سر دیگران را کلاه گذاشته و صاحب این ثروت شده است در حالیکه او ثروت خود را ناشی از کارآفرینی و قدرت ریسک پذیری خود کسب کرده است و تازه برای این جامعه هم ایجاد اشتغال کرده است.

به ناگاه به یاد درس اقتصاد ایران و دکتر بهکیش افتادم. دکتر بهکیش همیشه می گفت من پشت دست سرمایه داری را که در ایران بماند می بوسم و به او احترام می گذارم. یکی دیگر از دوستان هم بود که می گفت هر زمان که می بینم خطی بر روی ماشینی مدل بالا افتاده دلگیر می شوم چون می ترسم که صاحب آن با سرمایه خود این کشور را ترک کند و ما از نبود او متضرر شویم. اما براستی چرا ما نمی توانیم بپذیریم که فردی در نتیجه تجربه، کار آفرینی، ریسک پذیری و فعالیت در بازار و رقابت با همنوعان خود صاحب سرمایه شده و امروز هم حق دارد از سرمایه خود استفاده کند و ما نیز در این جامعه از حضور او و عوارض جانبی مثبت سرمایه او نفع می بریم. براستی چرا در جوامع غربی این اعتماد به دیگران وجود دارد و همه می دانند که ثروت مجانی بدست نیامده بلکه حاصل کار و تلاش بوده و فرد حق استفاده از سرمایه خود را دارد.

چرا ما این همه نسبت به سرمایه دار بد بینیم. مشکل اخلاقی است نمی دانم یا که گیر کار در جایی دیگر است. براستی راز بدبینی تاریخی ما نسبت به فردی که شیک پوش و مرتب است در چیست؟ چرا تاب و توان مشاهده چنین سرمایه دارانی را نداریم؟  

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Sat 17 Feb 2007 و ساعت 22:35 |

اقتصاددانان نقش های متفاوتی را بر عهده دارند یا بهتر است بگوییم نقشهای متقاوتی را بازی می کنند. اما براستی یک اقتصاددان متخصص اقتصاد کلان چه نقشی را در جامعه بر عهده دارد؟ در اینجا بر آنم تا از زاویه دیگری به این موضوع بنگاه کنم. می توان یک اقتصاد کلان دان را با یک مهندس مقایسه کرد. معمولا مهندسین به دنبال حل مسائل هستند. به عبارت دیگر مهندسی یعنی حل مساله ای که انسان در هر لحظه از زندگی خود با آن مواجه است. از همین رو اقتصاد کلان دانی که در جایگاه مشاوره رئیس جمهور یا هر سمت اجرایی دیگری قرار می گیرد همانند یک مهندس در حال حل مسائل اقتصادی کشور است و باید همواره به دنبال راه حلی برای مشکلات اقتصادی باشد.

از سوی دیگر می توان یک اقتصاد کلان دان را با یک دانشمند مقایسه کرد. معمولا دانشمندان به دنبال درک این مساله هستند که جهان چگونه کار می کند. اقتصاد کلان دانانی نیز هستند که در این حوزه به تحقیق و تفحص مشغول می باشند. علم اقتصاد کلان نیز همواره در این دو شاخه توسعه یافته است. اما براستی فضیلت مهندسین بیشتر است یا دانشمندان. من این را نمی دانم اما به نظر می رسد جامعه امروز ما از علم اقتصاد بیشتر توقع مهندسی دارد تا دانشمندی. به عبارت جامعه توقع دارد تا یک اقتصاد کلان دان در نقش یک مهندس ظاهر شود و به حل مساله بپردازد. اگر چه که می دانم این امر در شرایطی است که حل مسائل تحت تاثیر متغیرهای بیشماری است که همگی هم در حوزه اقتصاد جای ندارند. اما ما نیز باید بدانیم که اقتصاد حل مسائل اقتصادی جامعه است و این کاری است که اقتصاددانان باید انجام دهند. بنابراین شاید بهتر است مساله آموزش علم اقتصاد در ایران نیز به سوی مهندسی اقتصادی پیش برود.  

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Fri 16 Feb 2007 و ساعت 0:0 |

 به قول بچه ها کبک و الاغ و اردک/ کبریت و گاز و فندک/ والنتاینت مبارک. اما سوال من این است که هزینه ای که یک فرد باید متحمل شود تا عشق خود را ابراز دارد چقدر است؟ هزینه عشق ورزیدن و بیان دوست داشتن دیگری برای ما چقدر است؟ به نظر می رسد این روز باید در زمره چندمین روز پر فروش بازار باشد. برای مثال در امریکا پیش بینی می شود که در این روز بیش از ۱۷ میلیارد دلار صرف خرید هدایا شود و در ایران هم چنانکه مشخص است هزینه ها بسیار زیاد است؟ براستی عشق و دوست داشتن دیگری را تنها باید با خرید هدایا بیان نمود؟ بازاریان و مغازه داران در این روز سعی می کنند تا با همه توان خود ما را به داخل مغازه خود بکشند و هر جور که شده کالایی را به ما بفروشند تا ما نیز عشق و علاقه خود را بیان نمائیم و مغازه دار هم به ما بخندد و پول خود را در بیاورد.

من فکر می کنم صرفا خرید هدیه چندان ضرورتی ندارد و من چند پیشنهاد برای بیان عشق ورزی دارم:

۱- نوشتن یک نامه عاشقانه. در روزگاری که عشق و علاقه را تنها می توان با پول بیان کرد یا خرید عروسک و کیف و کفش و کلاه به نظر می رسد نوشتن یک نامه عاشتقانه بسیار زیبا است. در روزگاری که همه مجنون بودن را فراموش کرده اند و همه می خواهند لیلی باشند. راستی نوشتن چند جمله که به صراحت احساسات آدمی را بیان کند چندان سخت نیست.

۲- پختن یک غذای خانگی. این روزها همه برای عشق بازی به پیتزا فروشی ها پناه می برند اما بهتر است که حداقل امشب خانمها سعی کنند برای بیان علاقه خود غذایی خانگی همچون یک خورشت سبزی بپزند و عشق خود را با پنیر پیتزا بیان نکنند. هر چند می دانم که دیگر این حرفها برای دختران امروزی قدیمی شده و کمی هم امل بازی به حساب می آید. با همه اینها بگویم که من مخالف خرج کردن پول نیستم اما براستی تنها راه بیان عشق پول نیست. نمی دانم اما گویا دنیا بر عکس شده و دیگر نمی توان به هیچکس هدیه ای همچون یک غزل حافظ داد یا یکی از ابیات عاشقانه سعدی را برای او خواند.

من فکر می کنم والنتاین یا هم روز اسفندگان ایرانی خودمان روز عشق بازی است  اما به نظر می رسد به روز پول تبدیل شده است. بهتر حداقل این یک روز را به جای پول کمی از احساسمان خرج کنیم.

البته بیان این موضوع از دیدگاه اقتصادی بسیار جذاب است. برای مثال یک اقتصاددان به ازدواج و عشق خود همانند یک سرمایه گذاری بلندمدت نگاه می کند که در تابع مطلوبیت او قرار دارد. البته باید بگویم که به نظر می رسد این سرمایه گذاری تا حدی در شرایط نا اطمینانی انجام می شود.

 

 

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Wed 14 Feb 2007 و ساعت 16:38 |

چندي پيش حامد قدوسی در مطلبي نکاتي را در خصوص نقش اقتصاددانان نوشت. از آن روز تا کنون کمي درگير بودم اما بر حسب آشنايي که با دیوید کلندر  و کتابهاي او داشتم از او خواستم تا مطلب کوتاهي در مورد نقش اقتصاددانان در کشورهاي در حال توسعه براي من بنويسد. او هم اجابت کردو چنين نوشت:

 جاکوب وينينگ (Jacob Vining) مدتها پيش اقتصاد را چنين تعريف کرد: اقتصاد کاري است که اقتصاددانان انجام مي دهند. بنابراين در جواب سوال شما " نقش اقتصاددانان در کشور در حال توسعه اي مانند ايران چيست؟ من مي گويم نقش اقتصاددانان همان چيزي است که آنها مي خواهند باشند. اقتصاد يک رشته تک بعدي نيست، بلکه اقتصاد رشته چند بعدي داراي جنبه هاي مختلف است. برخي از اقتصاددانان به دنبال گسترش نظريه هاي اقتصادي هستند، برخي از آنها درگير سياست کاربردي و اجرايي هستند و برخي مشغول انجام کارهاي تجربي هستند. با توجه به مزيت رقابتي هر يک از اقتصاددانان، هر يک از آنها مي توانند در زمينه هاي متفاوتي فعاليت کنند درست همانند همان کاري که اقتصاددانان در کشورهاي توسعه يافته انجام مي دهند.  

وينينگ گفت من فکر مي کنم که بزرگترين نياز در کشورهاي در حال توسعه و همان نيازي که آموزش اقتصاد دوره کارشناسي ارشد در جهت رفع آن گام بر نمي دارد سياست کاربردي است. نه انجام کارهاي تجربي رسمي که منتشر خواهد شد، اما هدف اصلي اين کار اتخاذ سياست کاربردي است که به سادگي و بر مبناي کاربرد معرفت عمومي عقايد و ايده هاي اقتصادي در انجام سياستگذاري کشور مورد استفاده قرار مي گيرد. ( به عبارت شيوه تصميم گيري هاي اقتصادي در سطح کلان کشوري با توجه به نکات اصلي علم اقتصاد و شيوه هاي تصميم گيري اقتصادي مانند هتحليل هزينه و فايده).

به نظر من اقتصاد از اين نظر بسيار مهم است، اما دانشجويان ابتدايي اين رشته براي انجام کارهاي ديگري به کار گرفته مي شوند- براي انتشار، نه براي انجام کارهاي کاربردي که مي تواند تفاوت بزرگتري در جامعه ايجاد کند. بنابراين اگر من (کلندر) مشاور کشورهاي در حال توسعه بودم که چگونه به دانشجويان خود در رشته اقتصاد تدريس نمايند، من شيوه تدريس اکثريت دانشجويان را بر مبناي انجام کار سياست کاربردي متمرکز مي نمودم که در ديگر کارهايم آن را به عنوان هنر علم اقتصاد طبقه بندي کرده ام.     

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Tue 13 Feb 2007 و ساعت 0:17 |

حسام نیکوپور چند روز قبل به مخابرات منطقه آزادی تهران رفت و درخواست یک خط تلفن جدید برای خانه اش داد. مخابرات هم چنان با دک و پز که ما تنها در ۱۰ روز خط تلفنی به اصطلاح صفر به او دادند و ما هر دو متعجب بودیم که بالاخره برخی کارها هم در این شهر چقدر سریع و زود انجام می شود. ساعتها نیز با هم در مدح مخابرات کشور صحبت کردیم. اما روز چهار شنبه که به اداره آمدیم حسام گفت که خانم مسنی با شماره تلفن صفر من تماس گرفته و گفته که این شماره ۲۰ سال مال من بوده و الان چند ماهی است که پول آن را نداده ام و برای همین هم مخابرات آن را قطع کرده است. اما من می خواهم بدهی مخابرات را بدهم و دوباره این خط را پس بگیرم. بماند که در طی این چند روز چندین نفر هم برای صحبت کردن با آن زن با منزل حسام تماس گرفته اند. براستی در اینگونه موارد باید چه کرد. پس از تماس با مخابرات آنها به حسام گفتند که در صورتی که آن خانم مزاحم شما می شود باید شکایت کنید تا ما او را بازداشت کنیم البته به جرم مزاحمت تلفنی. براستی چند نفر را باید بازداشت کنند؟ از آن مهمتر مخابرات می گوید که ما وظیفه ای نداریم که اعلام کنیم این خط دست دوم است. اصلا این قضیه به مشتری چه ربطی دارد. براستی این جامعه کلنگی که برخی دوستان تحت عنوان جامعه کوتاه مدت از آن نام می برند را هر لحظه می توان دید.

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Sat 10 Feb 2007 و ساعت 14:19 |

نورث 1994 نوشت: " اقتصادهايي که قواعد رسمي را از اقتصاد ديگري مي گيرند داراي مشخصات عملکردي متفاوتي نسبت به اقتصاد اول خواهند بود، بدليل اينکه نهادهاي غير رسمي و الزام به اعمال آنها متفاوت مي باشند. انتقال قواعد بازي سياسي و اقتصادي موفق اقتصادهاي غربي به جهان سوم و اروپاي شرقي لزوما باعث عملکرد اقتصادي خوب نمي شوند.

پيستور2000 نشان مي دهد که چگونه وارد کردن قوانين از کشورهاي ديگر مي تواند نتيجه عکس به بار بياورد.

ديکسيت 2004  نيز به طور خلاصه درسهايي را براي کشورهاي در حال توسعه بيان مي کند: هميشه لازم نيست تا از نقطه صفر به کپي برداري از نهادهاي قانوني و دولتي کشورهاي غربي بپردازيم، بلکه ممکن است که با نهادهاي جايگزين موجود کار‌کرده و آنها را بسازيم.

من تصور مي‌كنم كشورهاي در حال توسعه و كمونيست پيشين بايد در كپي‌برداري از نهادهاي مالي امريكا يا انگليس يا ژاپن  بسيار محتاط عمل نمايند. وقتي مي‌خوانم كه مشاوران وال‌استريت براي كمك به جمهوري خلق چين در استقرار بازار سهام به پکن مي روند، بر خود مي لرزم. اين کاملا روشن است كه تکثير ابزارهاي مالي، فرصت‌هاي آربيتراژ بازار سهام و مبادلات کاغذي در ميان كشورهاي پيشرفته حضور محصول اجتماعي را براي تبيين جذب منابع سرمايه انساني با كيفيت بالا تصديق مي کند . [توبين 1990، ص 233] .

براستی ما در انتخاب مسیر توسعه خودمان باید چه راهی بر گزینیم.

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Thu 8 Feb 2007 و ساعت 15:30 |

داستان تغيير جنسيت همواره بسيار عجيب و غريب است. تغيير جنسيت (TRANSSEXUALITY) يک جنسي، پزشکي يا علمي نيست. گذار (CROSSING) از محدوديتهاي جنسي به ندرت مورد توجه قرار مي گيرد و تنها سه نفر در هر 10000 نفر خواهان تغيير جنسيت هستند که ممکن است حتي يکي از آنها هم در کنار ما باشد و هرگز ما با خبر نباشيم.

داستان بسيار عجيبي است که فردي که 52 سال مرد بوده اکنون زن است. از سن 11 سالگي دونالد لباسهاي زنانه مي پوشيده و به گفته خودش همسرش نيز در اولين سال زندگي زناشويي آنها متوجه مي شود که او گه گاه لباسهاي زنانه مي پوشد، در سن 22 سالگي. اما در سن 52 سالگي که سه دهه از زندگي من مي گذشت و در حاليکه دو فرزند داشتم تصميم گرفتم تا تغيير جنسيت دهم. من زنانگي را تجربه کردم و با آن ماندم. اين فرايند تغيير جنسيت من سه سال به طول انجاميد و در اين مدت در آيوا، هلند بودم. دردها و سختي ها چندان مهم نبودند، تنها نکته مهم اين بود که من هستم. همانند فردي بودم که روزگاري کشيش بوده و اکنون تاجر شده يا بمانند يک سيسيلي مي ماندم که به نيويورک مهاجرت نموده با اين تصورکه خيابانهاي نيويورک را با طلا آسفالت کرده اند.

هرگز پيش از اين زندگي دخترانه اي نداشتم و اکنون به عنوان يک زن 52 ساله به دنيا آمده بودم. اما در هر حال من استاد اقتصاد و تاريخ دانشگاه ايلينويز بودم.

دونالد مک کلاسکي استاد برجسته علم اقتصاد و نويسنده کتاب خطابه علم اقتصاد داستان تغيير  جنسيت خود را در کتاب CROSSING بدين گونه شرح مي دهد که اين کتاب بسيار خواندني است. اما حالا ديگر نام او دئيردر مک کلاسکي است و به تازگي هم کتاب "گناهان پنهان علم اقتصاد" با ترجمه ابوالقاسم مهدوي به بازار آمده است. او لارنس کلاين، پل ساموئلسن و يان تينبرگن را به عنوان سه گناهکار اصلي علم اقتصاد معرفي مي کند. البته ترجمه کتاب در برخي موارد چندان به دل نمي نشيند.      

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Thu 8 Feb 2007 و ساعت 1:7 |

هواهاي نفساني و منافع : استدلالهاي سياسي به طرفداري از سرمايه داري پيش از اوج گيري : نوشته آلبرت هيرشمن و ترجمه محمد مالجو يکي از بهترين کتبي است که در حوزه تاريخ انديشه ديده و خوانده ام.

سوالي که هيرشمن در ابتداي کتاب مطرح مي کند اين است : پيامدهاي رشد اقتصادي - و شايد هم از اين فراتر- يا بيشمار تلازمات سياسي مصيبت زاي رشد اقتصادي چيست؟ گرچه هيرشمن اين براي پاسخ به اين سوال به سراغ متفکرين قرن هيجده و نوزده و قرون وسطي مي رود اما به نظر مي رسد که اين سوال امروز براي کشورهاي در حال توسعه داراي اهميت فراواني است و مباحث مطروحه در اين کتاب شايد بتواند برخي از دلايل عقب ماندگي کشورهاي در حال توسعه را بدست دهد.

در ادامه مطلب می توانید کل خلاصه را بخوانید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Tue 6 Feb 2007 و ساعت 18:26 |

چند روزی است هست حالم دیدنی است. آقا آنفلوانزایی گرفتم بدتر از مرغی. از بس دراز کشیده ام دیگر خسته شده ام. گفتم حداقل کتابی بخوانم. کتاب "فساد و دولت: علت ها، پیامدها و اصلاح" نوشته  سوزان رز آکرمن به تازگی توسط انتشارات شیرازه منتشر شده است. البته به نظر می رسد اگر مترجم در عنوان کتاب کلمه اصلاحات را به کار می برد بهتر بود. در هر حال کتاب برای تحلیل مساله فساد رویکرد اقتصادی را انتخاب نموده و با استفاده از یکی از مهم ترین اصول اساسی علم اقتصاد در این کتاب به تحلیل مساله فساد پرداخته است. در صفحه 7 کتاب چنین آمده است:

"بدیهی است که تفاوت های ظریفی در زمینه فرهنگ و ارزش های اساسی در سراسر جهان وجود دارند. اما یک انگیزه انسانی هست که هم جهانی است و هم در تبیین تجربیات متفاوت کشورهای مختلف نقش اساسی دارد. آن انگیزه همانا نفع شخصی است، از جمله علاقه به رفاه خانواده و سایر گروههای همانند. منتقدان آن را آزمندی می نامند. اقتصاددانان آن را حداکثر کردن فایده می نامند. نام آن هر آنچه باشد، جوامع از نظر شیوه هدایت علاقه و نفع شخصی متفاوتند. فساد گسترده نشان دهنده ناتوانی فراگیر برای بهره برداری از نفع شخصی برای مقاصد تولیدی است."

باز هم به یاد فاز امپریالیستی علم اقتصاد می افتیم. استفاده از رویکرد اقتصادی برای تحلیل مسائلی که پیشتر در چارچوب علم اقتصاد قرار نداشته است. به هر حال کتاب در زمینه مباحث مربوط به فساد و دولت مطالب جالبی را در بر دارد. البته کسانی که وقت خواندن کل این کتاب را ندارند می توانند به کتاب "دولت و فساد" مجموعه مقالاتی که توسط دکتر حسین راغفر ترجمه شده رجوع کنند که در آنجا خلاصه ای از مباحث این کتاب ارائه شده است. البته من پیشنهاد می کنم کسانی که می خواهند مبحث را از زاویه جالبتری نیز مطالعه کنند مقاله  فسادنوشته آندری شلیفر و رابرت ویشنی را مطالع نمایند.

 راستی کتاب دیگری هم هست که البته چند سالی از انتشار آن توسط نشر شیرازه می گذرد اما من آن را یکی دو هفته پیش خواندم و به نظرم کتاب بسیار جالب و جذابی است. "هواهای نفسانی و منافع: استدلال های سیاسی به طرفداری از سرمایه داری پیش از اوج گیری" نوشته آلبرت هیرشمن و ترجمه محمد مالجو (دوست بسیار خوبم). اگر کسی مایل باشد من می توان خلاصه ای را که از این کتاب برای خودم نوشته ام برایش بفرستم. کتاب بسیار جذاب و خواندنی است.

 

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Tue 6 Feb 2007 و ساعت 0:4 |

مرکز پژوهش های مجلس شورای اسلامی در سال 1383 کتابی به نام "نگاهی به مسائل اقتصاد ایران و راهکارهای آن" منتشر نمود. این کتاب مجموعه ای از سخنرانی هایی است که توسط استادان اقتصاد ایران ایراد شده است.

یکی از سخنرانی های جذاب این کتاب متعلق به دکتر محمد طبیبیان است که می گوید مشکل اساسی اقتصاد ایران در شرایط فعلی این است که ما می خواهیم با استفاده از روش های به اصطلاح "من درآوردی" مشکلات اقتصادی کشور را حل نمائیم ( ص 350).

دکتر موسی غنی نژاد سر منشا مشکلات اقتصاد ایران را دولتی بودن اقتصاد ایران و حضور دولت در همه بخش های اقتصادی ایران می دانند (ص400). دکتر پژویان در سخنرانی خود مشکل اقتصاد ایران را این می بیند که در هنگام سیاستگذاری به تخصص و بویژه تخصص اقتصاددانان اهمیت نمی دهیم (131).

دکتر درخشان معتقد است که ما زمانی باید نسبت به عملکرد اقتصادی کشور نگران باشیم که : 1- عدم اطمینان به آینده اقتصادی کشور به ویژه در بین جوانان و سرمایه گذاران رشد کند. 2- فاصله طبقاتی زیاد شود. 3- رشد تولید ناخالص داخلی به قیمتهای ثابت منفی یا بسیار کم باشد و این وضعیت در خلال زمان استمرار یابد.

براستی مشکل اساسی اقتصاد ایران چیست؟ آدم به یاد عباس میرزا می افتد که از ژوبر فرانسوی پرسید " علت ترقی روز افزون شما و ضعف مداوم ما چیست؟ شما فنون حکومت کردن، پیروز شدن و استفاده از کلیه قوا و استعدادهای بشری را به خوبی می دانید حال آنکه ما در جهل غوطه وریم، در بی خبری و غفلت نشو نما می کنیم و هرگز به آینده نمی اندیشیم. آیا مشرق زمین از لحاظ جمعیت، حاصلخیزی و ثروت کمتر از اروپا است؟ آیا اشعه خورشید که قبل از رسیدن به شما بر سر ما می تابد تاثیرات مفیدش روی سرما کمتر است؟ و یا آنکه در درگاه قادر متعال که مراحمش بر بساط زمین گسترده است، شما مقربتر از ما هستید؟ من که نمی توان چنین امری را قبول کنم. با من بگو که برای بیدار کردن ایرانیان از خواب غفلت چه باید کرد؟ (ص12).

براستی مشکل اساسی اقتصاد ایران در چیست؟
+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Sun 4 Feb 2007 و ساعت 22:17 |

۱- يک اقتصاددان به همراه يک فيزيک دان و يک شيميدان در يک جزيره گير افتاده بودند و چيزي براي خوردن نداشتند. يک تن ماهي در کنار ساحل مي بينند. فيزيکدان مي گويد "اجازه دهيد تن را با يک سنگ باز کنيم". شيميدان مي گويد که "آتشي روشن کنيم و اول تن را گرم کنيم". اقتصاددان مي گويد "فرض کنيم که ما يک در بازکن داريم و...". ( پل ساموئلسن)

 

2- سوال : تفاوت ميان يک اصل اقتصادي و يک اصل مالي چيست؟پاسخ: هزينه فرصت

 

3- قانون اول اقتصاددانان: براي هر اقتصادداني يک اقتصاددان موافق و يک اقتصاددان مخالف وجود دارد.

 

 ۴- قانون دوم اقتصاددانان: موافق و مخالف هر دو در اشتباه اند.

 

۵ - دو اقتصاددان در پياده رو قدم مي زدند. يکي از آنها يک اسکناس چند دلاري در کنار خيابان مي بيند و مي گويد: يقينا اين درست نيست. اگر اين اسکناس آنجا افتاده بود قطعا تا به حال يکي آن را برداشته بود.

6- ما با دو دسته از پيش بيني کنندگان روبرو هستيم: الف- آنهايي که نمي دانند. ب- آنهايي که نمي دانند که نمي دانند. (گالبرايث)

6-1- تجربه نشان داده است که اشتباه و خطا کاملا موثر و مفيد است. هيچ اقتصادداني نبايد اين اصل را انکار نمايد.  (گالبرايث)

7- "قانون سياست اقتصادي مورفي": اقتصاددانان زمانيکه بيشتر مي دانند و بيشتر با هم موافق هستند کمترين تاثيرگذاري را در سياستگذاري دارند اما زمانيکه کمتر مي دانند و کمتر با يکديگر توافق دارند تاثيرگذاري آنها بر سياستگذاري بيشتر است. (آلن بلايندر)

8- يک اقتصاددان کارشناسي است که فردا مي فهمد چرا چيزي که او ديروز پيش بيني کرده بود امروز اتفاق نيافتاده است.

9- وجود نرخ پايين تورم در اقتصاد همانند بارداري در ماه هاي اول است. تورم نيز همانند کودک از بدن تغذيه مي کند و سريعا بزرگ مي شود.

 

- مطالعه علم اقتصاد معمولا نشان مي دهد که بهترين زمان براي خريد هر چيزي سال گذشته بوده است.

۱۰- من فکر نمي کنم که شما مي توانيد ثروت تان را خرج کنيد.

۱۱- اگر همه اقتصاددانان با هم موافق باشند هرگز به نتيجه اي نخواهند رسيد.

۱۲- اگر شما دو اقتصاددان را در اتاقي قرار دهيد شما دو ايده خواهدي داشت مگر اينکه يکي از آنها کينز باشد که در اين صورت شما سه ايده خواهيد داشت (وينستون چرچيل).

۱۳- آيا مي خواهيد عقيده يک اقتصاددان مشهور را در مورد حسادت به شما بگويم؟ حسادت يعني وجود محروميت (هنري بک).

۱۴- استفان گلدفلد در ژورنال ماني، کرديت اند بانکينگ، نوامبر 1984 ص 611 نوشته است: "اقتصاددان کسي است که چيزي را مي بيند که در حال کار است و سوال مي کند آيا آن اساسا نيز کار خواهد کرد".

۱۵- به نقل از مرحوم دکتر حسين عظيمي ( که من شخصا او را بسيار دست دارم): اقتصاددانان از مردم پول مي گيرند تا به آنها بگويند چرا فقير هستند.

 

۱۶- قضيه وجود: براي هر مجموعه محدودي از جوابها مجموعه نامحدودي از الگوهاي جديد وجود دارد.

یکی از گزینه های زیر که فکر می کنید درست است انتخاب نمائید

۱۷-گر همه اقتصاددانان با هم موافق باشند:

الف) اين چيز خوبي است

ب)  آنها راحتتر خواهند بود

ج) آنها هرگز به نتيجه اي نخواهند رسيد

د) همه موارد بالا

ه) هيچيک از موارد بالا

و) آنها به مسيرهاي متفاوتي خواهند رفت

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Sat 3 Feb 2007 و ساعت 17:32 |

از اين پس در مورد رويکرد اقتصاد و امپرياليسم اقتصادي موضوعاتي را بيان خوام کرد. البته بگويم که مشغول نوشتن مطلبي در مورد ميلتون فريدمن هستم اما بخش کوتاهي از آن را در اينجا مي آورم تا بدانيم که چگونه مي توان به يک اقتصاددان موفق تبديل شد.

در طي دو قرن گذشته تفکر اقتصادي همواره تحت سيطره مفهوم انسان اقتصادي (Homo economicus ) بوده است. اين انسان اقتصادي فرضي مي داند که چه مي خواهد، ترجيحات او مي تواند در قالب تابع مطلوبيت و به شکل رياضي بيان مي شود و انتخابهاي او در نتيجه محاسبات عقلايي ناشي از حداکثر ساختن تابع مطلوبيت بدست مي آيد. مصرف کننده تصميم مي گيرد که کدام کالا را مصرف نمايد، سرمايه گذاران تصميم مي گيرند که پول خود را در کجا سرمايه گذاري نمايند: به بازار سهام بروند يا اوراق قرضه دولتي بخرند. تصميمات همه آنها بر پايه اين فرض اتخاذ مي شود که آنها به مقايسه مطلوبيت نهايي گزينه هاي مختلف در دسترس خود مي پردازند.

پل کراگمن مي گويد به راحتي مي توان به اين قضيه خنيديد. هيچکس و نه حتي برندگان نوبل اقتصاد واقعا تصميمات خود را بر اساس اين روش اتخاذ نخواهند کرد. اما بيشتر اقتصاددانان – و حتي خود من (کراگمن)- معتقدند که فرضيه انسان اقتصادي بسيار مفيد است، چرا که انسان اقتصادي مورد نظر اقتصاددانان شکل ايده آل آن چيزي است که آنها به آن فکر مي کنند. افراد ترجيحاتي دارند، حتي اگر ترجيحات آنها واقعا نتواند به طور دقيق توسط تابع مطلوبيت بيان شود، آنها معمولا تصميمات معقولي اتخاذ مي کنند حتي اگر آنها مطلوبيت خود را نيز حداکثر نکنند. البته ممکن است اين سوال پيش آيد که چرا اقتصاددانان انسان را آنگونه که هست مطالعه نمي کنند؟ پاسخ اين است که انتزاع يا همان ساده سازي استراتژيک تنها روشي است که اقتصاددانان مي توانند برخي نظم هاي فکري را بر پيچيدگي زندگي اقتصادي واقعي تحميل نمايند و در اين راه فرضيه رفتار عقلايي يک ساده سازي کاملا پر ثمر است.   

فريدمن در مقاله 1953 خود با نام "روش شناسي اقتصاد اثباتي" بحث کرد که نظريه هاي اقتصادي بايد مورد قضاوت قرار گيرند اما نه با واقع گرايي روانشناسانه بلکه با توانايي آنها براي پيش بيني رفتار عوامل اقتصادي. دو تا از بزرگترين پيروزي هاي فريدمن به عنوان يک نظريه پرداز اقتصادي از کاربرد فرضيه رفتار عقلايي و سوال از اقتصادداناني که در ماوراي اين فرضيه مي انديشيدند بدست آمده است.فريدمن در کتاب 1957 خود به نام نظريه تابع مصرف بحث مي کند که بهترين روش براي پس انداز و خرج نمودن  روش کينز يعني توسل به نظريه پردازي روانشناسانه نيست بلکه بهترين روش اين است که افراد را به گونه اي در نظر بگيريم که در مورد اينکه ثروت خود را در طول زندگي خود چگونه هزينه نمايند تصميمات عقلايي اتخاذ مي کنند. همين به کاگيري فرضيه انسان عقلايي نظريه مصرف فريدمن را جاودانه ساخت.

تلاش فريدمن در مورد رفتار مصرف فرد عقلايي به خودي خود باعث شهرت آکادميک وي شد. با اين حال پيروزي بزرگتر او از کاربرد فرضيه انسان اقتصادي در خصوص نظريه پردازي در خصوص تورم بدست آمد. در سال 1958 فيليپس اقتصاددان متولد نيوزلند نشان داد که يک همبستگي تاريخي ميان بيکاري و تورم وجود دارد به گونه اي که تورم بالاتر با بيکاري کمتر همراه بوده و هست. مدتي اقتصاددانان اين رابطه را به عنوان يک رابطه باثبات و قابل اعتماد پذيرفتند. بر اساس مباحث اصلي مطرح در مورد منحني فيليپس دولت ناگزير از يک انتخاب بود. براي مثال دولت بايد تورم بالاتر را در ازاي دستيابي به بيکاري کمتر بپذيرد؟

در سال 1967 فريدمن در يکي از جلسات انجمن اقتصادي امريکا چنين بحث کرد که حتي اگر بر طبق داده هاي اقتصادي وجود رابطه ميان تورم و بيکاري تائيد شود اما در بلند مدت چنين رابطه اي وجود ندارد. او گفت "همواره يک مبادله موقت ميان تورم و بيکاري وجود دارد اما اين يک مبادله هميشگي نيست". به عبارت ديگر اگر سسياستگذار بخواهد از طريق سياستي که تورم بالاتري ايجاد مي کند بيکاري کمتري بدست بياورد تنها در کوتاه مدت و به طور موقت موفق خواهد بود. بر اساس نظرات فريدمن بيکاري دوباره افزايش خواهد يافت حتي اگر تورم همچنان در سطح بالايي باقي بماند. به عبارت ديگر اقتصاد چنانکه بعدها ساموئلسن آن را نام گذاري کرد در شرايط رکود تورمي قرار (stagflation ) دارد.

فريدمن چگونه به اين نتيجه رسيد؟ (البته ادموند فلپس که جايزه نوبل اقتصاد را در سال 2006 برد همزمان و به طور مستقل از فريدمن به همين نتيج دست يافته بود). در مورد نظريه مصرف فريدمن فرضيه رفتار عقلايي را به خدمت گرفت. او معتقد بود که بعد از يک دوره تورم دائمي افراد انتظارات تورمي خود را در تصميمات آينده خود دخيل مي کنند و  تمامي اثرات مثبت تورم بر اشتغال را خنثي مي کنند. براي مثال، يکي از دلايلي که تورم ممکن است منجر به اشتغال بيشتر شود اين است که استخدام بيشتر کارگران سودمندتر است زمانيکه قيمتها سريعتر از دستمزدها افزايش مي يابند. اما کارگران مي دانند که قدرت خريد دستمزدهاي آنها با توجود تورم کاهش خواهد يافت، بنابراين آنها دستمزدهاي بالاتري را مطالبه مي کنند، دستمزدهايي متناسب با رشد قيمتها. به عنوان يک نتيجه بعد از افزايش تورم اشتغال افزايش نخواهد يافت. باز هم بکارگيري فرضيه انسان اقتصادي و رفتار عقلايي.  

 

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Fri 2 Feb 2007 و ساعت 13:47 |
پل ولفوویتز (Paul Wolfowitz ) رئیس بانک جهانی که به ترکیه سفر کرده است در دیدار از یک مسجد

کفش خود را درآوولفوویتزرد اما باید که جورابهایش چگونه بود.

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Wed 31 Jan 2007 و ساعت 22:31 |

قصد داشتم تا مطلبی در خصوص فریدمن بنویسم اما گفتم این موضوع محدودیت ملایم بودجه را به جایی برسانم بعد.

نگيزه هاي سازمان BC براي نجات يا حمايت از سوي سازمان s نيازمند توضيحات زيادي نيست. سازمان هايي BC سازمانهايي هستند که در خصوص سود داراي انگيزه استفاده از منفعت شخصي خود مي باشند. البته، فهرست بالا موارد زيادي را نيز در برمي گيرد که داراي انگيزه اي براي بدست آوردن سود نيستند و تنها انگيزه بقاي در بازار مي تواند براي آنها موثر و کافي باشد. در واقع اين يک اصل شناخته شده در روانشناسي اجتماعي است که رهبران يک سازمان مي خواهند فعاليت نهادهاي خودشان را ببينند. به عبارت ديگر به طور معمول موقعيت آنها نه تنها وسيله اي براي امرار معاش مالي آنها فراهم مي نمايد بلکه امتيازات، پرستيژ و قدرت ويژه اي نيز در اختيار آنها قرار مي دهد. از اينرو مي توان انتظار داشت که سران بيشتر سازمان ها (منجمله سازمانهاي زيان ده) سرسختانه براي بقاي خود مبارزه کنند. برعکس انگيزه هاي سازمان هاي S  از شفافيت کمتري برخوردار هستند. بيشتر مطالعات انجام شده در مورد SBC به طور اساسي در اين زمينه متمرکز شده اند. تنها يک انگيزه وجود ندارد. در اين قسمت مي کوشيم يک طبقه بندي از اين موارد ارائه دهيم.

اولين معيار طبقه بندي اين است که آيا سازمان S فعاليت نجات را داوطلبانه بر عهده مي گيرد يا به صورت ضروري. چگونه مي توان يک سازمان S را به کمک مجبور کرد؟ تصور کنيد يک سازمان BC مي تواند به بقاي خود ادامه دهد اگر ماليات هاي خود را پرداخت نکند، وامهاي بانکي خود را پرداخت ننمايد، يا  از پرداخت صورت حساب هاي عرضه کنندگان خود چشم پوشي نمايد. البته در مواردي هم سازمان BC محدوديت هاي پيش روي خود را نقض و به تعهدات قانوني خود عمل نمي کند. با اين حال فرض کنيد که استفاده از ابزار تقويت تعهدات مالياتي يا قرارداد خصوصي براي سازمان ماليات گيرنده، بانک يا ساير عرضه کنندگان هزينه بر باشد. پس سازمان S  گزينه هاي انتخابي کمي پيش رو دارد. بنابراين الزام به اعمال قرار دادها بسيار اساسي است.

هرچند در ساير موارد ممکن است سازمان ماليات گيرنده تمايلي براي دريافت آن نداشته باشد يا بانک نيز نخواهد بدهي معوقه را باز پس بگيرد، بدليل اينکه واقعا مي خواهد به سازمان BC کمک کند. اما چه چيزي مي تواند باعث ايجاد انگيزه داوطلبانه در سازمان S باشد؟

اجازه بدهيد که اولين دليل رايج در مطالعات انجام شده را بررسي نماييم، يک شرکت دولتي در اقتصادي سوسياليستي که اصلاحات بازار محور در آن انجام شده است.  از يکسو دولت مي خواهد شرکت سود بدست بياورد  و کارايي را افزايش داده و يک منبع درآمدي براي دولت ايجاد نمايد. از سوي ديگر دولت نگران است که اگر به شرکت زيانده اجازه حضور در بازار را دهد و اين شرکت در بازار شکست بخورد در اينصورت اين شکست باعث اخراج کارگران توسط شرکت مي شود، بنابراين اين شرکت و به تيع آن دولت در ايجاد نا آرامي اجتماعي و تنش سياسي مشارکت کرده است. اين ناسازگاري در اهداف دولت مي تواند باعث فعالت اسکيزوفرنيک دولت شده و نظم هاي متضادي را پديد آورد. در ساير موارد رفتارهاي ناسازگار يکي پس از ديگري اتفاق مي افتد: ابتدا تهديد  و وعده هاي شديد و پس از آن تلاش براي رهايي. 

ما به ترس از بيکاري و نا آرامي سياسي به عنوان انگيزه هاي ملايمت بودجه اشاره کرديم اما با اين حال انگيزه هاي ديگري نيز وجود دارد.

  1. سازمان s (براي مثال بانک يا سرمايه گذار) ممکن است به دليل کسب منافع تجاري خود مجبور به افزايش اعتبار يا سرمايه يک سازمان BC در خطر شود. 555. ايده سرمايه گذاري در يک بنگاه به منظور جبران سرمايه گذاريهاي گذشته براي ديواتريپوينت و مسکين (1995) اساسي است پدرسالاري ممکن است انگيزه سازمان S جهت نجات شرکت زيانده باشد. بويژه اگر بنگاه تحت مالکيت دولت باشد، ادارات دولتي ممکن است به همين دليل احساس محافظت و مسئوليت کنند. در اولين نوشته کورناي (1980) امتياز ويژه اي را براي اين انگيزه قائل شد. يک ذهنيت مشابه مي تواند در سازمانهاي شرکتي شامل بسياري از واحدهاي تجاري نيز يافت شود (شرکت هاي بزرگ امريکايي، کرتسوهاي و زائيباتسوهاي ژاپني و سازمانهاي جائوبل کره اي). اگر يکي از واحدهاي حسابداري مجزا زياني بدهد درآمدي از بخش هاي سودآور براي کمک زيان دهندگان تخصيص مي بايد. اين سوبسيدهاي مقطعي بيمه اي در مقابل شکست است.
  2. سياستمداراني مانند نمايندگان مجلس ممکن است جهت بدست آوردن سوبسيدهايي براي شرکتهايي که در بحران مالي قرار دارند، انگيزه هاي سياسي داشته باشند(آندري شليفر، رابرت ويشني،1994). آنها مي کوشند تا اين مشاغل را نجات دهند و به اين ترتيب محبوبيت و تاثير سياسي خود را افزايش دهند و و شانس خود را براي انتخاب مجدد بهبود بخشند.
  3. زمانيکه يک کنترل سلسله مراتبي چند سطحي وجود دارد، روساي يک شرکت ممکن است به انگيزه کسب شهرت از شکست مالي اجزاي مختلف شرکت جلوگيري کنند. بويژه با فروپاشي غيرعادي در سطوح پايين تر ممکن است اين گونه برداشت شود که واحدهاي بالاتر در وظيفه کنترلي خود شکست خورده اند. نجات واحد  گرفتار در دردسر کمک دريافت مي کنند براي اجتناب از مساله سستي مديريت واحد  گرفتار و زيانده بايد نجات يابد.
  4. گاهي اوقات نجات يک سازمانBC توسط يک سازمان S به دليل اجتناب از اثرات سرريز اقتصادي صورت مي گيرد. اگر يک شرکت بزرگ وارد بحران شود عدم پرداخت صورت حسابهايش، عرضه کنندگان را نيز دچار بحران خواهد کرد، به عبارتي اين آغاز يک زنجيره ورشکستگي است. اين شکست ها مي تواند باعث افزايش گسترده کالا شده و باعث کاهش در تقاضاي کل شده که ممکن است باعث رکود شود. اين انگيزه نجات ممکن است به اين صورت بيان شود: TOO BIG TO FAIL. . بخش 3.4.1 مدلي در اين مورد بحث خواهد شد. به نظر مي رسد اين انگيزه بويژه در مورد بانکها و ديگر موسسات مالي در آستانه عدم پرداخت تعهدات خود کاربرد دارد. در واقع چنين موردي در تاريخ اقتصاد رخ داده است، رکود بزرگ در دهه 1930، رماني که شکست غير عادي بانکها به نظر مي رسيد ابزار تسريع وحشت و رکود شد. فروپاشي مالي موسسات بيمه اجتماعي نيز مي تواند چنين نتايج اتصادي را به بار بياورد.

يادآوري مي شود که شرکتهاي بيمه اي را در ميان سازمان هاي S قرار نداده ايم. در مبادله بيمه تجاري مشتري خدمتي را مي خرد (از طريق پرداخت حق بيمه) که در آن بيمه گر مي پذيرد که در صورت وقوع زيان آن را جبران نمايد. اما يک سازمان BC در روابط SBC  خدمت نجات را از سازمان S نمي خرد. در واقع معماي مساله SBC  دقيقا اين است که يک سازمان S به طور قراردادي خود را براي پشتيباني از وي متعهد نکرده است و انگيزه او براي نجات سازمان BC تنها از عوامل ديگر بر مي خيزد.

يک وظيفه مهم ديگر که براي تحقيق باقي مانده اين است که يک لايه عميق تر در تحليل تصادفي بشکافد. کدام عوامل ساختاري انگيزه هاي سازمان S را ايجاد مي کنند؟ چه اثري در محيط سياسي، اقتصادي و اجتماعي دارد و در آن محيط کدام چارچوب نهادي محدوديت سخت يا ملايم بودجه را بر سازمان هاي S و BC تحميل مي کند؟ تا چه اندازه اين اثر سيستماتيک است؟ به عبارت ديگر، تا چه ميزان محدوديت سخت و ملايم بودجه تحت تاثير اين قرار دارند که سازمان هاي S و BC در يک نظام سنتي يا نظام سوسياليست فعاليت مي کند، در ميان تجربيات اصلاحات سوسياليست تحت شرايط گذار پسا سوسياليست يا در يک اقتصاد بازار سنتي که که يک فاز سوسياليست هم ندارد؟

+ نوشته شده توسط محمد فرهاد در Tue 30 Jan 2007 و ساعت 23:18 |

اين روزهاي اقتصاد ايران اختصاص به بودجه دارد. بر آن شدم تا يکي از مفاهيم مرتبط با بودجه را که اخيرا در علم اقتصاد مورد توجه قرار گرفته است را اندکي توضيح دهم.

واژه "محدوديت ملايم بودجه" (Soft Budget Constraint) به يکي از کلمات آشناي فرهنگ لغات اقتصادي تبديل شده است. اين واژه اولين بار توسط کورناي (Kornai) (1979، 1980، 1986) براي تشريح رفتار اقتصادي در اقتصادهاي سوسياليستي مورد استفاده قرار گرفته است که ويژگي اصلي اقتصاد آنها کسري بودجه است. اکنون مفهوم SBC مرتبا در ادبيات اقتصادهاي در حال گذار از سوسياليسم به سرمايه داري به کار مي رود. اخيرا مشکلات مربوط به SBC به موضوع اساسي سياستگذاري در اقتصادهاي در حال گذار تبديل شده است. اما اين مفهوم به طور فزاينده اي در ماوراي قلمرو اقتصادهاي سوسياليست و در حال گذار کاربرد دارد. بخشي از حوادث جهان سرمايه داري، مانند فروپاشي بخش بانکي اقتصادهاي آسياس شرقي در دهه 1990 نيز مي تواند از طريق واژه    SBC توضيح داده شود.

عبارت SBC از واژگان اقتصاد خرد به عاريت گرفته شده است. . پديده اي که توسط SBC  تشريح مي شود واقعي و مشخص است. براي توصيف علائم مشخصه SBC بايد هم شرايط و هم نشانه هاي آن مورد بررسي قرار گيرد.

اولين بار کورناي در دهه 1970 علائم مشخصه SBC را در اقتصاد مجارستان مشاهده کرد، يک اقتصاد سوسياليست که اصلاحات به سمت اقتصاد بازار را شروع کرده بود (کورناي1979، 1980). اگرچه شرکتهاي دولتي با يک منافع مالي و اخلاقي در حداکثر سودشان واگذار مي شدند اما آنهايي که به طور مزمن زيان ده بودند حق خروج از بازار را نداشتند. آنها هميشه با سوبسيدهاي مالي يا ساير ابزار کمکي نجات مي يافتند. شرکتها مي توانستند براي بقاي خود حتي پس از زيان هاي کلان اميدوار باشند و همين انتظارات مانع تغيير رفتار آنها مي شد. بعد از اولين مشاهدات کورناي مباحثه در مورد اين مساله که محدوديت ملايم بودجه يکي از دلايل ناکارايي اقتصادهاي سوسياليست است به شدت مورد قبول قرار گرفت. از ابتدا تحليل گران پيشنهاد کردند که گرچه مساله (SBC) بويژه در ميان اقتصادهاي سوسياليست فراگير است، به خصوص آنهائيکه قصد انجام اصلاحات را داشتند ( از طريق اعتماد به مکانيزم بازار) اما اين پديده مي تواند به در ديگر محيط هاي اقتصادي نيز خود را نشان دهد. حتي آنهاييکه کاملا بر اساس مالکيت خصوصي (کورناي 1980، 1986) بنا شده اند. اجازه بدهيد ما يک توصيف حقيقي از علائم مشخصه کار خود را آغاز نماييم.

 

سازماني( براي مثال يک شرکت دولتي) را در نظر بگيريد که  با محدوديت بودجه روبرو است( اين سازمان را BC  مي ناميم)؛ اين شرکت بايد هزينه هاي خود را با موهبت هاي اوليه دولت و منابع درآمدي خود پوشش دهد. اگر اين شرکت در بازار شکست بخورد و با کسري بودجه روبرو شود، بدون دخالت دولت (کمک کننده) نمي تواند به بقاي خود ادامه دهد. وجود يک محدوديت- بر نقدينگي، توانايي پرداخت بدهي يا خود بدهي- مي تواند باعث پايداري کسري مالي شرکت مي شود. يک سازمان BC  که با محدوديت سخت بودجه (Hard Budget Constraint) روبرو است، از طرف ساير سازمانها يا دولت براي رفع کسري خود مورد حمايت قرار نمي گيرد و در صورتيکه کسري مداوم باشد بايد متعهد شود که فعاليت خود را کاهش داده يا متوقف نمايد. به عبارت ديگر شرکت بايد از بازار خارج مي شود.

پديده محدوديت ملايم بودجه (SBC) در صورتي اتفاق مي افتد که اگر يکي يا تعدادي از سازمانهاي حمايت کننده ( سازمان S) براي رفع قسمتي يا همه کسري اين شرکت آماده کمک به اين شرکت زيان ده باشند. در مود شرکت هاي دولتي نقش حمايتي توسط يک يا تعداد بيشتري از سازمانهاي دولتي ايفا مي شود. اين زوج از بازيگران- يک سازمان BC با مشکل مالي و سازمان حامي يعني سازمان S در هرمثالي از پديده (SBC) مشاهده مي شوند. واژگان حمايت، رهايي و نجات يافتن را به عنوان فعاليتهاي مشابهي براي دفع شکست مالي به کار مي برند.در عمل تعداد زيادي از زوجهاي سازمان هاي BC و S يافت مي شود.

(1)   بيشتر تحقيقات SBC مرتبط با محيط شرکتي بوده اند. مطالعات اخير نيز عمدتا شرکتهاي دولتي و اغلب هم در اقتصادهاي سوسياليستي را مورد مطالعه قرار داده اند. با اين حال اين موضوع در شرکتهاي خصوصي گرفتار در تنگناهاي مالي نيز نادر نمي باشد. اين موضوع بويژه در گذار پسا سوسياليست ديده شد: يعني جايي که خصوصي سازي به معناي پايان حمايت مالي دولت نيست. در واقع دامنه گسترده اي از روشها به منظور تضمين بقاي شرکتهايي که بعد از واگذار به بخش خوصوصي همچنان زيان ده بودند وجود داشت. پديده SBC همچنين در کشورهاي سرمايه داري نيز به دفعات از طريق نهادهاي دولتي و  در قالب سوبسيدهاي دولتي براي بخش کشاورزي و کمک به صنايع نوپا مشاهده مي شود.

(2) علائم مشخصه SBC همچنين براي بانکها و ساير موسسات مالي نيز کاربرد دارد (اگرچه اين واژه در ادبيات آکادميک مالي و رسانه ها چندان رايج نيست). امروزه کاملا عادي است که اگر بانکي در بحران مالي شديد قرار بگيرد ومجبور گردد تا از گردونه تجارت و رقابت حذف شود اما معمولا اين بانک مجاز به ادامه فعاليت خود است، شايد پس از اينکه نياز خود را توسط بانک ديگري رفع نمود. نقش يک سازمان S را در اينجا دولت يا ساير نهادهاي مالي بر عهده دارند.

(3) نجات يافتن در ميان سازمان هاي زيان ده امري عادي است که به شيوه هاي متفاوتي صورت مي گيرد. بيمارستانها، مدارس، و دانشگاهايي که بيش از درآمد خود هزينه مي کنند (در مورد بيمارستان براي مثال نگاه کنيد به مارک داگان 2000). بويژه در اقتصادهاي در حال گذرا نهادهاي بيمه اجتماعي که تعداد زيادي از افراد جامعه را تحت پوشش خود قرار داده اند اجازه ورشکستگي ندار